تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

امسال هم تموم شد. این آخر سالی خیلی صحنه های مختلف و در عین حال شبیه به هم دیدم . همه ما برای خودمون ، بچه هامون و خونه مون وسایل جدید خریدم . خیلی از وسایل کهنه و قدیمی رو بیرون ریختیم و اصلا حتی یک لحظه هم فکر نکردیم که کی این وسایل رو جمع می کنه .

حتما همه شما پسرک ها و مردها و پیرمردهای گونی به دوش رو دیدین که شبها لابلای زباله های ما دنبال وسایل به درد خور می گردن . خیلی صحنه تاسف باریه وقتی این بچه ها رو می بینی که لای زباله ها می چرخن . چقدر مواظب بچه های خودمون هستیم ؟ چقدر به نظافت اونها اهمیت میدیم ؟ چند بار تا حالا آشغال رو از دستشون گرفتیم و گفتیم اخه ؟ کی به سلامت این بچه ها فکر می کنه ؟ سلامت جسمی و روانی اونها رو چه کسی تضمین می کنه ؟ در آینده ای نزدیک چند مرد جوان عقده ای و مریض داریم ؟ چقدر جوان معتاد ، دزد و قاتل خواهیم داشت ؟

نمی خواستم اینها رو شب عیدی بگم و حال کسی رو بگیرم ! اما هدفم چیز دیگه ای بود .

بیاین با خودمون قرار بذاریم که تو سال جدید بیشتر به همنوعان خودمون کمک کنیم ! از کنار کسانی که دست نیاز به طرف ما دراز کردن راحت نگذریم ! همه می دونیم که کمیته امداد و بهزیستی نمی تونن ( یا نمی خوان ؟) برای بچه های فال فروش ، بچه های زباله جمع کن ، آدامس فروش ها و ... کاری بکنن ! بیاین سهم خودمون رو تو زندگی این بچه ها اندازه بگیریم !

سال نو مبارک

+   دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 |  1:50 بعد از ظهر  |  مریم  | 

بالاخره کارهای عید تموم شد ! البته هنوز  ملحفه های تخت رو نکشیدم ، تخم مرغ رنگ نکردم و اصلا هم نمی دونم هفت سین امسال رو چطوری بچینم ! با توجه به اینکه پویا هم سر سال تحویل نیست و من هم دل و دماغ سفره چیدن ندارم !

همه مزه عید به سبزه سبز کردن و رنگ کردن تخم مرغ ها است ! نمی دونم چطوری بعضی ها دلشون راضی می شه سبزه آماده بخرن و تخم مرغ سفالی سر سفره بذارن ! هدف از گذاشتن تخم مرغ سر سفره هفت سین آرزوی برکت و روزی برای سال جدیده ! حالا هی برین سفال بذارین سر سفره تا نونتون آجر بشه ! پنجشنبه دوتا ماهی خریدم ! از ونک و تا خونه با کیسه آوردمشون . حالشون هم خوبه و خیلی هم خوشگلن !  

امسال سال آخریه که سر سفره هفت سین کنار پدر و مادرم هستم و بعد از سال تحویل بابا یه پاکت بهم می ده و منم طبق معمول نمی شمرم و فقط بوسش می کنم و مامان هم مثل هر سال ما رو حسابی سورپریز می کنه و ... دلم برای عیدهای خونمون تنگ می شه ! امسال می خوام ذره ذره شو حس کنم و ازش لذت ببرم . من عاشق خونمون و اتاق خودمم ! تقریبا 20 ساله که تو این اتاقم و کلی باهاش خاطره دارم . وقتی داشتم وسایلم رو جمع می کردم و تمیز می کردم چند ثانیه می نشستم و به دیوارها زل می زدم و اشک توی چشمام پر می شد ! یاد سالی افتادم که کل گچ بری های خونه رو تنهایی رنگ زدم ! یاد سالی که موقع پاک کردن دیوارها از بالای نردبان افتادم . یاد همه سالهای گذشته افتادم و با یه لبخند تلخ از همه چیز خداحافظی کردم . وسط جمع و جور مامانم می اومد و چشمش که به کارتن های بسته می افتاد اشک تو چشمش جمع می شد و می گفت تا 6 ماه دیگه خون به دل ما می کنی بچه ! ( بچه ! هیچ وقت برای پدر و مادرها بزرگ نمی شیم )

دیروز یه اتفاقی افتاد که هنوز دارم ازش کیف می کنم ( هر چند که شب پویا حالم رو گرفت اما هنوز گرمی اون حس خوبو توی همه تنم حس می کنم و می توننم حرف هاش رو فراموش کنم ) وسط یه عالمه کار پویا زنگ زد و یه عالمه در مورد چند تا کتاب و CD زبان برام توضیح داد . فکر کردم که مثلا می خواد من برم براش بخرم یا یه چیزی مثل این ! اما آخر همه توضیح ها گفت : < نظر تو چیه ؟ به نظرت بگیرم ؟ > برای اولین بار در تاریخ آشنایی مون پویا از من نظر پرسید و در واقع با من مشورت کرد ! خیلی حس خوبی بود ... اصلا نمی تونم بگم چقدر خوب بود ! پویا جونم ازت ممنونم که بالاخره یاد گرفتی که زندگی مشترک یعنی مشورت ! یعنی فکر مشترک و ...

خب ! از همه اینها که بگذریم امیدوارم عید همه مبارک باشه ! براتون سالی سرشار از لطف و محبت و برکت آرزو می کنم و امیدوارم به همتون تعطیلات خوش بگذره .

+   یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 |  3:27 بعد از ظهر  |  مریم  | 

اصلا باورم نمیشه که سال 84 عزیز من داره تموم میشه و جای خودش رو میده به سالی که نمیدونم برامون چطوریه فقط امیدوارم خوب باشه ! امسال یه کم دیر دست بکار خونه تکونی شدم برای همین هم حالا کارهام بهم گره خورده ! اما میدونم که از پسش برمی آم! رفتم یه عالمه کارتن گرفتم که وسیله هایی که تا شهریور استفاده نمیشن رو جمع کنم ! یه احساس مخصوصی دارم ! هی میرم و زل می زنم به مامانم که این روزها یه عالمه کار داره و سرش حسابی شلوغه ! هی میرم و می خوام با بابام حرف بزنم ! هی میرم تو اتاق خواهرم و بیخودی وقت تلف می کنم ! راستش به این فکر می کنم که سال دیگه تو این روزها دیگه جنب و جوش عید رو تو خونه مون نمی بینم ! دلم یه جوریه . هم خوشحالم و هم ناراحت . خوشحالم که می خوام برای همیشه برم پیش پویا جونم و هر روز و هر شب ببینمش . از یه طرف هم ناراحتم که دارم از پیش مامانم اینا میرم . ( حالا هر کی ندونه فکر می کنه میخوام برم اون سر دنیا ! )

دیروز رفتم انقلاب و برای خودم سرگرمی عید خریدم ! کتاب داستان ؟ نه بابا ، صد سالی میشه وقت داستان خوندن پیدا نکردم . یه کتاب آموزش MATLAB گرفتم ! پروژه پایانی رو باید با نرم افزار ارائه بدم . کلی گشتم دنبال نرم افزارهای مختلف و آخر سر هم دیدم این از همه بهتره ! هیچی دیگه همه عید باید بشینم درس بخونم ! تازه دو تا کتاب آمار مهندسی هم گرفتم که بخونم ! اون ترمی که ما آمار مهندسی داشتیم یه استادی برامون اومد که خیلی دودر بود و کلاس سه ساعت و نیمه رو با نیم ساعت جمع می کرد ! آخر سر هم به همه نمره داد و همه پاس شدن . اما هیچی آمار بارمون نیست ! مهندس صنایع بی آمار هم یعنی کشک ! خلاصه ما از اون ترم جرات نکردیم کنترل کیفیت آماری رو برداریم و حالا ترم آخری دیگه مجبوری برداشتم و مجبوری هم نشستم دارم آمار می خونم بلکه یه چیزی دستگیرم بشه ! اینم از مشق عید ما .

خیلی دوست داشتم عید با پویا برم مسافرت ! خیلی دوست داشتم با هم باشیم اما اگه بگیم ما می خوایم بریم حالا همه یا می خوان بیان و یا نمی ذارن تنها بریم ! اینجوریه که ترجیح دادیم امسال رو بیخیال مسافرت بشیم ! اما سال دیگه میرم مسافرت ! همه عید رو ! عقده ای شدم به خدا ! بقیه حال ندارن با ماشین بیان می گن جاده شلوغه و باید با هواپیما بریم و حالا کو بلیط و این قضایا ! اما سال دیگه خودمون دوتایی با ماشین کوچولوی خودمون می ریم ! ! امسال عید هم با هم می ریم بیرون و گلهای پامچال رو زیارت می کنیم و از خلوتی تهران حال می کنیم ! تحت هر شرایطی بالاخره سعی میکنیم خوش باشیم ! امیدوارم تو این سال جدید همه خوش و خرم باشن !  

+   سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 |  11:29 بعد از ظهر  |  مریم  | 

سلام . این چند روز گذشته خیلی سعی کردم به تصمیماتم عمل کنم و خیلی هم بد نبود و تقریبا موفق شدم ! از تنها کاری که تو کارهای خونه بدم می آد جمع و جور کردنه ! مثل مرتب کردن کمد و ... چون به نظرم خیلی کار بی فایده ای است ! آخه کمدهای من بعد از تمیز شدن فقط یک هفته همون طوری دوام می آرن و دوباره برمی گردن به وضع سابق و این خیلی بی فایده است که تمیزشون کنم !

حالا به خاطر گل روی عمو نوروز نشستم و دارم این کار رو می کنم ! اگه به من بگن دیوارها رو بشور یا شیشه هارو تمیز کن یا با شامپو فرش ، فرش ها رو برق بنداز خیلی راحت این کارها رو می کنم اما نمی دونم چه رمزی تو این جمع و جوره که می ره رو اعصابم و نمی تونم . تازه همیشه بعد از تموم شدن کارا یه عالمه خرت و پرت اضافه می آرم و وقتی اونا را جا می دم تو کمدها حال و روز کمدها دیدنی میشه ! با اولین چیزی هم که از تو کمد در بیاد ، همه چیز مثل روز اول می شه و اصلا انگار نه انگار ! چه میشه کرد همینه دیگه! شماها با کمدهاتون و دنیای خرت و پرتهایی که نمیشه دور ریخت چی کار میکنین ؟

 دیروز با پویا رفتیم گلستان و پویا برام یه کیف خیلی خوشگل خرید ! اینقدر دوستش دارم که نگو ! سه شنبه شب رفته بودیم گلستان و من این کیف رو دیده بودم و پویا هم تایید کرد که قشنگه ! اما تا تو پاساژ دور زدیم مغازه کیف فروشی بست ! ما هم دست از پا درازتر برگشتیم . دیروز رفتیم شهرک خونه یکی از دوستام و تا ظهر اونجا بودیم و بعد رفتیم کیف خوشگله رو خریدیم و من الان این طوریم :

 پارسال تو این روزها حال خیلی بدی داشتم ! هنوز یک ماه نبود با پویا نامزد کرده بودیم که سر همه چیز دعوامون شد و این دعوا هی کش اومد و هی آشتی کردیم و هی دعوا تا اردیبهشت که عقد کردیم ! بعدش هم باز هی دعوا و هی دعوا و نزدیک ده بار به پویا گفتم بیا بریم طلاق بگیریم هم تو راحت بشی هم من ! اما هر چی بود گذشت ! پسربچه یه دنده و کله شق من حالا یه مرد کامل شده و خیلی با پارسال فرق کرده . اون موقع همه اش می گفتم همه چیز تقصیر پویا است ! اما حالا می گم هر دو مقصر بودیم. نمیشه یه آدم یه دفعه کل رویه زندگیش عوض بشه ! من باید تحمل خودمو بالا می بردم و پویا هم به جای جبهه گیری در مقابل نصیحت های دوستانه من ، یه کم بیشتر فکر میکرد . به هر حال ، الان دیگه همه چیز گذشته و خوشحالم که با همیم و خوشحالم که خدا ما رو از تو راهی که آخرش به جهنم بود نجات داد و حالا دوتایی با هم ، شونه به شونه و کنار هم داریم می ریم سمت بهشت ! شاید هم همین الان تو بهشت باشیم ! مگه بهشت جز یه زندگی آروم کنار یه همسر مهربون و یه مرد دوست داشتنیه ؟

+   شنبه بیستم اسفند 1384 |  8:41 بعد از ظهر  |  مریم  | 

از امروز تصمیم گرفتم که برای خیلی از مسائل زندگیم قانون بذارم :

1-لبخند همیشگی

2- احترام به مادر و خواهر پویا ( این کار رو همیشه می کنم اما بعضی وقتها به خود پویا غر می زنم که مادرت یا خواهرت اینجور  و اونجور ! حالا دیگه قراره این کار رو هم نکنم ! یه گوشم در ، اون یکی دروازه ! شتر دیدی ، ندیدی ! )

3- انجام به موقع کارها ( این کار یه مدتی طول می کشه ، چون به سر به هوایی و بازیگوشی و پشت گوش انداختن همه چیز عادت کردم ! )

4- سر و سامان دادن به کارهای عقب افتاده

5- به موقع رسیدن سر کلاس و سر کار ( از بس صبح ها تو خیابون دویدم تا رد میشم همه میگن باز هم دیرش شد )

6- دست برداشتن از ولخرجی و خریدهای بیخودی

7- درست اجرا کردن برنامه رژیم غذایی و پرهیز از خوردن هله و هوله ( حله و حوله؟)

.

.

.

این لیست حالا حالا ها ادامه داره ! اما جدا می خوام این کار رو بکنم ! خسته شدم از بس همیشه دیرم شده ، همیشه کارام نصفه نیمه مونده و به همه توضیح دادم که ای بابا نشد خب ! در همین راستا ( کدوم راستا ؟ ) به عنوان اولین حرکت مثبت ساعت دیواری اتاقم رو درست می کنم که صبح ها و بقیه مواقع چشمم به ساعت باشه و کارهام به موقع انجام بشه ! این ساعت یک ماهی میشه که همین طوری خوابیده ...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

امروز یه کتاب خریدم البته دو تا خریدم اما یکیش برای خودمه

" چگونه زن بی کم و کاستی باشیم ؟" بر اساس نظریات شوهرها

اون یکی رو هم برای پویا گرفتم

 " چگونه شوهر بی کم و کاستی باشیم ؟" بر اساس نظریات زنان

دو تا کتاب کوچک اما پر از نکته های جالب ! این دو کتاب بر اساس نظر سنجی از چندین زن و مرد نوشته شده و نظریاتی که چندین بار تکرار شده اند به عنوان یک نکته نوشته شده ! مال خودمو خوندم و بسیار راضی ام . فهمیدم که مردها با اینکه ظاهر خشن و بی احساسی دارن اما چقدر به محبت نیاز دارن . الهی بمیرم برای پویا ! چقدر سرش غر می زنم که بی احساسه و ... طفلکی تازه فهمیدم شوهر من از بقیه مردها یه عالمه هم با احساس تره و خیلی هم خواستنیه

پویا جونم ! تو بهترین اتفاق زندگی من هستی ! ببخش که با غرغر دائمی و اشکهای قطع نشدنی اذیتت می کنم . منظوری ندارم. قول می دم و سعی می کنم هر روز یه عالمه بهتر بشم .

+   چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 |  9:33 بعد از ظهر  |  مریم  | 

زندگی می گوید نه ! اما باید زیست

   حالم خوبه ! دلتنگی های دم عید باز اومده سراغم و نمی ذاره کارام رو جمع و جور کنم ! خودم هم که تنبل خانومم و این وسط یه عالمه مهمونی هم در پیش داریم که کلی کار دستمون می ده و البته کلی خرج ! چند روز پیش ها داشتم فکر می کردم اگه ما وقتی می ریم خونه خودمون هم بخواهیم این همه پول کادو بدیم که ورشکست میشیم آخه!

   نزدیک عید که می شه همیشه خیلی حس بدی دارم ! انگار دلم نمی خواد این سال بره و یه سال دیگه بیاد ! دلم نمی خواد بزرگتر بشم ! دلم نمی خواد دوران الان تموم بشه ! نمی دونم ... یه حسی تو همین مایه ها !

   تو این چند روزه خوب فکر کردم و دیدم پویا بهترین مرد روی زمینه ! من واقعا دوستش دارم ! درسته هر آدمی بالاخره یه جاهایی رو اشتباه می کنه اما وقتی به لحظات خوبی که کنارش داشتم فکر می کنم کلی کیف می کنم ! دو سال و نیمه که من و پویا با همیم اول ها به عنوان دوست و بعد نامزد و بعدش که دیگه قباله دار شدیم . تو این مدت کفه خوبی های پویا همیشه بالاتر از بدی ها و بداخلاقی هاش بوده !

 

فرشته عسلی من ! همیشه کنار من بمون

 

   حتما الان می گین این دختره مشکل داره ! یه روز می آد گریه و شیون و یه روز دیگه قربون و صدقه ! اما خوب واقعیت اینه : من پویا رو خیلی دوست دارم ! اما مشکل اصلی و اساسی با خانواده اش دارم ! نه که فکر کنید هر روز دعوا و اینا ! نه ، اما خوب اگه چشمامو نبندم و گوشامو نگیرم جای دعوا همیشه وجود داره !

   من و پویا تو دانشکده با هم بودیم ! همون جا آشنا شدیم . من همیشه فکر می کنم خانواده اش منو نمی خوان و برای پسرشون برنامه های دیگه ای داشتن ! نه که فقط فکر کنم ها ! راحت می شه اینو دید و حس کرد و حتی بعضی موقع ها هم از دستشون در می ره و یه چیزهایی لو می دن ! خوب این حس زیادی بودن خیلی منو اذیت می کنه! اوائل ترجیح می دادم جای اینکه برم خونه شون پویا رو بیرون ببینم ! اما این باعث شد وضع خرابتر بشه ! خلاصه این طوریه که من همیشه غصه دارم ! وقتی هم از خونه شون برگردم از همیشه بیشتر غصه دارم !

 

پی نوشت : اینم از جریان پست قبلی !
+   چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 |  1:7 قبل از ظهر  |  مریم  | 

این نوشته فقط برای پویا است ! لطفا نخوانید

سلام عروسک چشم عسلی من

امروز می خوام بابت همه چیزهایی که اشتباه شده ازت عذرخواهی کنم

منو ببخش

منو ببخش اگه بلد نیستم مثل تو و خانواده ات باشم

اگه بلد نیستم باهات پارتی بیام

ببخش اگه یاد نگرفتم مثل عروسک های گرون قیمت اطرافت باشم

ببخش اگه بلد نیستم صورتمو نقاشی کنم

اگه یاد نگرفتم از بوسینی و منگو و دیزل لباس بخرم

ببخش اگه معیارها تو زندگی من یه جور دیگه است

اگه برای من لباس خوب همون لباس ارزونه

اگه تو خانواده ما همه چیز یه جور دیگه است

اگه به ما یاد دادن قناعت و صرفه جویی هنر یه زنه

اگه به ما گفتن که مهربونی و پاکی دل با ارزش تر از زیبایی ظاهره

اگه ما یاد گرفتیم که نجیب و پوشیده باشیم

ببخش اگه من اینطوری هستم

منو ببخش اگه از پشت ارزون ترین و آشغالترین عینک دنیا

عاشقانه نگاهت کردم

اگه نفهمیدم قیمت یه عینک خوب خیلی زیاده

من نباید تو رو دوست می داشتم

این یه واقعیته که ما از هم دوریم

خیلی زیاد

حتی اگه من چشممو رو همه نگاه های تحقیر آمیز اطرافیان تو هم ببندم

نمی تونه این واقعیت رو بپوشونه

می دونی عزیز من

من یه جور دیگه بزرگ شدم

برای من زندگی همیشه یه جور دیگه بوده

من هم همیشه راضی بودم و شکر می کردم

اما حالا ... این تفاوت ها خیلی به چشم می آد

منو ببخش اگه از همون روز اول که گفتی خونه تون کجاست اینو نفهمیدم

عروسک من

تو این مدت خیلی تحمل کردم

خیلی نادیده گرفتم و نشنیدم

اما ...

دیگه نمی تونم

+   یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 |  1:33 قبل از ظهر  |  مریم  | 

دیروز بالاخره رفتم و برای خودم یه مقداری خرت و پرت خریدم . بعد هم سر کار و بعد خونه ! پویا اومد دنبالم که بریم خونه شون و من هم کلی طول  دادم تا حاضر بشم ! اما موقع رفتن زیپ شلوارم در رفت و مجبور شدم شلوارمو عوض کنم ! از اونجایی که هم خسته بودم و هم کمدم کلی به هم ریخته بود اولین شلواری که دستم اومد رو پوشیدم ! این شلوار مربوط می شد به زمانی که شلوارهای پاچه گشاد ( راسته و از بالا گشاد ) مد بود . تقریبا پارسال پاییز ! خلاصه پیش خودم گفتم ما که جایی نمی ریم و تو خونه ایم پس بی خیال مد و راه افتادیم . وسط راه به پویا گفتم یه کم خرت و پرت از سوپر می خوام و پویا هم جلوی سوپر ایستاد اما چون جای پارک نبود گفت تو برو و خلاصه با اون شلوار رفتیم تو سوپر ! چون شلوغ بود کلی هم طول کشید تا خرید کردم و خلاصه با اون شلوار هیچ حس خوبی نداشتم ! بعد رفتیم خونه شون و گفتم خوب اشکال نداره رسیدیم . هر چی زنگ زدیم هیچ کی نبود ! اصلا انگار نه انگار که عروس اومده و با یه شلوار گشاد پشت دره ! پویا کلید داشت و رفتیم تو ! دیدیم نه اصلا اثری از مادر شوهر و خواهر شوهر محترم نیست که نیست ! نشستیم پای تلویزیون و هی فکر کردیم که چرا هیچ کس نیست پس ! که یه دفعه در باز شد و مادر شوهر پرید وسط هال و تا منو دید خشک شد ! گفتند که مادرشون صبح عمل چشم داشتند و تا 6:30 بیمارستان بودند و تازه اومدند و الان میرن بالا یه تلفن به دکتر می زنن و می آن ! * و رفتن ! ما هم باز نشستیم ! دوباره در باز شد و این بار خواهر شوهر محترم اومدن و سلام و حال و احوال و حوله مربوطه را برداشتند و رفتند حمام ! ما هم حالا این طوری  که چه خبره اینجا ! باز نشستیم و دیدیم اینجا مثل اینکه بوی شام نمی آد و حالا منم گرسنه ! از صبح هیچی نخورده بودم و پویا رفت چند تا از این پیک های تبلیغ آورد که زنگ بزنیم برای پیتزا ! که هی گشتیم و هی من گفتم بریم بیرون و هی اون گفت خسته ام و بالاخره زور من چربید ! خواهرشوهر محترم از حمام آمدند و گفتند که تا صبح هم مادرشون نمی آن و ما هم کلی عذرخواهی که مزاحم شدیم و گفتیم بیا بریم که گفتند خسته هستند و ما هم رفتیم بیرون ! با همون شلوار !!!! یه دوری اطراف نیاوران و کاشانک و دارآباد زدیم و هی گفتیم کجا بریم که به ذهنم زد بوستان ! پویا بریم بوستان پونک ! پویا گفت می ریم اما هم خیلی دوره هم خیلی ترافیکه ها ! گفتم باشه بریم ما که کاری نداریم و رفتیم با همون شلوار ! رفتیم بوستان و هی گشتیم و شام خوردیم و خندیدیم و باز گشتیم تا 11:30 شب و خلاصه که کلی خوش گذشت اما هر بار یاد پاچه های شلوارم می افتادم پاهامو جمع می کردم و حالم گرفته می شد !

اگه یه وقت از کسی شنیدید که شلوار گشاد دوباره مد شده تعجب نکنید چون کل ملت شریف بوستان  با تعجب و بعضی با حسد به شلوار من نگاه می کردند !

* خونه مادربزرگ پویا طبقه بالای خونه خودشونه !

+   جمعه دوازدهم اسفند 1384 |  12:29 بعد از ظهر  |  مریم  | 

دیروز بالاخره هم نرفتم کلاس ! رفتم کارت کنکور ارشد گرفتم اما احتمالا روز کنکور که شنبه است نمی رم . دیشب هم پویا اومد خونمون و شام اینجا بود . امروز هم صبح رفتم دانشگاه و بعد خونه و بعد هم سر کار و کلاس ورزش رو دیگه بی خیال شدم این وسط !

یه عالمه کارای مونده دارم . نمی دونم چرا همیشه عقبم . همه کارام مونده .

شهریور عروسیه ! من هنوز یه عالمه کار دارم . گفتم خونه تکونی می کنم یه دفعه همه وسایلی که باید ببرم مثل لباس زمستونی ها و کتاب ها و اینها رو جمع کنم . حالا دنبال کارتون می گردم و بیشتر از اون دنبال وقت .

دلم برای اون قبلا ها تنگ شده ! روزهای جمعه از صبح زود ریخت و پاش های هفته رو جمع و جور می کردم . بعد ناهار می خوردیم و موقع چرت بعد از ظهر مامان اینا من شبکه چهار فیلم زبان اصلی می دیدم و نسکافه می خوردم . حالا چند وقته جمعه صبح ها تند تند حمام می کنم ، سشوار می کشم و  می رم منزل مادر شوهر . اینها رو نوشتم چون چند روز پیش تو مجله همشهری که اعلام برنامه های هفته رو می کنه دیدم نوشته جمعه ظهر شبکه چهار شرلوک هلمز زبان اصلی ! یه لحظه گفتم آخ جون ، اما یاد برنامه های جمعه افتادم و ... خوب همینه دیگه که می گن تحوله و این حرف ها

 

پ.ن : من تقریبا چهار ساله تو پرشین بلاگ وبلاگ دارم اما هیچ وقت این طوری نمی نوشتم ! کیف داره ها

+   چهارشنبه دهم اسفند 1384 |  6:44 بعد از ظهر  |  مریم  | 

سلام

خوب امروز روز اوله و باید سلام کنم که برای همه سلامتی بیاره ! یه عالمه حرف دارم بنویسم که نمی دونم از کجا شروع کنم !

من امروز نرفتم دانشگاه ! با این که یه درس خیلی مهم داشتم اما نرفتم ! ساعت یک هم یه کلاس دیگه دارم که شاید برم ! نه اینکه من تنبل باشم ها ! نه . فقط امروز به طرز خیلی بدی که میشه گفت فجیع کمرم درد می کنه ! دیروز تو کلاس ورزش خیلی درد گرفت اما چون گرم بودم حالیم نشد اما وقتی اومدم خونه ! اوف خشک شدم همین طوری سیخ موندم و تمام دیشب هم سیخ خوابیدم !

راستی یادم رفت بگم من دانشجوی ترم آخر مهندسی صنایع هستم . جناب آقای همسر هم مهندس صنایع تشریف دارن و الان در محل کارشون به سر می برن !

دیروز صبح رفتم دانشگاه و بعدش رفتم برای جناب همسر عیدی خریدم ! هول نیستم فقط از هفته دیگه شلوغ می شه و دیگه نمی شه خرید کرد ! براش به تی شرت و یه شلوار جین خوشگل گرفتم که جای لباس عید بپوشه ! خوب چی کار کنم هر کاری کردم گفت لباس نمی خرم برای عید و خودم باید دست بکار می شدم !

این فعلا باشه برای روز اولی تا بعد

+   سه شنبه نهم اسفند 1384 |  11:8 قبل از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM