![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
زندگی ام حسابی از روال خارج شده و همین جوری دیمی داره می گذره ! شب می خوابم ، صبح پا می شم و نمی فهمم باز چطوری شب شد و من هیچ کاری نکردم ! شاید هم این همه بی نظمی به خاطر اون دوست پویا باشه که تازه از انگلیس اومده و کار ما شده گردش و تفریح ... البته خیلی خوش می گذره اما ترس من از آخر این ترمه !!! توی این یکی دو ماه اخیر هر وقت صحبت از خونه خودمون می شه دلم می لرزه ! راستش من و پویا تازه به یه ثبات رسیدیم و کمتر با هم دعوا می کنیم و تازه رابطه این مدلی بین ما جا افتاده و اصلا نمی خوام وارد یه مرحله جدید بشم ! وقتی نوشته های خانوم همسر و لیلی عزیزم رو می خونم واقعا دلم می لرزه و دوست ندارم از این وضعیت کنونی خارج بشم ! اوضاع و احوال رابطه فعلی من و پویا نسبتا خوبه ! هر چند که در خیلی موارد حرف همدیگه رو نمی فهمیم و سو ء تفاهم پدر رابطه مشترک رو در می آره اما نسبت به روزهای اول که حسابی جلوی همدیگه سنگر گرفته بودیم بهتریم ... یه مشکل اساسی در رابطه ما ، خانواده ها هستن ! من خیلی از اینکه خانواده پویا از دستم ناراحت بشن یا حتی تو دلشون از من برنجن می ترسم و هیچ وقت دلم نمیخواد بین ما هیچ اختلافی پیش بیاد ! برای همین هم خودمو مجبور می کنم حتی تو بدترین شرایط کاری و درسی برم خونشون و تو مهمونی هاشون شرکت کنم و تولدهاشون رو یادم نره و خلاصه کاملا همه رو راضی نگه دارم ! از این طرف هم خانواده خودم وقتی این رفتار من با اونها رو می بینن توقعشون رفته بالا و می خوان که ما هی شام و ناهار اینجا باشیم و ... خلاصه این وسط این منم که باید همه رو راضی نگه داره و به این ترتیب خودم به هر روز به فنا نزدیکتر بشم ! مثلا همین فردا که عیده . مامان من میگه شام بیاین اینجا ! یعنی نمی خواین روز عید هم اینجا باشین ( من و پویا دیشب شام اینجا بودیم ) از اون طرف الان یک هفته است نرفتم خونه پویا اینها و اونها هم حسابی توقع دارن به خصوص پدر بزرگ و مادر بزرگش ... و در نهایت هم برای ناهار قراره با پویا و دوستانش بریم فشم !!! خب مگه من چند تیکه می تونم بشم ؟ خودم چی ؟ این وسط من چی می خوام ؟ پویا میگه دوستم فقط دو هفته ایرانه و بعد می ره و اون تو اولویته ! حق با پویاست ... اما آیا میشه نریم خونه شون؟ میشه نیایم خونه ما؟ نه اینم نمیشه ... خلاصه که این وسط من هم یه چیزی تو مایه های کشک و دوغم و درس هم ندارم و سر کار هم نمی رم و چه خوش می گذره ! هر روز حموم میرم ، سشوار می کشم ، لباس می پوشم و میرم بیرون ! شب می آم ، صورتمو می شورم و بیهوش می شم ... هیچ وقت فکر نمی کردم زندگیم به این روزگار بیفته ! و من هم نتونم برای نجاتش هیچ کاری بکنم ... |
|
+
شنبه بیست و ششم فروردین 1385 | 6:13 بعد از ظهر | مریم |
|
|
چند روز گذشته روزهای شلوغ و پر کاری بودند ! اونقدر که من این وسط ها همه اش کلاسها رو دودر کردم !!!! شنبه شب با پویا دعوا کردم و باهاش قهر شدم ! اینم از ماجرای قهر کردن ما که اصلا به همه چی شبیه بود جز قهر ! البته ما قانون گذاشتیم که حتی اگه قهر هم هستیم حرف بزنیم و برای همینه که نمی تونیم قهر بمونیم . عصر یکشنبه هم رفتم سر کار ( من تو یه مدرسه بعدازظهری کار می کنم ) و چون دوشنبه قرار بود یه عالمه از روسای جاهای مختلف بیان اونجا بازدید یه عالمه کار داشتیم و بعدش هم که اومدم خونه پویا زنگ زد که ساعت دوشنبه صبح کلاس رو دودر کردم و رفتم برای امروز صبح هم نمی دونم چی شد که کلاسم خودش پیچید ! حالا یکی دیگه ساعت |
|
+
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 | 11:44 قبل از ظهر | مریم |
|
|
شب جمعه با پویا جونم رفتیم بوستان ( دوباره ) و اینبار دیگه پویا تهدیدم کرده که دفعه بعدی وجود نداره اما می دونم که بازهم می ریم همونجا ! شام هم با هم همونجا ( رینگ مرکزی ) خوردیم و برای اولین بار هم یه چیزی خودمون برای خونه خودمون خریدیم !!! یک دست فنجان و نعلبکی به همراه یک قوری البته ست چهار نفره سرامیک آبی رنگ !!!! من که خیلی ذوق کردم از خریدنش . دیروز هم ناهار خونه پویا اینا بودم و شام هم پویا اینجا بود و به این ترتیب تعطیلات آخر هفته خودمون رو گذروندیم! باز از امروز صبح روز از نو روزی از نو ... چند روز پیش که در مورد یکی از خواسته های مردها صحبت کردم خودم خیلی خوشم اومد چون باعث شد یه ذره بین بشم روی زندگی خودم و ببینم کجاها چه کارهایی کردم ! ! جمله امروز :" به این امر راغب باشید که اشتباهات خودتان را بپذیرید و در وقت مناسب بگویید متاسفم ! تقصیرها همیشه به گردن مرد نیست ، وقتی اشتباه می کنی آن را بپذیر تا من هم همین کار را در مورد تو انجام بدهم " این جمله ، یه توصیه خیلی مهم تو زندگی خانوادگیه ! متاسفانه زن ها عادت دارند که برای هر کار خودشون هزار تا دلیل و استدلال می آرن که ال و بل و دست آخر هم می گن همه چی تقصیر تو بود و ... و این کار رو نه تنها در مورد مردها بلکه در مورد همه انجام میدن و هیچوقت حاضر به پذیرش اشتباه خودشون نیستن ! اما بیاین کمی با خودمون صادق باشیم و ببینیم چند درصد از مواقعی که همه چیز رو به گردن همسرمون می اندازیم واقعا تقصیرکار اون بوده ؟ می دونم که شاید پس وقتی اتفاقی می افته ، قبل از اینکه دنبال مقصر اون بگردیم ، به خودمون برگردیم و بدون اشکال تراشی های بچگانه ( مثل اینکه از بس تو حرف زدی غذا سوخت و ... ) دلیل واقعی اون رو پیدا کنیم و بعد به جای انداختن تقصیر به گردن زمین و زمان خیلی راحت بگیم : " متاسفم ، تقصیر من بود " قابل توجه شوهران محترم :" وقتی همسر شما اشتباه خودش رو پذیرفت ، شما هم اون اشتباه رو فراموش کنین نه اینکه هر چی شد بگین : آها ، دیدی گفتم همه چی تقصیر توئه ! " امیدوارم مفید باشه ... من این یکی رو هم امتحان کردم نتیجه خوبی داره ! رابطه تون با هم صمیمی تر میشه و کلی به هم نزدیک تر میشین . پ.ن: از کسانی که تجربه زندگی مشترک دارن خواهش می کنم منو راهنمایی کنن ! چون همونطور که گفتم می خوام تا شهریور از هر نظر نمونه بشم |
|
+
شنبه نوزدهم فروردین 1385 | 1:15 بعد از ظهر | مریم |
|
|
تو این چند روزی که تعطیلات تموم شده شاید در جمع امروز هم کنفرانس داشتم و دیشب تا بعد از کنفرانس هم منتظر استاد راهنمای پروژه ام شدم تا کلاسش تموم بشه و با هم در مورد موضوع پروژه تبادل نظر کردیم و موضوعی که اون پیشنهاد کرد به مراتب ساده تر از اون چیزی بود که فکر می کردم باید انجام بدم و منم قبول کردم و از فردا هم کارم رو شروع می کنم ! البته یه کنفرانس خلاصه اینم از زندگی دانشجویی ما ! از روز سیزده بدر هم پویا جونم رو ندیدم و دلم داره برای دیدنش قنج می زنه ! اگه خدا بخواد فردا شب با هم میریم بیرون . از امروز میخوام هر روز که می نویسم یه جمله از کتاب "چگونه زن بی کم و کاستی باشیم ! بر اساس نظریات شوهرها" رو بنویسم و یه کم هم در موردش بحث کنم : جمله امروز " وقتی از تو می خواهم فرصتی به من بدهی تا با خودم تنها باشم به این معنی نیست که تو را دوست ندارم یا می خواهم ترکت کنم ، بلکه فقط زمان می خواهم تا بار دیگر به تو بپیوندم " من این جمله از کتاب رو واقعا قبول دارم و به نظرم نه تنها در مورد مردها بلکه برای زنها هم صادقه ! همه ما احتیاج به خلوتی داریم تا بتونیم دوباره اعتماد به نفس و روحیه مجرد خودمون رو بدست بیاوریم و بعد به هم بپیوندیم . پیشنهاد : وقتی شوهرتان ترجیح می ده تنها باشه ، اونو سوال پیچ نکنین ، عصبانی هم نشین ! فقط چند ساعت برین یه جا مثل آشپزخانه یا حمام یا اتاق خواب و بذارین اون تنهایی پای تلویزیون فیلمشو نگاه کنه! مطمئن باشین که بعد از چند ساعت با لبخند می آد سراغتون ، بغلتون می کنه و می گه شما بهترین همسر دنیا هستین ! من اول این نکته رو نمی دونستم و خیلی به پویا گیر می دادم اما الان همه چی برام عادیه و وقتی اون می خواد تنها باشه ، پس من هم یه زمان خوب برای با خودم بودن دارم . امیدوارم مفید باشه ... من امتحانش کردم جواب داده ! می تونین امتحان کنین... فقط ترک اون به صورت قهر نباشه ، با لبخند برین یه اتاق دیگه و خودتون رو مشغول کنین که فکر نکنه ناراحتین ! چون از یه طرف عذاب وجدان می گیره و از طرف دیگه به اون تنهایی نیاز داره ! خلاصه که حواستون باشه ، مردها بر خلاف ظاهر خشن شون از هر بچه ای آسیب پذیرتر هستند و شما خیلی باید مراقب رفتارتون باشید ... |
|
+
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 | 10:6 بعد از ظهر | مریم |
|
|
سلام
سلام مریم جونم و سلام به همه اصلا منتظر نباشید که منم به قشنگی مریم بنویسم! تو عمرم فقط دو دفعه رفتم پای تخته و انشاء خوندم اونهم به زور اینکه دفترم رو گرفته بودم جلو صورتم که کسی رو نبینم ولی بجاش مریم از بچگیش شعر میگفته و داستان می نوشته که هیچ! تو دبیرستان یه نمایش می نویسه و کارگردانی می کنه و بازی هم می کنه و تو منطقه مقام می آره خلاصه که اولا انتظار نداشته باشین خوب بنویسم ثانیا اینو نوشتم رفت تا چند سال دیگه که بعدی رو بنویسم بگذریم! مریم جونم یه چیزی بود می خواستم بهت بگم یادم رفت
یادم اومد
می خواستم بگم اصلا دوستت ندارم ! عاشقتم خوشگله |
|
+
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 | 9:33 بعد از ظهر | پویا |
|
|
همیشه وقتی یکی می گفت عشق واقعی بعد از ازدواج به وجود می آد خنده ام می گرفت ! همیشه وقتی یکی سفارش یه پسری رو می کرد برای خواستگاری کلی غر می زدم که آدم باید عاشق باشه و این حرف ها ! اما حالا ... واقعیت اینه که من قبل از عقد عاشق پویا نبودم ! شاید خیلی هم دوستش نداشتم و وقتی عاقد داشت خطبه رو می خوند همه اش تو سرم فکرهای مختلف بود و فکر می کردم دارم بزرگترین اشتباه زندگیم رو می کنم ! چند ماه اول بعد از عقد هم دیگه بهم ثابت شده بود که اشتباه کردم و این فکر زندگی خودم و پویا رو زهرمار کرده بود ! حتی از اینکه کنار پویا باشم یا با هم بیرون بریم هم متنفر شده بودم . اما حالا فهمیدم که قدیمی ها راست می گفتن ! عشق واقعی بعد از ازدواج بوجود می آد ! بعد از تو سر و کله زدن های اون چند ماه اول ، تصمیم گرفتم که با همه چی بسازم و هیچی نگم ! شاید هم همین موضوع و هیچی نگفتن منجر به ندیدن و چشم پوشی از خیلی چیزها شد ! باعث شد من خیلی چیزها که زیر پرده بدبینی رفته بود رو ببینم و هر روز بیشتر از قبل عاشق شوهرم و زندگیم بشم . حالا روزهای قشنگ زندگی ما دارن خودشون رو نشون می دن ! من هر روز بیشتر از روز قبل به پویا دلبسته می شم و بیشتر از قبل دلم می خواد کنارش باشم . حالا دلم می خواد هر روز دست در دست همدیگه بیرون بریم ! بخندیم ، شوخی کنیم و حتی گاهی دعوا کنیم . نمی گم الان دیگه تو زندگی هیچ مشکلی نداریم و کاملا با هم کنار اومدیم اما حداقل به یه همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم . تو تمام این ماجراها یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم و اونم اینکه اگه یه ذره ، فقط یه ذره مغرور و خودخواه بشیم اونوقت دعوامون می شه ! اما تا وقتی هر دو برای هم دیگه زندگی می کنیم و به این خاطر هم هیچ منتی به گردن همدیگه نمی ذاریم آسمون زندگیمون آبی و آفتابی می مونه !!!! من دارم روز شماری می کنم برای پ.ن ۱: من تجربه زیادی تو زندگی زناشویی ندارم ، اما دلم می خواد اینجا یه کم از تجربه های کوچیک خودم ، از کتابهایی که تو زمینه زندگی مشترک خوندم و ... بنویسم و امیدوارم کسانی که اینجا رو میخونن و تجربه بیشتری دارن منو راهنمایی کنن ! پ.ن ۲: از این به بعد قراره پویا هم تو نوشتن اینجا با من همکاری کنه |
|
+
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 | 2:11 بعد از ظهر | مریم |
|
|
من رفتم بوستان آقا پویای گل گلاب که پست قبلی رو خونده بودن منو روز یازدهم یعنی جمعه بردن بوستان و من مانتو مذکور رو خریدم ! بعدش هم با پویا و دوستش ( مسعود صمیمی ترین دوست پویا است که اونروز با ما اومده بود ) رفتیم و من یه بستنی بزرگ خوردم و چشمتون روز بد نبینه وقتی داشتیم برمی گشتیم من تو پله ها خوردم زمین ! الان هم زانو و آرنجم درد می کنه ، اما از ذوق مانتو نازنینم صدام در نمی آد . کفش هم نخریدم ! یعنی مدلی که من می خواستم تموم کرده بود و منم دیگه نگشتم . ساعت ۵/۲ مسعود رو گذاشتیم خونه شون و پویا پیشنهاد داد بریم سینما !!!! از اونجایی که اینگونه پیشنهادات از پویا بعید می باشد و سالی یکبار خدا پس کله مبارکشان می کوبد که این دختر را ببر سینما ( من از فیلم خوابگاه دختران تا دیروز سینما نرفته بودم ) با همه خستگی و با همه درد زمین خوردگی با کمال میل قبول کردم و رفتیم بولینگ و برای ساعت اگه نرفتین چیزی رو از دست ندادین . فیلم کلا محتوا و فیلم نامه ندارد و به شکم پرستی و هیز چشمی و دو تا شدن تنبان برادران محترم کنایه ها می زند ! اما خوب با بازی عالی رضا عطاران و علی صادقی میشه تفریح کرد و یه کمی خندید ! نه غش غش ها ! یه کمی ... من دوست داشتم زیر درخت هلو رو می رفتیم (چون عاشق مثلث ایرج طهماسب و حمید جبلی و فاطمه معتمد آریا هستم ) اما پویا دوست داشت هوو رو ببینه و به مرادش رسید ! دیروز هم با پویا رفتیم خونه مادربزرگ من و ناهار اونجا بودیم و امروز هم قراره بریم خونه مادربزرگ پویا و سیزده رو اونجا بدر کنیم ! اینم از تعطیلات عید که نفهمیدیم چطوری اومد و رفت و منم یه کلمه درس نخوندم و همه اش ددر بودم و حالا یه عالمه تمرین کنترل کیفیت دارم که سه شنبه باید بدم و یه کنفرانس هم برای چهارشنبه دارم که هنوز مطلبش آماده نیست و خلاصه که هیچی به هیچی ! در عوض همه چی کنار پویا جونم یه دنیا خوش گذشت ! |
|
+
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 | 2:26 قبل از ظهر | مریم |
|
|
ما دیروز صبح رفتیم بوستان ( مثل همیشه ) چرا اینو دیروز نگفتم ؟ نمی دونم ، شاید چون فکر کردم مهم نیست اما اتفاق امروز مهمش کرد . خلاصه ما رفتیم بوستان . البته به همراه مادر و خواهر آقای همسر . کلی هم خوش گذشت و بعد از مریضی حسابی چسبید و با اون بارون خوشگلی که می اومد کلی حال کردم و بعدش هم رفتم خونه پویا جونم اینا و تا شب هم اونجا بودم و باز هم یه عالمه بیشتری خوش گذشت ! اما ... بوستان که بودیم من یه مانتو خیلی مناسب برای دانشگاه دیدم به رنگ سرمه ای که خیلی وقته دنبالش می گردم و قیمت خیلی عالی و یک جفت کفش از اون بهتر هم باز برای دانشگاه و من که خیلی وقت بود مثل گری گوری ها می رفتم دانشگاه ( حال نمی کنم لباس نو رو دانشگاه بپوشم ، بر عکس بقیه که دانشگاه رو با سالن مد اشتباه گرفتن ) به خودم گفتم بیا این ترم آخری یه دستی به سر و روی خودت بکش و خلاصه دلم رو راضی کردم که بخرم ( آخه این کارتون اسکروچ رو از روی دل من ساختن ! خسیسی هم بد دردیه ... برای خودت هم می خوای بخری باید کلی این پا و اون پا کنی ) اما یه مشکلی بود و اونم مامان پویا جونم بود ! نه که بنده خدا بخوان چیزی بگن ها ! نه ! اصلا اینطوری نیستن . اما از صبح ما هر جا رفته بودیم گفته بودن که من بزرگترم و شما دست تو جیبتون نکنین و هر چی رو هم که می گفتم قشنگه می گفتن بیا برات بخرم و منم اینجوری اما بعد که اومدم خونه دل راضی شده نتونست از خواسته اش صرف نظر کنه و به هزار مکافات پویا رو راضی کردم که دوباره امروز تا اون سر شهر بریم و من خرید کنم و پویا طفلک هم صبح ساعت نتیجه : من این ترم آخری هم مثل گری گوری ها می رم دانشگاه ! گور بابای دانشگاه و بچه هاش و استاداش و اون مدیر گروه خلش ! |
|
+
چهارشنبه نهم فروردین 1385 | 1:47 قبل از ظهر | مریم |
|
|
این چند روز هم مثل اون چند روز گذشته گذشت ! با این تفاوت که من به شدت مریض شدم ! شبی که خیلی حالم بد بود از پویا جونم خواستم پیشم بمونه و چه آرامش خوبیه وقتی تب داری ، از درون متلاشی شدی و حالت تهوع و ... و یه مرد مهربون کنار تختت بشینه و با چشمای معصوم و عسلی و وحشت زده خیره نگاهت کنه ، دست روی پیشونیت بذاره و بگه خیلی حالت بده عزیزم ؟ می خوای ببرمت دکتر ؟ می خوای برات چیزی بیارم ؟ و تو نهایت لطف و مهربونی رو تو چشماش بخونی و بفهمی که واقعا دوستت داره ! ... پویا جونم برای همه چیز ازت ممنونم ! |
|
+
سه شنبه هشتم فروردین 1385 | 1:21 قبل از ظهر | مریم |
|
|
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی ! سال نو مبارک ! سال نوی ما که فعلا فقط به عید دیدنی و اینا می گذره ! البته خوش هم می گذره . روز اول عید پویا جونم اومد خونه مون و ناهار اینجا بود . کلی هم مارو شرمنده کردن و عیدی و این حرف ها ( عیدی های خوب خوب گرفتم اما نمی گم عموی پویا بعد از وسط خونه تکونی ها گوشی موبایلم از دستم افتاد زمین و شکست ! حالا هم نمی دونم چرا یکطرفه شده . یعنی نه من میتونم به کسی زنگ بزنم و نه SMS بفرستم . البته نه که خطش مشکل داشته باشه ، اشکال از گوشیه . شاید فردا با پویا جونم برم جمهوری و یه گوشی جدید بگیرم . این یکی رو که چهار سال داشتم و خیلی هم انصافا دوستش داشتم و دلم نمی اومد عوضش کنم . می گفتم حیفه این که کار می کنه . که حالا دیگه کار نمی کنه و ظاهرا چون همه چی نو شده اونم خواسته که نو بشه . مامان پویا |
|
+
جمعه چهارم فروردین 1385 | 12:38 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|