![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
دوست های عزیزم من برای همیشه نمی رم فقط از این وبلاگ می رم هر چند که عاشقانه دوستش دارم لطفا آدرس ایمیل هاتون رو برام بذارین تا بهتون آدرس خونه جدید رو بدم از محبت ها و نظرهای مهربونتون ممنونم دوستتون دارم خدا نگهدار |
|
+
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 | 0:45 قبل از ظهر | مریم |
|
|
همه چي از روزي شروع شد كه يه متن خيلي خيلي عاشقانه خوندم ! حسوديم شده بود ! خيلي حسوديم شد ! هي نشستم و سعي كردم يادم بياد آخرين باري كه اين طوري دوست داشته شدم كي بوده ؟ اما يادم نيومد ! دستام رو مشت كرده بودم و كف دست هام از فشار ناخن هام مي سوخت ! بلند شدم و همه ناخن هام رو گرفتم ... كوتاه كوتاه ! بعد برگشتم و سر خودم رو تو آشپزخونه گرم كردم ! اما همين طوري روزها و ماه ها جلوي چشمم مي اومدن و مي رفتن ! كي اين همه تنها و مستاصل شده بودم ؟ نفهميدم از كي دارم مثل يه سايه زندگي مي كنم و هي الكي مي خندم و هيچ نقطه اميد و دلخوشي توي دلم نيست و توي تنهايي خودم هم با خودم صادق نيستم ! يادم نيومد ... يادم نيومد از كي ياد گرفتم طوري باشم كه ديگران مي خوان ! صبور ... سنگين ... سرگردان بعد اون سرگيجه لعنتي اومد و منو با خودش برد و من باز هم از خواب كه بيدار شدم غذا پختم و رفتم مهموني و سعي كردم همه رو خوشحال كنم اما دلم مچاله بود ! خيلي زخم خورده و درمانده بودم اما باز هم نقابم رو زدم رو صورتم و به همه كارها سر و سامان دادم و به روي خودم هم نياوردم ... ديشب از همه روزها داغون تر بودم ! از صبح بيرون بودم تا 8 شب ! بعد هم حتي يه لجظه ننشستم تا سر شام و بعد هم تا 12 باز هي دويدم ! اما يه چيزي خيلي تو دلم سنگين بود ! شب هم كه رفتم بخوابم مثل هر شب اشك هاي بي صدا رفتن روي بالش و خوابم برد ! صبح هم مثل هميشه بلند شدم ... ناهار پويا رو گذاشتم و صبحانه اش رو اماده كردم اما اونقدر بي حس و رمق بودم كه زودي بعدش رفتم توي تخت و خوابم برد ! خواب ديدم نشستم و دارم داد مي كشم داد مي زدم و گريه مي كردم ! همه حرف هايي كه توي دلم بود فرياد مي كشيدم و همه تنفرم رو هوار مي زدم ! ... مشت مي كوبم به در پنجه مي سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چيز ... |
|
+
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | 2:22 بعد از ظهر | مریم |
|
|
اومدم بگم اصلا اشکالی نداره که ما نمی تونیم تو این وبلاگ برنامه ریزی عضو بشیم.این شرطی که حتما باید وبلاگمون توی پرشین باشه خیلی سخته ! من که نمی تونم این وبلاگ رو با کلی دم و دستگاه از اینجا جمع کنم و برم اونجا ! برای همین هم امروز من یه وبلاگ برنامه ریزی ساختم و هر کدوم از بچه های بلاگفایی که دوست داره برنامه هاش رو با ما هم در میون بذاره برام ایمیل بزنه تا عضو بشه ! البته بچه های جاهای دیگه هم می تونن چون اینجا پیش شرط نداره ! این هم آدرسش برنامه ریزی پ.ن : براي عيد فقط يه دونه ماهي خريدم ! بيچاره خيلي خوشگل نيست و از اون دم هاي مكش مرگ من هم نداره اما خيلي دلبره ! هفته پيش پويا گفت اگه مي خواي نگهش داري از تو اين تنگ فسقلي درش بيار و بذارش تو يه ظرف بزرگ ! منم انداختمش تو يه سالاد خوري خيلي بزرگ ! درسته كه حالا دنياش خيلي بزرگ شده اما باز هم راهي به جايي نداره ! ديشب فكر مي كردم كه چقدر من و اين ماهيه مثل هميم ! هر دو تا مون تو دنياي خودمون هي مي چرخيم و به هيچ جا هم نمي رسيم ! |
|
+
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 | 6:28 بعد از ظهر | مریم |
|
|
حالا كه فكر مي كنم مي بينم نه ! اولا كه اميدوارم همه سال خيلي خيلي خوب و پر از موفقيتي داشته باشين ! ديگه اينكه ما سال تحويل خونه خودمون بوديم و تا ساعت 4 هم بيدار بوديم
ديگه اينكه ما همه عيد رو خونه بوديم اينكه مي گم ديگه واسه اينه كه من از سر عروسي كلي چاق شدم و انگار تو خونه پدرم گرسنه بودم و تازه به نون و نوايي رسيدم هي خوردم و نتيجه اينكه حال خودم هم داره از خودم به هم مي خوره ! از بحث رژيم كه بگذريم مي رسيم به اينكه من امروز رفتيدم آرايشگاه ديگه فعلا همين ها ! آها يه چيز ديگه اينكه خيلي دلم مي خواد تو اين وبلاگ برنامه ريزي عضو بشم حالا فعلا منتظرم تا جواب درخواستم رو بگيرم ! اينم خودش مي تونه يه شروع خوب ديگه باشه ! مثل شروع رژيم كه با آشنايي من با وبلاگ رژيم شروع شد ! پ.ن 1: ما ، يعني من و پويا روز يازدهم با يه دوست خيلي خيلي عزيز و يه عالمه تعارفي و خجالتي رفتيم فيلم ميهمان رو ديديم و منم قشنگترين عيدي امسالم رو از اين دوست مهربون گرفتم ! اميدوارم هميشه و هر جا هست شاد و خوشحال باشه ! پ.ن 2 : اين چند روزي كه ننوشتم همه اش داشتم فكر مي كردم |
|
+
شنبه هجدهم فروردین 1386 | 9:33 بعد از ظهر | مریم |
|
|
آقا تکاندیم ! اصلا نمی دونم امسال چه ام شده بود ! طفلکم امروز هم رفته سر کار ! همین الان که اینجا نشسته ام هنوز ملحفه های شسته شده را روی تشک و بالش ها نکشیده ام ! دیرو خودم ساعت 9 صبح بلند شدم و پویا را ساعت 10 بیدار کردم که پاشو وگرنه می رم یه کارگر دیگه می گیرم تازه دیروز خانواده پویا شله زرد ( آقا ما یه جا دیدیم نوشته بود شعله زرد ؟ اما فکر کنیم شله زرد درست باشد ! چون هم شل استو هم زرد و ربطی به شعله ندارد دیگه اینکه عیدتون مبارک ! صد سال به از این سالها ! هر روزتان نوروز و اینها ! این عکس پایینی رو هم گذاشتم چون هم عاشق آن سیبهای تپل و گلهای نرگسم که مژده می دن بهار اومد و هم اینکه عاشق اون خانومم !
پ.ن همگانی:ما که رفتیم تا سال دیگه اما خدا وکیلی عید بیاین آپ دیت کنین پ.ن خصوصی : آقا پویا ما از اینکه شش ماه کنار شما بودیم و امسال هم می خواهیم اولین عید مشترک خود را کنار هفت سین دو نفره خودمان آغاز کنیم |
|
+
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 | 3:29 بعد از ظهر | مریم |
|
|
1 -اندر احوالات نبودن ماما بودیم کی گفته نبودیم ؟ 2-اند احوالات خانه تکانی ما هنوز نتکانده ایم ! 3-اندر احوالات ننه سرما و آخرهای عمرش دلش نیومد ما رو همین جوری بی یادگاری بذاره و بره و گفت حالا بیا یه سرمایی بخور حیفی ! 4-اندر باب شکواییه آقا من شاکی ام از این همه تبلیغ الکی این مواد شوینده ! 5- اندر احوالات بقیه نقاط تکانده شده دیروز هم رفتیم پیش هما خانم و صورتمان را تکاندیم ! پ.ن : ما با بعضی ها چهارشنبه هفته قبل رفتیدیم بیرون و خیلی به ما خوش گذشت |
|
+
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 | 12:32 بعد از ظهر | مریم |
|
|
ای بابا ! این وبلاگ نوشتن ما هم شده قضیه بهشت ایرانی ها ! چهارشنبه هفته گذشته تولد وبلاگ گوگولی خودم بود !
من حدودا چهارساله که وبلاگ نویسی حرفه ای رو شروع کردم ! ما یه عالمه اینجا دوست های خوب داریم ! از قدیمی ترین وبلاگ هایی که همیشه باهاشون بودم ساروی کیجای نازنین من عاشق وبلاگ خوانی هستم پ.ن1: دو روز ما نبودیم بعضی ها پ.ن3: مهسا خانم عزیز |
|
+
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 | 0:49 قبل از ظهر | مریم |
|
|
من برگشتم ! امام زاده هاشم هم يه توقف كوتاه به صرف چاي و شكلات داشتيم جمعه صبح پس از صبحانه رفتيم تاب سواري اين بود سفر نامه من ! پ.ن 1: همون روز 29 بهمن و بعد از نوشتن اون پست پويا برام يه گاو خريد پ.ن 2 : هميشه هم تكنولوژي چيز خوبي نيست ! پ.ن 3 : وسواسي بودن با تميز بودن ؟ مسئله اين است ! وقتي مي بيني همسفرانت لم دادن روي ملحفه هاي تخت و مي رن سر كابينت ها و از ظرف ها خيلي راحت استفاده مي كنن و با جوراب روي موكت ها مي دوند و بعد تو با خودت بشقاب و ليوان و قاشق و چنگال و چاقو و حتي قاشق چاي خوري و ملحفه و دمپايي بردي حس مي كني وسواس داري يا تميزي ؟ |
|
+
دوشنبه هفتم اسفند 1385 | 1:22 بعد از ظهر | مریم |
|
|
نمن ولنتاين ؟ ها ؟ يعني چي كه هي مي آين مي نويسين ولنتاين ال و بل ؟ تو خونه دو نفره ما اين بهانه ها براي خوشبختي خيلي كوچيكه ! ديگه اينكه چند وقته كامپيوتر به هم ريخته و منم واسه همين آپ نكردم و كي برد رو هم پويا عوض كرده و حروف فارسي نداره و يه كم تايپ كردن برامون سخت شده ! يه چند وقتي هم هست كه مي رم يه بنگاه خيريه و تو درس بچه ها بهشون كمك ميكنم ! آخ جون شمال ! آخ جون ..... |
|
+
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 | 2:54 بعد از ظهر | مریم |
|
|
خوبيم ! خلاصه كه ما بعد از اين 5 ماه براي اولين بار ماهگرد خود را به خاطر داشتيم مواد را به اندازه 4 كوفته تهيه كردم اما چرا 10 كوفته شد خدا مي داند ! بعدش هم فيلم Just Married توي قسمتي از همين فيلم بود كه اقاي پيري مي گفت ماه اول زندگي مشترك سختترين ماه است ! حالا من مي گويم ظاهرا 3-4 ماه اول خيلي سخت است چيزي كه خيلي هيجان زده ام مي كند سرعت قابل ملاحظه ام در انجام امور خانه داري است ! اين هم كه در پست قبلي گفتم خيلي تنبلم مربوط به كارهاي خانه و خانه داري نمي شود ! بعضي وقت ها فكر مي كنم ساخته شده ام براي خانه داري و اصلا مهندسي صنايع به هيچ كجاي زندگي من نمي خورد ! پ.ن : از روزي كه دهه فجر امسال شروع شده دارم فكر مي كنم كه اگر ما هم آن سالها بوديم و دانشجو بوديم شايد همين كار را مي كرديم و شايد نتيجه هم همين مي شد ! اما مانده ام انگشت به دهان كه حالا كه ما همسن پدران آن وقت هاييم چرا ساكتيم و چرا ياران دبستاني ما در هر طرف به تملق و پاچه خواري نظام استحماري مشغولند ؟ چرا ؟ ... هيچ نمي فهمم ! فقط ياد شهري افتاده ام كه پادشاه در چاه آبشان داروي فراموشي ريخته بود و مردم هر روز فراموشكار تر و بي عار تر مي شدند ... اونقدر فشار زندگي هايمان زياد شده كه ديگر حتي به ياد نظام و جمهوري و ... هم نمي افتيم ! ... ساكت مي شويم |
|
+
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 | 8:37 قبل از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|