تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

دوست های عزیزم

من برای همیشه نمی رم

فقط از این وبلاگ می رم هر چند که عاشقانه دوستش دارم

لطفا آدرس ایمیل هاتون رو برام بذارین تا بهتون آدرس خونه جدید رو بدم

از محبت ها و نظرهای مهربونتون ممنونم

دوستتون دارم

خدا نگهدار

+   یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 |  0:45 قبل از ظهر  |  مریم  | 

همه چي از روزي شروع شد كه يه متن خيلي خيلي عاشقانه خوندم ! حسوديم شده بود ! خيلي حسوديم شد ! هي نشستم و سعي كردم يادم بياد آخرين باري كه اين طوري دوست داشته شدم كي بوده ؟ اما يادم نيومد ! دستام رو مشت كرده بودم و كف دست هام از فشار ناخن هام مي سوخت ! بلند شدم و همه ناخن هام رو گرفتم ... كوتاه كوتاه ! بعد برگشتم و سر خودم رو تو آشپزخونه گرم كردم ! اما همين طوري روزها و ماه ها جلوي چشمم مي اومدن و مي رفتن ! كي اين همه تنها و مستاصل شده بودم ؟

نفهميدم از كي دارم مثل يه سايه زندگي مي كنم و هي الكي مي خندم و هيچ نقطه اميد و دلخوشي توي دلم نيست و توي تنهايي خودم هم با خودم صادق نيستم ! يادم نيومد ...

يادم نيومد از كي ياد گرفتم طوري باشم كه ديگران مي خوان ! صبور ... سنگين ... سرگردان

بعد اون سرگيجه لعنتي اومد و منو با خودش برد و من باز هم از خواب كه بيدار شدم غذا پختم و رفتم مهموني و سعي كردم همه رو خوشحال كنم اما دلم مچاله بود ! خيلي زخم خورده و درمانده بودم اما باز هم نقابم رو زدم رو صورتم و به همه كارها سر و سامان دادم و به روي خودم هم نياوردم ...

ديشب از همه روزها داغون تر بودم ! از صبح بيرون بودم تا 8 شب ! بعد هم حتي يه لجظه ننشستم تا سر شام و بعد هم تا 12 باز هي دويدم ! اما يه چيزي خيلي تو دلم سنگين بود !

شب هم كه رفتم بخوابم مثل هر شب اشك هاي بي صدا رفتن روي بالش و خوابم برد ! صبح هم مثل هميشه بلند شدم ... ناهار پويا رو گذاشتم و صبحانه اش رو اماده كردم اما اونقدر بي حس و رمق بودم كه زودي بعدش رفتم توي تخت و خوابم برد ! خواب ديدم نشستم و دارم داد مي كشم

داد مي زدم و گريه مي كردم ! همه حرف هايي كه توي دلم بود فرياد مي كشيدم و همه تنفرم رو هوار مي زدم ! ...

مشت مي كوبم به در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

...

+   چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 |  2:22 بعد از ظهر  |  مریم  | 

اومدم بگم اصلا اشکالی نداره که ما نمی تونیم تو این وبلاگ برنامه ریزی عضو بشیم.این شرطی که حتما باید وبلاگمون توی پرشین باشه خیلی سخته ! من که نمی تونم این وبلاگ رو با کلی دم و دستگاه از اینجا جمع کنم و برم اونجا ! برای همین هم  امروز من یه وبلاگ برنامه ریزی ساختم و هر کدوم از بچه های بلاگفایی که دوست داره برنامه هاش رو با ما هم در میون بذاره برام ایمیل بزنه تا عضو بشه ! البته بچه های جاهای دیگه هم می تونن چون اینجا پیش شرط نداره !

این هم آدرسش برنامه ریزی

پ.ن : براي عيد فقط يه دونه ماهي خريدم ! بيچاره خيلي خوشگل نيست و از اون دم هاي مكش مرگ من هم نداره اما خيلي دلبره ! هفته پيش پويا گفت اگه مي خواي نگهش داري از تو اين تنگ فسقلي درش بيار و بذارش تو يه ظرف بزرگ ! منم انداختمش تو يه سالاد خوري خيلي بزرگ ! درسته كه حالا دنياش خيلي بزرگ شده اما باز هم راهي به جايي نداره ! ديشب فكر مي كردم كه چقدر من و اين ماهيه مثل هميم ! هر دو تا مون تو دنياي خودمون هي مي چرخيم و به هيچ جا هم نمي رسيم !

+   جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 |  6:28 بعد از ظهر  |  مریم  | 

حالا كه فكر مي كنم مي بينم نه ! خيلي وقته ننوشتم ! نزن بابا بچه كه زدن نداره حالا تعريف مي كنم!

اولا كه اميدوارم همه سال خيلي خيلي خوب و پر از موفقيتي داشته باشين ! من كه امسال يه عالمه براي خودم برنامه هاي مختلف دارم دعا كنين بتونم به اكثرش عمل كنم !

ديگه اينكه ما سال تحويل خونه خودمون بوديم و تا ساعت 4 هم بيدار بوديم و دوتايي نشستيم دور سفره كوچولوي خودمون و هي هم از خودمون عكس در كرديم ! اينم از سفره ما :

هفت سين اول

ديگه اينكه ما همه عيد رو خونه بوديم و فقط چند جا رفتيم عيد ديدني و چند نفر هم بيشتر نيومدن خونه ما و بنابراين ما تمام عيد رو خورديم و خوابيديم و در كنار همسر گرامي بودن را به طور مبسوطي خوش گذرانديم و آشپزخانه را علنا تعطيل اعلام كرديم و يا شام و ناهار را مهماني مي رفتيم و يا ساندويچ و پيتزا و شيرين پلو بود كه با پيك روانه منزل ما مي شد !  و خلاصه از خوشي زياد من سه كيلو ديگه هم چاق شدم !

اينكه مي گم ديگه واسه اينه كه من از سر عروسي كلي چاق شدم و انگار تو خونه پدرم گرسنه بودم و تازه به نون و نوايي رسيدم هي خوردم و نتيجه اينكه حال خودم هم داره از خودم به هم مي خوره ! البته من اصلا آدم پرخوري نيستم و فقط در برابر بعضي چيزها اراده ام خيلي ضعيفه كه از آن جمله اشاره مي شود به شكلات و شيريني كه چون خيلي هم اهل چايي هستم با هر چايي سه چهار نوع شكلات مختلف مي خوردم و خلاصه چاق شديم رفت ! حالا از بعد از سيزده به در كه به طور مبسوطي آش رشته و باقالي پلو ميل كردم تصميم به رژيم گرفتم و اينجا دارم رژيم مي گيرم ! از نتيجه تا الان راضي ام و خوب تونستم در برابر انواع شكلات هايي كه از عيد مونده و جعبه باقلواي سوغاتي خاله جان بزرگه پويا كه از يزد آورده اند مقاومت كنم اما از اونجايي كه هيچ تضميني وجود نداره بايد همه اين خوراكي ها جمع شده و داخل يخچال و فريزر و كابينت برود تا ما بتوانيم با خيال راحت دلمان را به سهميه روزي دو خرما خوش كنيم !

از بحث رژيم كه بگذريم مي رسيم به اينكه من امروز رفتيدم آرايشگاه و موهام رو كه حدود 6 ماه پيش مش كرده بودم رنگ كردم و دوباره به شكل سابق خود برگشتم و به همين دليل بسي احساس شادابي و جواني در خودم مي كنم و خيلي از داشتن موهاي اين رنگي خوشحال هستم ! البته گوش شيطون كر پويا هم خوشش اومد و گفت چقدر جوون شدي !!!!!!!!

ديگه فعلا همين ها !

آها يه چيز ديگه اينكه خيلي دلم مي خواد تو اين وبلاگ برنامه ريزي عضو بشم حالا فعلا منتظرم تا جواب درخواستم رو بگيرم ! اينم خودش مي تونه يه شروع خوب ديگه باشه ! مثل شروع رژيم كه با آشنايي من با وبلاگ رژيم شروع شد !

 

پ.ن 1: ما ، يعني من و پويا روز يازدهم با يه دوست خيلي خيلي عزيز و يه عالمه تعارفي و خجالتي رفتيم فيلم ميهمان رو ديديم و منم قشنگترين عيدي امسالم رو از اين دوست مهربون گرفتم ! اميدوارم هميشه و هر جا هست شاد و خوشحال باشه !

 

پ.ن 2 : اين چند روزي كه ننوشتم همه اش داشتم فكر مي كردم كه نگاشتن خاطرات پاك سازي شده هيچ لطفي براي هيچ كس نداره و من چون به دلايل امنيتي نمي تونم همه چيز رو بنويسم يه سري از خاطرات فراموش مي شن ! راستش تصميم گرفته بودم ننويسم ديگه اما گفتم حالا مي نويسيم تا بعد يه تصميم كلي بگيرم ! شايد جامو عوض كردم و شايد هم هر چيز ديگه ! فعلا همين جا هستيم ...

+   شنبه هجدهم فروردین 1386 |  9:33 بعد از ظهر  |  مریم  | 

آقا تکاندیم ! بالاخره تکاندیم آن هم چه تکاندنی ! اساسی و از زیر و رو تکاندیم و حالا همه جا برق می زند و ما دلمان قنج می زند      

اصلا نمی دونم امسال چه ام شده بود !  همین من بودم که تا پارسال به مامان بیچاره غر می زدم که ای بابا چه کاریه و مگه خدا عید و تعطیلی رو گرفته که حالا آخر سالی بدو بدو باید بتکانیم !  اما امسال هی داد کشیدم و بعضی وقت ها هم اشک ریختم و هر روز راس ساعت 7 خوابم پرید و گورش رو گم کرد  و هی حساب و کتاب که کی تمام بشه بهتره  و بالاخره تمام شد ! طفلک پویا هی می گفت مریم جان حالا یه روز دیرتر تموم بشه !  چیزی نمی شه که ! (حالا خوبه بیچاره نمی گفت تو عید و منظورش تا 29ام بود ) اما من به حالت وحشیانه هجوم می بردم که نه !!!!!!!!! باید تموم بشه  و این گونه بود که تا دیروز ساعت 4 همه خانه تکانده شد و تا شب هم گوشت و برنج و روغن و ماهی قرمز و سبزه و ... خریده شد و گوشت ها حتی پاک شد و شسته و بسته بندی رفت داخل فریزر و من و پویا ساعت 1 بامداد غش کردیم !                

طفلکم امروز هم رفته سر کار !  تف به این دولت افراط و تفریطی ! تازه ایران خودرو فاکس زده که 29ام هم کاره !  می خواد به تعهداتش عمل کنه !               

همین الان که اینجا نشسته ام هنوز ملحفه های شسته شده را روی تشک و بالش ها نکشیده ام ! هنوز دست و پایم را نتکانده ام !  می خوام برم بیرون رشته پلویی بخرم و شب اخر سال رشته پلو بخوریم ( به حق چیزهای نخورده ) تخم مرغ هایم هم داخل کتری دارند بالا و پایین می پرند و باید رنگ شوند !             

دیرو خودم ساعت 9 صبح بلند شدم و پویا را ساعت 10 بیدار کردم که پاشو وگرنه می رم یه کارگر دیگه می گیرم  تنبل ! بیچاره لقمه صبحانه در دهان مبلها را بلند می کرد که زیرش را جارو بزنم و بعدش هم فرش ها را شامپو فرش کشید و دیوارهای سرویس ها را شست و آخر سر هم کف حال را با دستمال وایتکسی برق انداخت !  ( همه این ها در حالی است که جمعه و شنبه هم کوزت وار کار کرده بودیم ) من هم در همین راستا پس از اتمام جارو کشی به آشپزخانه پرداختم و کف را چنان سابیدم که مثل بلور شد  و پس از آن هم کف سرویس ها رو برق انداختم و آخر سر هم خودم را شستم و رفتم ارایشگاه !  موهام رو هم تکوندم و کوتاه کردم ! ( خدا به دور روز شهادتی و مو کوتاه کردن ؟  خب آرایشگره ارمنی بود و شهادت بیل می رفت و وقت دیگه ای هم نداشت          )

تازه دیروز خانواده پویا شله زرد ( آقا ما یه جا دیدیم نوشته بود شعله زرد ؟ اما فکر کنیم شله زرد درست باشد ! چون هم شل استو هم زرد و ربطی به شعله ندارد  ) پزون داشتن و من برای اولین بار در طی دوره عروس بودنم یه نه محکم به دعوت ناهارشون گفتم و عرض کردم که کار داریم اما از اونجایی که نمی شه از شله زرد گذشت  عصری رفتیم سهممان را گرفتیم و بعد هم رفتیم منزل مادرمان سهم ماهی قزل آلایمان ( ما از همه چیزهایی که دو خانواده می خورند سهم داریم هنوز ) را گرفتیم و بعد هم رفتیم خرید و بعد هم رفتیم شهر کتاب که قول می دهم این کار پویا تنها جهت دق دادن ما بود  که عهد کرده ایم تا کتاب نخوانده داریم  کتاب نخریم ! البته یه شعر پریای شاملو خریدیم که بسی به ما مزه داد !             

دیگه اینکه عیدتون مبارک ! صد سال به از این سالها ! هر روزتان نوروز و اینها !                   

این عکس پایینی رو هم گذاشتم چون هم عاشق آن سیبهای تپل و گلهای نرگسم که مژده می دن بهار اومد و هم اینکه عاشق اون خانومم !           از وقتی چیزی سرم می شد عاشق لپ های سرخ و چشمای عسلی و لبهای غنچه این خانوم بودم تا اینکه خدا مادرشوهرم را به من داد که با این خانومه مو نمی زنه و فقط ابروهاش پیوندی نیست و من روزی 1000 بار خدا رو شکر می کنم که مامان پویا این همه برای من خاطرات خوش به همراه داره !             

پ.ن همگانی:ما که رفتیم تا سال دیگه اما خدا وکیلی عید بیاین آپ دیت کنین به خدا اینترنت اونقدرها هم گرون نیست که همه اش از محل کارتون می نویسین ! ما با عیدانه در روزهای نخست سال جدید می آییم !              

پ.ن خصوصی : آقا پویا ما از اینکه شش ماه کنار شما بودیم و امسال هم می خواهیم اولین عید مشترک خود را کنار هفت سین دو نفره خودمان آغاز کنیم  و از اینکه شما مرد خانه ما هستید  و می خواهید سر هفت سین برای ما دعا بخوانید و اینها دلمان یه طورایی حالش خیلی خوب است  و هی بشکن و بالا می اندازد  ! در هر صورت از همه کمک هایتان در راستای تکانیدن و بودنتان در کنارمان کمال تشکر را دارا می باشیم !                       

+   دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 |  3:29 بعد از ظهر  |  مریم  | 

1-اندر احوالات نبودن ما

ما بودیم کی گفته نبودیم ؟ فقط چند روزی غایب بودیم که باعث و با نی اش این کامپیوتر خوشگل ما بود که پاک قاط زده بود ! حالا هم دارم تند تند می نویسم که تا پویا نیومده و باز یه انگولی بهش نرسونده که بره تا یه هفته دیگه یه آپ طولانی کرده باشم ! دلم خنک بشه ....

2-اند احوالات خانه تکانی

ما هنوز نتکانده ایم ! یعنی فقط بعضی نقاط را تکانده ایم و بقیه هنوز دست نخورده مونده و اگر بخواهیم به امید آقامون بمونیم که همه اش را باید سپرد دست خدا و دلت رو پاک کن تمیزه ! کارگر هم که نمن ؟ وسواس نمی ذاره اعتماد کنم بهشون ! امروز هم از 8 صبح داریم می شوریم و تازه کمی نشسته ایم که حالمان جا بیاید و بعد برویم به ادامه شستمان ! فعلا بعضی چیزها را در سفید کننده یا همون وایتکس خودمون خیسانده ایم تا خوب برق بیفتد البته اگر نپکد !

3-اندر احوالات ننه سرما و آخرهای عمرش

دلش نیومد ما رو همین جوری بی یادگاری بذاره و بره و گفت حالا بیا یه سرمایی بخور حیفی ! آی مریض بودم ! (شرر جونم تو هم که مریض بودی مادر) دور از جون همه عین مگس پیف پاف خورده ! حال نداشتم از جام بلند شم اما دکتر کیلو چند ؟ هی گفتم خوبم و موندم تو خونه ! چی ؟ ترس ؟ من و ترس ؟ نه بابا ! گفتم چرا الکی پول دوا و دکتر بدیم ! خیلی نامردین اگه فکر کنین من از آمپول می ترسم ! با همه این احوالات چشم بازار و بوستان را خوب درآوردم و جیب خودم و پویا را هم تکاندم ! این یکی از همان نقاط تکانده شده بود که گفتم !

4-اندر باب شکواییه

آقا من شاکی ام از این همه تبلیغ الکی این مواد شوینده ! این همه تبلیغ بی خود واسه چی می کنین ؟ ها آقای گلرنگ با خودتم ! اصلا هم تمیز نمی شوره ! حالا باز بانو یه چیزی ! این جام هم هی می گه فقط چند قطره ! البته 20 یا 30 و 40 هم چند تاست دیگه ! نصفش خالی شد تا چند تا دونه چیز نا قابل را شستیم ! این سافتلن هم که دیگه گندش رو در آورده ! هی گفت تو محفظه باقی نمی مونه ! حالا که مونده و خشک شده و چسبناک شده من چه گلی به سرم بگیرم آخه ؟ها ؟

5- اندر احوالات بقیه نقاط تکانده شده

دیروز هم رفتیم پیش هما خانم و صورتمان را تکاندیم ! ای خوب و براق شده جاتون خالی ! دیگه اینکه بعد از صد سال بالاخره جای سی دی خریدیم و سی دی ها از اقصی نقاط خانه جمع شد ! باورم نمی شه که ما بیشتر از 180 تا سی دی و دی وی دی داریم ! چه خبره بابا ! دیگه اینکه گاز را با کلیه دیوار ها و زیر و بم و هود و غیره شستیم و بنابراین فعلا آشپزی تعطیل است ... باز هم اینکه کتابخانه را تمیز کردم و یکی از کمدهای لباس و دیگه چی ؟ هیچی فعلا همین ها !

پ.ن : ما با بعضی ها چهارشنبه هفته قبل رفتیدیم بیرون و خیلی به ما خوش گذشت و دوست جونمون برامون یه کتاب اورده بود که شد رفیق روزهای مریضی و رختخواب ما و تمامش کردیم ! البته یه نصفه روز شد ! خیلی مرسی دریا جونم کتابت رو خوردم !

+   پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 |  12:32 بعد از ظهر  |  مریم  | 

ای بابا ! این وبلاگ نوشتن ما هم شده قضیه بهشت ایرانی ها ! یه روز کی برد نیست ! یه روز آفیس نیست ! یه روز این دو تا هست و آنتی ویروس نیست و خلاصه ما خیلی وقته بی خبر بودیم از این دنیای مجازی !

چهارشنبه هفته گذشته تولد وبلاگ گوگولی خودم بود ! تولدت مبارک وبلاگی ! امیدوارم صد ساله بشی و منم همین طوری عاشقانه دوستت داشته باشم !

من حدودا چهارساله که وبلاگ نویسی حرفه ای رو شروع کردم ! اما سه تا وبلاگم رو به هر دلیلی تعطیل کردم و حالا فقط یه دونه از اون قدیمی ها مونده که گاهی تویش می نویسم و خلاصه هست برای خودش ... اما اینجا خونه من و پویا با هم دیگه است ! هر چند که پویا جونم نمی نویسه اما همیشه اینجا رو می خونه و من حتی بعضی وقت ها فقط واسه اینکه حرفم رو به پویا بزنم می نویسم و اونم می خونه و خلاصه که اینجا خونه حرف های ما با هم دیگه است !

ما یه عالمه اینجا دوست های خوب داریم ! یه نگاه به لیست کنار صفحه اینو تایید می کنه ! همه اونهایی که تو این لینک ها هستن رو دوست می دارم ! چه منو بشناسن و چه نشناسن ! اصلا بعضی هاشون نمی آن و وبلاگ منو نمی شناسن اما من چون می خونمشون لینکشون اینجا هست ! هیچوقت با تبادل لینک الکی حال نکردم و به نظرم لیست پیوندهای یه وبلاگ نشانگر طز فکر یه نویسنده وبلاگ است و مثل وقتی که می گن آدم رو از روی دوستاش باید شناخت وبلاگ رو هم می شه با پیوند هاش شناخت و خلاصه اینکه دوست جون های کنار صفحه خیلی دوستتون می دارم !

از قدیمی ترین وبلاگ هایی که همیشه باهاشون بودم ساروی کیجای نازنین از روزی که شروع کرد به نوشتن و می خواست ناهار سبزی پلو و ماهی درست کنه ، آلوچه خانوم و باربد قندی قندی که از قبل از تولد باربد باهاشون آشنا شدم ، پرگلکی که از زمانی که برای فوق درس می خوند می شناختمش و نوشی و جوجه هاش که با نوشی چند باری چت کرده بودم و عاشق آلوشا بودم ! من این وبلاگ ها رو همیشه می خونم اما برای بعضی ها تا حالا پیغام نذاشتم ! برای ساروی کیجا هم تا قبل از تاسیس اینجا چیزی نمی نوشتم و فقط می خوندم !اینها رو گفتم که توضیح بدم اگه یه وقتی چیزی نمی نویسم دلیل بر نخوندن نیست بلکه من اگر واقعا حرفی داشته باشم می نویسم و اگر نداشته باشم سکوت می کنم به جای اینکه بنویسم جالب بود و منم آپم و این حرف ها ...

من عاشق وبلاگ خوانی هستم ...با شادی های شماها شاد و با نگرانی هاتون نگران می شم و خلاصه اینکه وبلاگ یه بخش از زندگی من شده و بهترین دوست ها رو اینجا دارم ! دوست هایی که همیشه آرزو داشتم تو دنیای واقعی داشته باشم اینجا دارم و از این بابت خوشحالم !

پ.ن1: دو روز ما نبودیم بعضی ها اسباب کشی کردن و رفتن یه جای جدید و گفتن آدرس ندین و اینها ...

پ.ن2: دلم برای سارا این جین کوک تنگ شده ! می دونم که یه جای دیگه وبلاگ زده اما هر صد ماه یه دفعه می نویسه و دلتنگی ما رو رفع نمی کنه ! برگرد

پ.ن3: مهسا خانم عزیز از وبلاگ خاطرات خانواده ، مامان شادمهر و آرتای عزیز دل ! دلم خیلی برای نوشته هات تنگ شده اما متاسفانه وبلاگت فیلتر شده و منم بلد نیستم با فیلتر شکن کار کنم ! دلم واسه چشمای شیطون شادمهر یه ذره شده ! امیدوارم روزهای خوبی تو مملکت غربت داشته باشید ! ممنون که به یاد ما هم هستید

+   سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 |  0:49 قبل از ظهر  |  مریم  | 

من برگشتم ! اونقدر هم بهم خوش گذشته كه اصلا نمي تونم بگم چقدر ! فقط خيلي خوشحالم و حسابي هم فول انرژي ! پنجشنبه ساعت 8 صبح راه افتاديم و بعد از چند ايستگاه توقف براي سوار كردن باقي گروه رفتيم به سمت بهشت موعود و درياي نازنين من !

امام زاده هاشم هم يه توقف كوتاه به صرف چاي و شكلات داشتيم و بعد رفتيم تا آكام شهر ! وسايل رو گذاشتيم و رفتيم ناهار و بعد هم دريا ! برگشتيم ويلا و استراحت كرديم و آقايون رفتن دنبال خريد سور و سات قليون و شام و بعد از اين دو فعاليت هم باز رفتيم دريا كه البته خيلي سرد و تاريك بود !بعد هم اومديم ويلا و فيلم lack house رو ديديم و خوابيديم !

جمعه صبح پس از صبحانه رفتيم تاب سواري و بعد هم مشغول طبخ برنج و جوجه شديم و بعد هم باز قلبون و استراحت و شب هم رفتيم يه دوري تو شهر نور زديم و خريد كرديم و رفتيم ايران تافته كه حتي يه جنس ايراني هم نداشت و شام هم ميرزا قاسمي و سوپ درست كرديم ! بعد هم باز بساط قليون و ديگه هيچ كي هم نيومد بريم دريا و من اونقدر گفتم دريا كه خودم هم خسته شدم ! اون شب فيلم جادوگر ( انگليسيش رو يادم نيست)  و chain saw 2 رو ديديم و 4 صبح خوابيديم ! من ساعت 9:30 بيدار شدم و چون ديدم هيچ كي بيدار نيست لباس پوشيدم و رفتم لب دريا ! يه نيم ساعت بعد پويا اومد و بعد باز رفت و برام چايي و نسكافه و كيك آورد و كلي با هم عقشولانه لب دريا صبحانه خورديم و بعد هم دوتايي رفتيم تاب بازي و بعد هم با بچه ها باز لب دريا ! بعد از ناهار و قليون هم كه راه افتاديم سمت خونه و شام هم جاجرود قزل آلا خورديم !

اين بود سفر نامه من ! دلم مي خواست عكس بذارم اما فتوشاپ نداريم و حجم عكس ها هم خيلي زياده ! قول مي دم تو پست بعد جبران كنم ! ديروز و امروز هم مشغول جمع و جور كردن بودم اما اونقدر بهم خوش گذشته كه هيچي به اين زودي ها خسته ام نمي كنه !

 

پ.ن 1: همون روز 29 بهمن و بعد از نوشتن اون پست پويا برام يه گاو خريد كه كلاه قرمز و زنگوله داره و اسمش هم منگوله است ! من چي خريدم ؟ هان ؟ صدا نمي آد ؟

 

پ.ن 2 : هميشه هم تكنولوژي چيز خوبي نيست ! شمال يعني دريا و طبيعت نه توي خونه به مدد لب تاپ فيلم ديدن و به طور پيوسته بلوتوس بازي كردن ! عزيزان من دريا را دريابيد !

 

پ.ن 3 : وسواسي بودن با تميز بودن ؟ مسئله اين است ! وقتي مي بيني همسفرانت لم دادن روي ملحفه هاي تخت و مي رن سر كابينت ها و از ظرف ها خيلي راحت استفاده مي كنن و با جوراب روي موكت ها مي دوند و بعد تو با خودت بشقاب و ليوان و قاشق و چنگال و چاقو و حتي قاشق چاي خوري و ملحفه و دمپايي بردي حس مي كني وسواس داري يا تميزي ؟

+   دوشنبه هفتم اسفند 1385 |  1:22 بعد از ظهر  |  مریم  | 

نمن ولنتاين ؟ ها ؟

يعني چي كه هي مي آين مي نويسين ولنتاين ال و بل ؟ اينجا خانواده زندگي مي كنه ! دهه !

تو خونه دو نفره ما اين بهانه ها براي خوشبختي خيلي كوچيكه ! حتي در زمان دوستي هم ولنتاين بهونه خوبي برامون نبود و فقط براي خالي نبودن عريضه براي هم كادو مي خريديم اونم نه مثل كادوهاي ماهگرد و سالگرد و ال و بل ! خلاصه همه اينها يعني اينكه ما براي هم كادو نخريديم ! البته پويا براي من يه كيسه شيريني كشمشي دوست داشتني خريد و 5شنبه هم داره منو مي بره شمال! اونم با آدمهايي كه من دوستشون مي دارم ! آي حال مي ده ! ديشب تا ساعت دو از ذوقم نقشه مي كشيدم و به كارهايي كه مي خوام تو اون سه روز بكنم فكر مي كردم و البته تفكراتم رو بلند بلند مي گفتم و هي هم از پويا نظر مي خواستم ! طفلك پويا ... تا حالا منو اين همه ذوقناك نديده بود حتي موقع دبي رفتن !

ديگه اينكه چند وقته كامپيوتر به هم ريخته و منم واسه همين آپ نكردم و كي برد رو هم پويا عوض كرده و حروف فارسي نداره و يه كم تايپ كردن برامون سخت شده ! ...

يه چند وقتي هم  هست كه مي رم يه بنگاه خيريه و تو درس بچه ها بهشون كمك ميكنم ! واسه همين هم سرم شلوغ شده و بايد هي درس بخونم .از سه شنبه هم يه بازارچه دارن كه آدرسش رو براتون مي ذارم ! اگر تونستيد حتما بياين ! جدا از كمكي كه به بچه هاي بي سرپرست و خانواده هاي بد سرپرست مي شه انواع غداهاي آماده و مربا ها و ترشي هاي خونگي رو مي فروشن كه مي تونين حالشو ببرين و تميزيش رو هم من تضمين مي كنم ! چون من وسواسي رفتم و آشپزخونه رو ديدم ! شيريني هاي خونگي و سوهان عسلي خونگي هم داره و از خجالت شكم به مدتي بيرون مي آين ! اين هم آدرسش : اقدسيه – كوي ناز – پلاك 9 يا پاسداران - اقدسيه - بعد از بازار صدف - ك. نيلوفر - پ. ۸  سه شنبه 1/12 تا شنبه 5/12 از ساعت 10 صبح تا 4 بعد از ظهر  راستي سمنو هم دارن ! خودشون پختن !

آخ جون شمال ! آخ جون .....

 

 

 

+   یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 |  2:54 بعد از ظهر  |  مریم  | 

خوبيم ! مشغول گذراندن دوره آرامش زندگي هستيم كه نمي دانيم مال قبل از طوفان است يا بعد از طوفان ! اما هر چه هست خيلي عقشولانه و خوب است ... دوشنبه پنجمين ماهگرد ازدواجمون بود ! يعني 5 ماه از زندگي مشترك ما مي گذرد ! واقعا زمان چه مي رود و ما چه نمي رسيم !!!!

خلاصه كه ما بعد از اين 5 ماه براي اولين بار ماهگرد خود را به خاطر داشتيم و تصميم گرفتيم كه براي خودمان جشن بگيريم و به همين منظور من تصميم گرفتم كه كوفته بپزم اون هم از نوع تبريزي ...

مواد را به اندازه 4 كوفته تهيه كردم اما چرا 10 كوفته شد خدا مي داند !  دلم مي لرزيد كه اگر اين گلوله هاي برنجي و لپه اي را در آب جوشان بياندازم از هم بپاشد كه به مدد كتاب آشپزي نپاشيد و حالا مشكل جديدي پيش رو بود ! بزرگترين قابلمه من به اندازه 6 تا كوفته جا داشت !  اما اونقدر اين كوفته ها خوب و مهربانند كه حد ندارد و اصلا در اين مقوله به ما انسان ها شبيه نيستند ! در همان جاي تنگ هر 10 تا كنار هم نشستند و با هم پختند  و ما هم از مادر و خواهر پويا به صرف كوفته دعوت كرديم تا جشنمان كامل شود !

بعدش هم فيلم Just Married   را ديديم و بستني خورديم و خلاصه جشن كوچك خوبي داشتيم !

توي قسمتي از همين فيلم بود كه اقاي پيري مي گفت ماه اول زندگي مشترك سختترين ماه است ! حالا من مي گويم ظاهرا 3-4 ماه اول خيلي سخت است و اصطكاك خيلي خيلي زياد اما بعدش همه چيز خوب و روان مي شود و زندگي به روال مي افتد و روزگار خوش مي شود ! خلاصه كه هر كس گفته ماه اول ماه عسل است شكر خورده و به قبر اجدادش خنديده ! البته ماه اول آشنايي واقعا عسل است و هيچ چيز هيچ وقت مثل آن يك ماه اول نمي شود ! بگذريم ...

چيزي كه خيلي هيجان زده ام مي كند سرعت قابل ملاحظه ام در انجام امور خانه داري است ! انصافا دستم خيلي روان شده و كارهايم سريع پيش مي رود ! آن زمان ها ( همان اوايل ازدواج را مي گويم مادر ! ) ساعت 6:30 بيدار مي شد تا براي ساعت 7:15 صبحانه را حاضر داشته باشم و ناهار پويا هم آماده باشد ! اما حالا ساعت 7 بيدار مي شوم و ساعت 7:10  همه چيز حاضر است و مي نشينم كنار پويا و صبحانه خوردنش را نگاه مي كنم و هي ته دلم قيلي ويلي مي رود ...

اين هم كه در پست قبلي گفتم خيلي تنبلم مربوط به كارهاي خانه و خانه داري نمي شود ! خانه كوچك ما هميشه تميز و مرتب است  و هميشه بوي غذايش بلند است و هميشه چاي داغ داريم  و خلاصه كه هميشه همه چيز سر جاي خودش است ! اين تنبلي در كارهاي شخصي است ! مثلا من هنوز اون پايان نامه كذايي را تحويل نداده ام و آخ كه از بردن اسمش هم دلم مي لرزد ! ...

بعضي وقت ها فكر مي كنم ساخته شده ام براي خانه داري و اصلا مهندسي صنايع به هيچ كجاي زندگي من نمي خورد !  البته براي بهينه سازي امور جاري گاهي به درد مي خورد اما واقعا فكر مي كنم اگر رشته ديگري خوانده بودم مثلا عمران يا معماري با علاقه بيشتري دنبال كار بودم !  البته من رشته صنايع رو با عشق انتخاب كردم و تا آخرين روز دانشگاه هم با عشق درس خوندم اما اين عشق به درد ايران نمي خورد و در ايران هر مهندسي مي تواند كار مهندسي صنايع را انجام دهد و به هيچ كجاي كار هم لطمه اي نخورد ! خلاصه كه اين طور

 

پ.ن : از روزي كه دهه فجر امسال شروع شده دارم فكر مي كنم كه اگر ما هم آن سالها بوديم و دانشجو بوديم شايد همين كار را مي كرديم و شايد نتيجه هم همين مي شد ! اما مانده ام انگشت به دهان كه حالا كه ما همسن پدران آن وقت هاييم چرا ساكتيم و چرا ياران دبستاني ما در هر طرف به تملق و پاچه خواري نظام استحماري مشغولند ؟ چرا ؟ ... هيچ نمي فهمم ! فقط ياد شهري افتاده ام كه پادشاه در چاه آبشان داروي فراموشي ريخته بود و مردم هر روز فراموشكار تر و بي عار تر مي شدند ... اونقدر فشار زندگي هايمان زياد شده كه ديگر حتي به ياد نظام و جمهوري و ... هم نمي افتيم ! ... ساكت مي شويم  

+   چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 |  8:37 قبل از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM