![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
همايش هم بالاخره تموم شد . نمايشگاه كتاب هم همينطور . همايش خيلي خيلي خوب بود اونقدر كه امروز دلم براي بچه ها و استاداي اونجا تنگ شده . با اينكه مجبور بوديم نزديك نمايشگاه كتاب هم رفتم دوباره . با پويا جونم هم رفتم . درسته كه همه دوستان توصيه كرده بودن كه با پويا صحبت كنم و بهش بگم كه ناراحتم اما من هيچ وقت نمي تونم در مورد احساساتم صحبت كنم و شايد براي همينه كه هميشه به مشكل مي خورم . به هر حال پويا خودش اينجا رو خونده بود و پنج شنبه شب اومد خونه مون و جمعه صبح ساعت عصري هم رفتيم خونه خاله پويا و بعد هم خونه مامانش اينا و همين ديگه . خوش گذشت ... يه نكته خيلي مهم كه بايد بهش توجه كرد اينه كه هيچوقت با يه مشكل كوچيك زندگي آدما به پايان نمي رسه . زندگي و عشق هميشه هست و اختلاف نظر و سليقه هم هست و شايد اگر نبود زندگي لطفي نداشت . خيلي وقته از جمله هاي اون كتاب ننوشتم . و حالا جمله امروز : " به اين حق من كه يك ليوان نوشيدني در دست بگيرم ، تكيه بدهم و در آرامش به تماشاي فوتبال بپردازم احترام بگذار . كيسه زباله مي تواند صبر كند ، سوالها مي توانند صبر كنند و همين طور هر چيز ديگري مي تواند صبر كند ." خب دليل انتخاب اين جمله نزديك بودن بازي هاي جام جهاني است . نمي دونم تو فوتبال چيه كه اينقدر خانم ها از اون متنفرند و سعي مي كنند شوهرشون رو به خاطر تماشاي فوتبال متهم به بيكار بودن و بي مسئوليت بودن بكنن ! يه سوال كه جا داره اينجا بپرسم اينه كه چرا ما زنها نمي خوايم فوتبال تماشا كنيم؟ نگيد به خاطر اينكه كاري بيهوده است و همه دنبال يك توپ مي دوند و ... چون اين دليل خيلي مسخره و بچگانه است . فوتبال امروز دنيا يك علم و شايد بشه گفت يك صنعت بزرگه كه سالانه ميليون ها و بعضا ميلياردها دلار منفعت به بار مي آره ! علل متنفر بودن خانم ها از فوتبال چند دسته است : توصيه : همه مردها جام جهاني رو تماشا مي كنن ! چه شما غر بزنين و چه نزنين . پس بهتره به جاي كشمكش و مشاجره همراه شوهرتون بنشينيد و مسابقات رو تماشا كنيد . حتي گاهي اظهار نظر كنيد و اونها رو با پيشبيني هاتون تحت تاثير قرار بديد . ديدن فوتبال به همراه يه نفر خيلي جذاب تر از ديدن فوتبال به تنهاييه ! يك بار امتحان كنين . فوتبال اونقدر ها هم كه تصور مي كنيد بد و تنفر انگيز نيست ! |
|
+
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 | 1:38 بعد از ظهر | مریم |
|
|
هفته گذشته سرم یه عالمه شلوغ بود ! هنوز هم هست . آخه این هفته ، هفته مهندسی صنایع است و ما هم همایش داریم تا شنبه بعد از ظهر هم رفتم نمایشگاه ! اما چه نمایشگاه رفتنی ... تنهایی ... از بس تنها بودم و از بس از این و اون متلک شنیدم یک ساعت هم نموندم و زود برگشتم خونه .چهارتا کتاب هم بیشتر نگرفتم ... تو نمایشگاه خیلی حس بدی داشتم . دلم نمی خواست تنها باشم . سالهای گذشته که شوهر نداشتم تنها نبودم ... اما امسال بودم و این تنها بودن خیلی اعصابم رو خرد کرده بود ! حالا هم که تا از وقتی که عقد کردم این احساس تنها شدن با من بوده ... دوستام به دلیل اینکه مجردن سعی میکنن از من فاصله بگیرن و حتی رفت و آمدشون هم محدود به سلام و احوال پرسی شده . پویا هست اما حضورش فقط یه حضور فیزیکیه ! هیچ نوع همفکری ، همراهی ، مشورت و ... وجود نداره و من برای همین همه اش احساس می کنم که خیلی خیلی تنها شدم ... نمی خواستم اینا رو بنویسم اما دیگه بعد از دلم می خواست شوهرم بیشتر از اینها همراهم باشه و حداقل به علایق من اهمیت بده و براش مهم باشه که چی دوست دارم ! یعنی انتظاری که ازش داشتم این بود ... همون طور که خودم این کار رو میکنم و تمام جاهایی که دوست داره بره از مهمونی گرفته تا گردش و ... با دوستاش یا با فامیل یا تنها همیشه باهاش بودم و هیچ گله ای هم نکردم ... از دستش ناراحت نیستم . عصبانی هم نیستم . فقط دلسرد شدم . نه به خاطر اینکه امسال نیومد یا پارسال یا سالهای پیش ... بیشتر به خاطر اینکه چیزهایی که برای من مهمه براش بی ارزشه و وقتی من دارم با هیجان ازشون حرف می زنم مسخره ام می کنه یا وقتی یه مشکلی دارم و باهاش در میون میذارم می گه چقدر ناله می کنی و ... خلاصه به خاطر اینکه همسرم هست اما همراهم نیست ...
پ.ن: من حالم خوبه ! زندگیم هم هنوز خوب و عاشقونه است ! با این نوشته فقط خواستم بگم هیچ زندگی مشترکی وجود نداره که بدون دلخوری و ناراحتی باشه ... |
|
+
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 | 8:34 بعد از ظهر | مریم |
|
|
تو این واقعیت اینه که اینجا هیچ نیازی به دروغ گفتن و تظاهر و نقش بازی کردن نیست ! چون هیچ کدوم از شماها نه منو می شناسین و نه پویا رو و دلیلی نداره که من یا پویا بخوایم خودمون رو الکی خوشبخت نشون بدیم. پویا مرد زندگی منه ! تنها کسی که عشق واقعی رو نشونم داده . تنها کسی که با مهربونی و صبر تمام بد قلقی ها و کج خلقی های منو تحمل کرده و کنارم مونده ! من تمام بلاهایی که بلد بودم سرش آوردم اما اون ساکت و مهربون و خندون کنارم موند و به من نشون داد که عاشق یعنی چی و ... نمی خوام قصه رو طولانی کنم و برگردم به روزهای اول اما فقط اینو بگم که پویا تو بدترین روزهای زندگیم مثل یه فرشته ظاهر شد . با یه لبخند همیشگی و شاخه های گل مریم که جلوی شیشه ماشینش می گذاشت . با یه دنیا مهربونی و عشق که تو حرارت دستاش و گرمای نگاهش موج می زد . یک سال و نیم بعد از اون روزهای سخت اون رسما و عرفا و شرعا همسرم شد و من به پاس این همه عشق خالصانه تا آخرین لحظات عمرم بهش وفادار خواهم موند . حالا اگه باز هم کسی هست که می خواد بیاد و پیغام چرت و پرت بنویسه بیاد بنویسه که راحت بشه و عقده ای تو دلش نمونه ! من حتی برای نظرخواهی تایید هم نمی ذارم ! برام مهم نیست که کی چی فکر می کنه چون به حرف هیچ گربه سیاهی آسمون عشقم بارونی نمی شه ! پ.ن : عکس کنار صفحه ، عکس دستهای من و پویاست که تو روز نامزدی گرفتیم ! |
|
+
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 | 6:30 بعد از ظهر | مریم |
|
|
من و پویا جونم دیشب رفتیم کریمخان ! ( چون به نظرم خرید طلا از بقیه چیزها مهمتره ) برعکس چیزی که انتظار داشتم همه سرویس ها و انگشترها اجق وجق و کج و کوله بود که به ظاهر مد شده ! خلاصه چیز چشمگیری نداشتن . من دنبال یه چیز ساده اما زیبا و در عین حال مناسب می گردم . چند وقت پیش که از گاندی رد میشدم طلا فروشی های اونجا رو دیدم و اصلا قابل مقایسه با کریمخان نبود ( البته هر چقدر پول بدی همون قدر آش می خوری ) پویا جونم هم از هیچ چیز خوشش نیومد و وقتی دید منم خوشم نیومده گفت می برمت پاساز صدف (؟) اونجا خیلی طلاهای شیک داره ! خلاصه این از طلا مامان پویا جونم هم پریشب رفتن و با عکاسی قرارداد بستن و عکاسی گفته عروس باید ساعت پنجشنبه هم قراره با مامانم بریم پیش خیاط برای لباس عروس ! اصلا نمی دونم چه مدلی بدم بدوزه ؟ خودم از این مدلهای گردنی خیلی دوست دارم اما باز هم نمی دونم و باید برم ببینم چی می شه ! دیشب پویا جونم می گفت تو چرا رودربایستی می کنی ؟ هر چی باید بخریم فقط بگو ... اما من که رودربایستی نکردم ! من فقط نمی خوام خرج اضافی بشه ! من کلا با هیچ کس رو در بایستی ندارم . اگه چیزی بخوام راحت می گم و اگه نخوام یه خرده سخته ( چون اگه بقیه از اون چیز خوششون بیاد احساس میکنم دلشون می شکنه ) یه چیز تازه هم دیشب فهمیدم ! پویا جونم هنوز با من تعارف داره و راحت نیست ! مثلا وقتی داشتیم طلا فروشی ها رو می دیدیم اصلا نمی گفت کدوم قشنگه و کدوم زشته ! یه خرده می ترسید مثلا بگه این زشته و من خوشم اومده باشه ! اگه هم می گفت این قشنگه زودی بعدش می گفت البته به نظر من و تو هر چی دوست داری انتخاب کن ! یا وقتی رفتیم شام بخوریم ( رفتیم تین برگر ، جای همه خالی ) من یک تکه از مرغم رو که اتفاقا بال مورد علاقه پویا هم بود نمی تونستم بخورم و حالا هر چی می گم اینو بخور هی تعارف می کنه و می گه نه خودت بخور و آخر سر دیگه به زور خورد ! نمی دونم چرا هنوز اینطوریه اما من با هیچ کس تعارف ندارم و اصلا از این کارها بلد نیستم ! ما هنوز خلاصه این هم از اوضاع این چند روزه ! سر پایان نامه هم حسابی اعصابم بهم ریخته و این استاد راهنما هم اندازه خر حالیش نیست و هر وقت می رم پیشش مسئله هایی که بچه ها بهش دادن حل کنه و بلد نیست می ده به من و دیگه حوصله ام رو سر برده ! بهش میگم می خوام برنامه ریزی تولید کار کنم میگه خیلی خوبه |
|
+
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 | 12:0 بعد از ظهر | مریم |
|
|
چند روز گذشته روزهای خوبی بودن ! دوست پویا بالاخره برگشت انگلیس و من هم تونستم پنجشنبه و جمعه رو در منزل مادر شوهر عزیز باشم و تمام غیبت های این اواخرم موجه شد ! اما در مورد کارهای خودم هر چی بیشتر پیش می رم کارهام بیشتر می شه و بیشتر پشیمون می شم که چرا تو عید دست به کتاب و دفتر نزدم و البته پشیمونی سودی نداره و باید با استفاده از وقت های مرده برنامه ریزی کرد و پیش رفت ! حالا فعلا یه برنامه هایی ریختم و امیدوارم که به نتایجی که می خوام برسم و این فقط بستگی به تلاش خودم داره ! دیروز که منزل مادر شوهر بودم بالاخره تونستم رودربایستی رو کنار بذارم و همه حرف هام و نظرم در مورد خرید و همه چی رو بهشون گفتم و حالا دارم فکر می کنم گاهی جسارت هم لازمه ! واقعیت اینه که من با خیلی از چیزها و رسم و رسوم سنتی مخالفم و اصلا قبولشون ندارم برای همین هم وایسادم و حرف هام رو زدم ! اما لیست حرف های من : دلیل : از کجا باید بفهمیم که ادعای فروشنده در مورد اصل بودن سنگ صحت داره ؟( تو این کشور پر از دروغ و دغل! ) تازه اگر هم سنگ اصل باشه باز هم ارزش این همه پول دادن رو نداره ! چون موقع فروش سنگش رو پس می دن و فقط پول طلاش رو می دن که شاید یک سوم قیمت اولیه هم نشه و خیلی ضرره! این حرفم مورد موافقت قرار گرفت ! دلیل : آینه و شمعدان های سیلور هم ظاهر زیباتری دارند هم قیمت مناسب تری و هم از نظر نگهداری خیلی راحت تر هستند و در ضمن نگران آقا دزده هم نیستی ! این هم مورد موافقت قرار گرفت ! البته گفتن هر چی خودت دوست داری دلیل : من کم آرایش می کنم و خریدن خروار لوازم آرایش برای من چیزی جز پول حروم کردن نیست ! با این یکی مخالفت شد ! البته به این نتیجه رسیدیم که بخریم اما کم و در حد معمول دلیل : خیلی به نظرم کار احمقانه ای اومد که یکی بره برای من کفش بخره ! تازه کفش از مد می افته و باید سر لباس خریده بشه ! با این هم مخالفت شد البته گفتن یه جفت کفش عروس و یه صندل برای پاتختی می خریم ! چون من گفتم خودم یه عالمه کفش دارم . دلیل : خودم یه عالمه دارم و هر کی از مسافرت های دور دنیا اومده برام سوغاتی آورده و همه هم نو و حتی تو بسته بندی و دست نخورده است ! با این هم مخالفت شد . گفتن می دونیم داری اما یه دست لباس خواب سفید عروس باید بخریم ! دلیل : دبی به درد کسی می خوره که بی حجاب باشه و اهل دریا رفتن با مایو و کازینو و دیسکو و ... به کار ما نمی آد و کیش همون دبیه با حجابیه ! با این موافقت شد !! تازه در ضمن این صحبت ها یه عالمه چیزهای باحال هم شنیدم که تا به حال نشنیده بودم . مثل اینکه عروس نباید لباس هاش رو از خونه باباش بیاره و همه رو باید براش نو بخرن یا باید چند دست لباس مهمونی و چند تا مانتو و ... بخرن ! واقعا چه چیزها ! البته وقتی اومدم خونه مامانم هم گفت بله باید بخرن ! اما من مخالفت کردم و با جدیت گفتم این چیزیه که من باید در موردش تصمیم بگیرم و اگه قرار باشه من هم همون کارهای مامان بزرگم رو بکنم پس چه فرقی بین من و اون هست ؟؟ مورد دیگه که سرش با مامانم به تفاهم رسیدم اینکه هیچ کس نمی آد جهیزیه عروس رو ببینه و تو رو خدا این همه خودت رو به خاطر مردم تو فشار قرار نده ( مامان پویا گفتن تو فامیلشون رسم ندارن و فامیل ما هم نمی آن ) دیگه فعلا همین ! حالا از دوستانی که تهران ساکن هستن راهنمایی می خوام که کجا برم برای خرید که لازم به خیلی گشتن نباشه چون به خدا با این پایان نامه اصلا وقت ندارم !! |
|
+
شنبه نهم اردیبهشت 1385 | 3:32 بعد از ظهر | مریم |
|
|
يك سال با تو بودن! در عطرِ تو شكفتن! يك سال درهوايت شعر و ترانه گفتن! يك سال مشقِ بوسه! تمرينِ مهرورزی! يك سال دوست داشتن، بی هيچ حد و مرزی! با تو غزل شنيدن ، در تو نفس كشيدن! يك سال بی توقف، از تو به تو رسيدن! يك سالگی رويا! يك سالگی ديدار پرواز ما از اينجا، تا اوج يك سپيدار از ترس بی تو ماندن تا شوق ماندگاری در شوق ديدنِ تو يك سال شب شماری تا جاودانه گشتن، يك راه مانده باقی! پيوند يك ترانه، بين دو قلبِ ياغی!
امروز ۵ اردیبهشت ، اولین سالگرد بهم پیوستن آسمانی قلبهای ماست ! شوهر عزیزم ، همه وجود و زندگی من ، پویای چشم عسلی خودم ، واقعا از اینکه یک سال همسر تو بودم خوشحالم و امیدوارم تونسته باشم قسمتی از انتظارات تو رو برآورده کنم . |
|
+
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 | 10:52 قبل از ظهر | مریم |
|
|
هفته گذشته ، هفته خیلی خوبی بود . من تقریبا تونستم با برنامه ریزی به تمام کارهام برسم و این باعث شده که از دست خودم راضی باشم ! البته یه عالمه کارهای عقب افتاده دارم که باید یه برنامه هم برای اونها داشته باشم و کم کم برگردم رو روال ! یکشنبه پیش که تعطیل بود با پویا و دوستاش رفتیم میگون ، رستوران شبهای میگون و خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت و من و پویا هم سالگرد عقدمون رو با هم جشن گرفتیم ! (البته به قمری ، ما پارسال شب تولد پیامبر عقد کردیم ) از همه دوستای خوبم هم ممنونم که تجربیات خودشون رو برام نوشته بودن ! همه تقریبا رو یک قسمت خیلی تاکید کرده بودن و اون مدیریت و البته یه کم سیاست است که همه لازمه اول زندگی به خرج بدن تا دل هیچ کس رنجیده نشه ! فکر می کنم بعد از عروسی و گذر از پاگشا ها زندگیمون عادی تر می شه و می تونیم بیشتر برای خودمون باشیم ! صبر ما هم زیاده و دچار یک جور گیجی مفرط هستم که هیچ رقمه نمی تونم حلش کنم ! مسئله اینجاست که من نمی تونم برای آینده خودم تصمیم بگیرم چون کلیه تصمیمهای من تحت الشعاع شرایط محیطه و این یعنی من باید صبر کنم و بگم هر چه پیش آید خوش آید ! دوست دارم وقتی رفتیم خونمون درس بخونم و اسفند امتحان فوق بدم اما هر جور حساب می کنم می بینم با حقوق پویا زندگیمون نمی گذره و من هم باید کار کنم و حالا کو کار ؟؟؟ تا حالا چندین مرتبه اقدام کردم اما همه جا سابقه می خوان و ... خلاصه اگه جایی سر کار میرین سفت بچسبین بهش و بهونه گیری هم نکنین ! من همه اش تو فکر کار و درس و فوق لیسانس و این چیزهام و همه هی می گن دختر بیا برو خرید عروسی ! بیا بریم خرید جهیزیه و ... برای جهیزیه که خیالم راحته که اگه نرم کاری عقب نمیمونه و مامانم همه کارها رو سر و سامان می ده ! اما در مورد خرید عروسی . راستش اصلا نمی دونم چی باید بخریم و چون تحت هر شرایطی دلم هم نمیخواد به کسی فشار وارد بشه هی می گم حالا باشه بعدا ! فقط می دونم که باید آینه و شمعدون و سرویس طلا و لباس و کفش عروس و کت و شلوار داماد بخریم ! چیز دیگه ای هم هست ؟ هر کی می تونه یه کمکی بکنه که من بفهمم چی باید بخرم و چطوری اگه رفتیم خرید و از یه چیزی که بقیه پسندیدن خوشم نیومد بگم و اصلا چطوری بگم که این و اون رو بخریم و کجا بریم برای خرید و ... خلاصه که هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم ... |
|
+
شنبه دوم اردیبهشت 1385 | 4:14 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|