تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

هر چي وايسادم بعضي ها بيان اينجا بگن تولدت مبارك و اين حرف ها ! هيچ كي نيومد !!!!!

حالا خودم به خودم مي گم : تولدت مبارك مريم جون ! الهي صد ساله شي ! نه صد و بيست ساله شي ! نه صد و بيست سال كمه ! هميشه زنده باشي !!!!( يه چيزي تو مايه هاي نوشابه بدم و اين حرفها)

 

حلاصه ما ديروز اينجا تولد بازي داشتيم ! اولش بگم كه من يكشنبه آخرين روزي بود كه به طور رسمي رفتم سر كلاس دانشگاه و خلاصه ديگه دانشگاه بي دانشگاه و تموم شد ! البته هنوز امتحانا مونده !

 

ديگه از دوشنبه هم افتادم دنبال كارهاي تولد بازي و ... ! اين وسط كامپيوترم هم قاط زده بود كه پويا جونم دوشنبه شب اومد و درستش كرد !

 

ديروز هم صبح رفتم دانشگاه كه فرم معرفي پروژه ام رو به گروه تحويل بدم ( اين فرم رو بايد موقع ثبت نام مي داديم !)  بعد هم اومدم و سالاد الويه و ژله ها رو درست كردم و رفتم حموم و بعد رفتم آرايشگاه كه صورتمو اصلاح كنه و ابروهامو درست كنه ! اونجا هم وقتي فهميدن تولدمه و مهمون داريم گفتن بشين سشوار هم برات مي كنيم كه خوشگلتر بشي !

 

خلاصه كه ديروز مثل دختر كوچولو ها تولد داشتم و يه عالمه هم كادو هاي خوشگل گرفتم !

 

يكي از بهترين  و قديمي ترين دوستام هم تو اولين لحظه روز سه شنبه برام SMS زد و تولدم رو تبريك گفت كه اولين و زيباترين تبريك تولد امسالم بود و در همين مكان ازش تشكر مي كنم و مي گم دوست جونم جات سر كيك خوردن خالي بود ! مي دونم كه عاشق كيكي !!!!!!

اين كيكم ! يه عالمه توت فرنگي داشت ! جاتون خالي

اينم كادوي بعضي ها ! البته فقط گل نيست ها ! يه چيزي هم توشه

اينم بقيه كادوهام !

 

 

+   چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 |  12:43 بعد از ظهر  |  مریم  | 

اول از همه كساني كه براي پست قبلي پيام گذاشته بودن معذرت مي خوام اما به دلايلي مجبور شدم حذفش كنم ! از اينكه همه دوستان لطف كرده بودن و راهكار نشون داده بودن هم خيلي ممنونم .

 

ديگه داريم به امتحانات پايان ترم نزديك مي شيم و منم آي كار دارم و آي سرم شلوغه كه نگو ! چهارشنبه گذشته امتحان ميان ترم ( به قول خواهرم الان ديگه انتهاي ترمه ! ميان ترم چه صيغه اي بود ؟ ) كنترل كيفيت داشتم و  يه عالمه هم سخت بود و من يه عالمه درس خوندم و يه هفته هم به پويا جوني گفتم نيا اينجا و ... اما بازهم چندان اميدي به نمره اش ندارم

 

پنج شنبه پويا جونم اومد سر كار دنبالم و با هم اومديم خونه ما و جمعه هم ناهار و شام خونه اونا بوديم ! مامان پويا جونم رفتن و سرويسم رو گرفتن و منم انداختم و هي جلوي آينه رژه رفتم و عشق كردم از بس كه قشنگ بود و برق مي زد !

تازه خودشون برام يه حلقه هم سر سرويس گرفته بودن كه اونم خيلي ناز و خوشگل بود و درست اندازه انگشتم و اصلا انگار مال خودم بود !

 

ديروز كه خونه پويا اينا بودم با كمك خواهر پويا تصميم گرفتيم كه كمد پويا رو بريزيم بيرون و مرتب كنيم كه وقتي مي خواد از اين خونه بره ديگه خيلي كار نداشته باشه ! جاتون خالي چه چيزهايي كه نديدم !

 

از اسباب بازي و خونه سازي و ماشين تا چرك نويس هاي دوره دبيرستانش توي اين كمد بود ! فكر ميكنم شش هفت سالي بود كه دست نخورده بود و اينقدر كثيف بود كه نگو ! اما يه چيزهاي با مزه اي هم توش بود مثل كارت عروسي مامان پويا و اسباب بازي هاي كوچولو و ...

 

يه چيز خوشگل هم پيدا كردم كه ببريم خونه خودمون ! يه سري مهره هاي برنزي شطرنج كه انصافا خيلي قشنگ بود ! خودم يه صفحه چوب گردو دارم كه مي خواستم برم براش مهره هاي چوبي بخرم اما اين يه چيز ديگه است !

 

خلاصه زندگي پويا رو ريختم به هم و يه عالمه چيز هم ريختم دور كه ديگه اشك پويا داشت در مي اومد !

از بس اسكروچه دست از آت و آشغالها هم بر نمي داره !  

 

امروز هم حالم خوب نبود و خونه موندم ! قرار بود پويا بياد منو ببره دكتر اما چون خودم خوب شدم گفتم نيا من درس دارم ! الان هم كه مشخصه چقدر دارم درس مي خونم ...

 

فوتبال هم كه من هيچي نگم بهتره ! با اينكه امروز مطمئن بودم مي بازيم اما نمي دونم چرا جيگرم داره مي سوزه ! آخه كدوم مربيبيشعوري مي ذاره نكونام با كارت زرد بازي كنه و گند بزنه اما علي كريمي و معدنچي برن رو نيمكت آب بخورن !!!

 

بي خيال !

+   شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 |  8:33 بعد از ظهر  |  مریم  | 

نشستم و يكبار وبلاگ خودمو از سر تا ته خوندم ! دليل اين كارم هم فقط حرف يكي از دوست هام بود كه با يه لحن خيلي محترمانه حاليم كرد كه نوشته هام خيلي سطحي اند و هر كس اونها رو بخونه ياد دخترهاي لوس و دم بخت مي افته ! و خلاصه بهم گفت ازم بعيده كه اين طوري به زندگي نگاه كنم !

منم اومدم و نشستم و وبلاگم رو خوندم ! ديدم حق با اونه ... يعني يه لحظه از قالبي كه خودم براي خودم ساخته بودم خنده ام گرفت . يعني اين منم كه اين همه به فكر پرده و مبل و خونه و ... هستم ؟ واقعا اين خود منم ؟ خود خودم ؟

نه ! واقعيت اينه كه نه ! من اين نيستم و شايد اين نقش بازي كردن مسخره است كه اين همه اعصاب منو بهم ريخته و باعث شده رو مسائل خيلي جزئي و پيش پا افتاده اينقدر حساس بشم ...

نمي دونم چي شد كه من اين طوري شدم . چي شد كه تصميم گرفتم از قالب يه دختر سر به هوا و شلخته و شلوغ برم تو قالب يه زن كدبانو و عشق شوهر و زندگي . نمي دونم چي منو به اين سمت سوق داد .

به هر حال هر چي كه بود و هر اتفاقي كه برام افتاد باعث شد كه دخترك وجود من خيلي آسيب پذير بشه و در واقع براي مقبول شدن به سمت چيزي بره كه نيست ! يعني همون تظاهر ...

دلم مي خواد چند وقتي فقط براي خودم باشم . درس بخونم و باز هم بشم همون دختر خر خون قبلي و نمره هاي خوب بگيرم . تو هفته گذشته اينقدر اين عقب موندن خودشو به رخم كشيد كه خسته شدم .

حالا شب ها ساعت 2 مي خوابم و صبح 6 بيدار مي شم . ديگه نمي خوام عقب باشم . بايد دوباره جلو بزنم . بايد دوباره خودم بشم . همون دخترك سر به هواي زرنگ و شيطون !

برام دعا كنين

  

+   دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 |  9:49 بعد از ظهر  |  مریم  | 

سه چهار روز است وقت نكردم چيزي بنويسم و يه عالمه حرف دارم براي نوشتن !

پنج شنبه عصري با پويا جونم رفتيم دنبال تلويزيون و سيستم صوتي و تصويري و اين چيزها ! واقعيتش ديديم همه چي داره صعودي گرون مي شه گفتيم بخريم  يه جا نگه مي داريم ديگه !

چقدر همه چي گرونه ! اصلا سرسام آوره ! سامسونگ و سوني رو كه اصلا نمي شد طرفش بري ! فكر كنم طلايي چيزي تو تلويزيون ها قايم كردن !!! آخه يه تلويزيون سه ميليون ؟ چه خبره ؟ اما پاناسونيك قيمت هاش خيلي بهتر بود و ما هم توقع خودمون رو آورديم پايين و گفتيم يه تلويزيون 25 اينچ مي گيريم و يه سيستم صوتي و تصويري از اين همه كاره ها ! خلاصه جمعا نزديك 700 تومن مي شه !

بعدش هم رفتيم خونه پويا اينا . مادر بزرگ و پدربزرگش از مكه اومدن و رفتيم ديدن اونها ! مامان پويا جونم هم گفتن به خاطر 100 تومن اين طرف اون طرف ارزش نداره 29  اينچ بخرين و ما هم مثل بچه هاي خوب گفتيم چشم ! البته قرار نيست پول اينها رو پويا بده . خاله هاي پويا گفتن ما چشم روشني يا همون هديه پاتختي و اين چيزها بهتون مي ديم اما خودتون بگين چه مدلي و خلاصه ما هم رفتيم دنبال مدلهاي خوب اما ارزون تر ! سيستمي كه ديديم خيلي خوب بود و با همه قابليت هايي كه داشت قيمتش هم به نسبت خوب بود . حدود 370-380 تومان اما هم DVD داره و هم دايويكس (؟ بلد نيستم چه طوري مي نويسن اما پويا گفته داشته باشه خوبه ) و هم VCD و هم ضبط و هم  باقي قضايا

جمعه هم ساعت 11 با مامان پويا و پويا رفتيم يه جا خونه ديديم و حالا همونو قراره رهن كنيم ! خونه خوبي بود حدود 70 متر و يك خوابه . طبقه همكف يك مجتمع مسكوني . اتاق خوابش كوچيك بود اما در عوض آشپزخونه خيلي بزرگ و پر كابينت و حال و پذيرايي بزرگ و دلچسبي داشت ! پرده خور هم كم داشت و فقط يك پنجره تو آشپزخونه و دوتا تو اتاق خواب . پاركينگ و انباري هم داره و خلاصه به نظر من كه براي يكي دوسالي موندن خوب بود ! هم روشن بود و هم جادار . البته الان مستاجر داشت و واقعيتش خجالت مي كشيدم خيلي دقيق نگاه كنم . بيچاره ها زندگيشون پهن بود آخه و داشتن كارتن مي كردن و خلاصه 5 تير قراردادشون تموم مي شه و مي رن ! ما هم بايد دوباره بريم ببينيم اگه نقاشي مي خواد كه نقاش ببريم اگه نه كه تميز كاري كنيم و خرد خرد اثاث ببريم ! از ديروز كه رفتم خونه رو ديدم همه اش دارم تو ذهنم تجسم مي كنم كه چه جور بوفه و مبل و ميز و اينها بگيرم كه خوب بشه و چه جور بچينم و خلاصه اين حرف ها ! يه ذوق خاصي داره البته يه كم هم ترس داره چون خونه نزديك خونه پويا اينها است و يه جايي كه من اصلا مسيرهاش رو بلد نيستم و فكر كنم اونجا برم خونه نشين بشم و مجبور بشم درس بخونم براي فوق ! اينم ابته يه مزيت ديگه خونه بود !

ديشب هم باز شام خونه پويا اينها بودم و امروز هم امتحان داشتم ... امتحان آزمايشگاه برق و تا 4 صبح كه فقط داشتم گزارش كار مي نوشتم و 4 خوابيدم تا 8 و خلاصه بعد هم امتحان ! تو دوتا پست قبل نوشتم كه جلسه آخر كلاس رو نرفتم و از قضا كلاس هم به خاطر قطعي برق تشكيل نشده و فقط استاد ساعت امتحان رو به بچه ها گفته بود ! هفته پيش من هر كس رو مي شناختم كه اين درس رو داره تو دانشگاه پيدا كردم ( درس ترم پايينه و بچه هاي خودمون همه پاس كردن ) و ازش ساعت امتحان رو پرسيدم و هر كس يه چيزي گفت : 8-9-10:30-11 خلاصه منم سردرگم بودم تا يكي از پسرهاي هم ترم خودمون كه اين درس رو داره ديدم و اون گفت ساعت 11 اما 10:30 بايد بريم كه امتحان عملي هم بديم ! خلاصه من ساعت 8 بيدار شدم و هون طور كه تو تختخواب بودم كتابم رو برداشتم و شروع كردم به خوندن تا 8:30 تقريبا نصف مطالب رو خونده بودم كه يكي از دخترها زنگ زد به موبايلم كه اِ اِ تو هنوز خونه اي پاشو بيا امتحان ساعت 9 شروع مي شه و استاد گفته بچه هاي صنايع فقط ساعت 9 و خلاصه منو مي گي مثل برق گرفته ها پريدم ! گريه ام گرفته بود و دور خودم مي چرخيدم ! دو سه بار به خودم گفتم اين پسره كه بي خود نمي گه 11 بي خيال شو و بمون درستو بخون ! دوباره گفتم حالا ترم آخري از امتحان جا بمونم و اين يه واحد بشه قوز بال قوز و خلاصه با آژانس رفتم و 9:10 رسيدم و سريع رفتم سر جلسه ! اينقدر حالم بد بود و دستام مي لرزيد كه خطم مثل نوار قلب شده بود ! خلاصه نوشتم اما چه نوشتني ! قرم و قاطي و غلط و غلوط و ... خلاصه اومدم از جلسه بيرون و رفتم امتحان عملي دادم و از اون نمره كامل گرفتم و گزارش كارهام رو تحويل دادم و استاد خيلي خوشش اومد (همه رو تايپ كرده بودم و حتي نمودار ها و مدارها رو هم ! ) بعد اومدم بيرون و همون پسره رو ديدم ! گفتم مگه شما نگفتين امتحان ساعت 11 هست ؟ گفت چرا منم الان اومدم امتحان بدم و خلاصه ما فهميديم كه دو تا امتحان بوده و ...

با ناله رفتم پيش استاد و ماجرا رو تعريف كردم و اونم گفت دوباره امتحان بده ! بعد اون دختره رو ديدم كه صبح زنگ زده بود ! با لبخند مي گه امتحان آسون بود ؟ گفتم مگه تو ندادي ؟ مي گه نه من ساعت 11 مي دم ! منو مي گي ديگه كارد مي زدي خونم در نمي اومد ! خلاصه دوباره امتحان دادم و رفتم پيش استاد و مي گم پس برگه دومي رو صحيح مي كنين ديگه ؟ مي گه مگه دوبار امتحان دادي ؟ چرا دوبار دادي ؟ خلاصه گفت عذرت موجه نيست و دو تا رو تصحيح مي كنم و تقسيم بر دو مي كنم !

حالا عصبانيم ! نه به خاطر امتحان كه خب بالاخره پاس كه مي شم ! بلكه به خاطر حماقت خودم كه به حرف همه گوش مي دم !
+   شنبه بیستم خرداد 1385 |  6:24 بعد از ظهر  |  مریم  | 

تعطيلي ها هم بالاخره تموم شد ! اما خوش گذشت ها ...

پنج شنبه عصري پويا جونم اومد خونمون و با هم رفتيم بوستان گردي و هر چي گشتيم نتونستيم يه صندل سفيد خوشگل پيدا كنيم و به جاش يه تاپ قرمز خريديم و برگشتيم خونه و منم جمعه براي ناهار با تاپ قرمز و دامن پليسه سفيدي كه پويا جونم برام خريده بود رفتم تولد و جاي همگان خالي كه مهموني مجردي و دخترونه خيلي كيف داد ...

بعد هم پويا جونم اومد دنبالم و رفتم خونه شون و شب اونجا بودم ! شنبه هم پويا تعطيل بود و خونه موند و من به همراه مامان پويا جان رفتيم آرايشگاه و يه عالمه عكس عروس خوشگل ديديم و خلاصه براي روز شانزدهم وقت گرفتيم و خانم ميك آپ آرتيست هم گفتن كه بايد از 7 صبح روز شانزدهم بياي و خلاصه اون روز بايد براي من فاتحه قرائت شود تا شب و ...

عصري هم با پويا و مامان و خواهرش رفتيم دنبال سرويس و لوازم آرايش ! بالاخره سرويس مورد نظر پسنديده شد و قرار شد هر وقت حلقه ها هم حاضر شد بريم بگيريمش !

براي لوازم آرايش هم چند تا مارك معروف خودشون ديده بودن كه قيمت هاش سر به فلك مي گذاشت مثلا يه ماتيكش 23 هزار تومن بود و اگه ست كاملش رو مي خواستيم نزديك 500-600 هزار تومن ميشد كه من گفتم بي خيال ارزش نداره و خلاصه با كلي گشتن ( چون حتما مي خواستن كه لوازم آرايشي و بهداشتي يه مارك باشه و ماركش هم خوب باشه و ...) بالاخره به لومن رسيديم كه هم لوسيون و ... داره و هم لوازم آرايش هاي خيلي عالي و قيمتش هم هي بدك نبود و مي شد كنار اومد و به اين ترتيب بود كه اين مورد هم حل شد البته همون شهريور مي ريم مي خريم ...

خدا رو شكر تا حالا كه كارهامون همه سريع و بي دردسر انجام شده و چيزي كه هميشه منو نگران ميكرده و هنوز هم گاهي دلمو به شور مي اندازه تلنبار شدن كارها روي هم و معلوم نبودن وضعيته كه خب تا اينجا هنوز اين اتفاق نيافتاده ! البته در مورد كارهاي عروسي وگرنه اگه در مورد درس و پايان نامه و ... باشه كه مي شه گفت هنوز كار محسوسي انجام نداده ام و تقريبا يه عالمه كار مونده ! تو اين چند روز تعطيل هم اگه شما روي كتاب هاي منو ديدين منم ديدم ! بايد يه برنامه براش بذارم وگرنه با اين توصيفات به شكل نامحسوسي در طول امتحانات مچاله ميشم  !

ديگه اينكه يكشنبه و دوشنبه تقريبا خونه بوديم و در كنار آقا پوياي گل هي عقشولانه در كرديم و حالا هي بايد دل ما براي ايشان تنگ بشود و غش برود و ضعف كند و ...

ديگه اگه از احوالات آپارتمان بگم بايد يه عالمه تاسف بخورم كه تا عروسي كه هيچ ! احيانا تا يك سال آينده هم حاضر نخواهد شد و به اين ترتيب من و پويا هم به جرگه اجاره نشينان پيوسته خواهيم شد !! البته خانواده پويا خيلي روي اين مسئله حساسند كه صاحب خانه حتما آشنا باشه و خانه حتما مجتمع باشه و سرايدار داشته باشه و ... تا حالا هم چند مورد كانديد وجود داره كه تا ببينيم قسمت چي باشه و بالاخره هيچ كس تو كوچه نمي مونه !

جمله امروز: "بيان عبارت « من كه به تو گفته بودم » - چه به صورت كلامي و چه به زبان تن – هرگز براي ساختن يك شوهر دلخواه تر موثر نيست "

همه ما اين مسئله رو تجربه كرديم !  وقتي به شوهرمون مي گيم من كه به تو گفته بودم يا منكر قضيه ميشه و يا با داد و هوار ميگه كه اصلا به ما مربوط نيست ! بهتره به جاي استفاده از اين جمله كه در فرهنگ اصطلاحات مردان به معني تو نمي فهمي و تو هيچ كاري رو درست انجام نمي دي هست ، مسئله رو ناديده بگيريم ! وقتي يه مشكلي پيش بياد ما راه حل خودمون رو ارائه مي ديم و اگه شوهرمون از بكار بردن راه حل ما سرباز زد و نتيجه همون چيزي شد كه ما پيش بيني كرديم بهتره به روي خودمون نياريم و در واقع مسئله رو ناديده بگيريم ! بعد از چند اشتباه شوهرمون بالاخره ياد مي گيره كه هميشه دو تا مغز بهتر از يه مغز كار مي كنه !

اگر بخواهيم با اصرار و پافشاري و اجبار اونو مجبور به قبول اين واقعيت كنيم متاسفانه نتيجه كاملا معكوس خواهد بود و براي هميشه بين خودمون و شوهرمون يه ديوار بزرگ كشيده مي شه كه به اون و غرورش اجازه نمي ده كه از ما كمك بخواد يا باهامون مشورت كنه ! پس در اين گونه موارد كاملا هشيار باشيم و كاري نكنيم كه شوهرمون احساس تحقير و كوچك بودن بكنه و احساس كنه كه هيچ كاري رو نمي تونه درست انجام بده و براي اثبات خلاف اين احساس دست به كارهاي خطرناكي بزنه ! هميشه به شخصيت و مردانگي اون اهميت بديم و غافل نشيم كه اون نياز داره احساس خاص بودن بكنه !

+   سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 |  1:14 قبل از ظهر  |  مریم  | 

خرداد هم داره با يك چشم به هم زدن مي ره ! اي خدا امتحان دارم ! پايان نامه دارم ! كار دارم !

اما هيچ كدوم اينها مانع از به وجود آمدن لحظه هاي عاشقانه و تجربه بهترين روزها نمي شه !

نمي دونم چرا از وقتي از مسافرت برگشتم دلم بيشتر براي پويا جونم تنگ مي شه و بيشتر از گذشته عاشق خودش و لحظه هاي زيباي كنارش بودن شدم !!

شنبه كه از مسافرت اومده بودم و خسته بودم و كلاس آزمايشگاه برق به طور اتفاقي دودر شد ! من هم به پويا زنگ زدم كه شام بياد خونه مون و چون مامانم هم اين روزها سرش خيلي شلوغه خلاصه شام پختم و لباس هاي سفر رو شستم و جمع و جور و جارو كردم و ژله هم درست كردم ...

خواهرم وقتي اومد خونه و ديد من دارم تند و تند كار مي كنم و تازه بعدش هم يه عالمه به خودم رسيدم و از عجايب خلقت دامن پوشيدم و ... گفت هر چي فكر ميكنم يادم نمي آد كه امروز چه مناسبتي داره ؟ اتفاقا پويا جونم هم كه اومد يه جعبه شيريني گرفته بود( البته شيريني تر كه ما حسابي از خجالت شكم در اومديم ) و ديگه همه فكر مي كردن يه چيزي شده ! بابام مي گفت به ما هم بگين چي شده اگه بدونيم به ما نگفتين ناراحت مي شيم و خلاصه همه يه عالمه رفته بودن سر كار !

شب هم پويا جونم پيشم موند و صبح براش ناهار گذاشتم ببره سر كار و اونم منو رسوند تا دانشگاه و خلاصه كلي با هم عقشولانه شده بوديم !

يكشنبه از دانشگاه با دوستم رفتم خوابگاه و تا ساعت 9 كه در خوابگاه رو مي بندن اونجا بودم ! ساعت 6 پويا زنگ زد گفت سه شنبه صبح بايد بريم دنبال وام و فردا عصري مي آد دنبالم كه برم خونه شون و سه شنبه صبح اول وقت بريم بانك ! تازه گفت مي خواهيم با هم گيلاس هم بچينيم !! دوستم مي گفت چه عاشقونه ( اما راستش من فكر نمي كردم گيلاس چيدن دوتايي عاشقونه باشه )

و بالاخره دوشنبه عصري با همسر گرامي رفتيم زير درخت گيلاس و يه عالمه گيلاس چيديم و انصافا هم كه خيلي كار عاشقونه اي بود ! مخصوصا كه من به پويا گفتم مسابقه بذاريم ببينيم سبد كي زودتر پر مي شه ! و پويا هم سبد منو پر پر كرد كه من برنده بشم ...

ديگه اينكه فعلا هواي زندگيمون آفتابيه و حتي يه لكه ابر هم نداريم و فردا شب هم با پويا مي خواهيم بريم سراغ تفريحات گذشته و بوستان گردي ! البته مي خوام صندل سفيد هم بخرم !

جمعه هم تولد دوستمه و مهموني دعوتم ( باز هم دارم مي رم تك خوري ! چي كار كنم اين دوستاي من هيچ كدوم شوهر نكردن كه هيچ دوست پسر هم ندارن )

يه چيز ديگه هم مي خوام بگم : خوشبختي و زندگي شيرين به ديد و نگاه ما به زندگي برمي گرده ! تا وقتي كه غر بزنيم و ناله كنيم و از بخت بد خودمون شكايت كنيم همه چيز تيره و خاكستري ديده مي شه اما به محض اينكه به زندگي  بخنديم و به چيزي كه داريم قانع باشيم همه چيز زيبا و روشن مي شه !

اين حرف ها فقط شعار نيست ! من تجربه كردم و حالا دلم مي خواد اينو به همه بگم !

هيچ وقت همسرتون رو با ديگران مقايسه نكنين ! درسته كه اون يه كمبودهايي داره اما مطمئنا نقاط قوتي هم داره كه شما بر اساس اونها تصميم گرفتين باهاش ازدواج كنين ! همه آدمها توي دنيا يه جور نيستن و يه جور فكر نمي كنن ! اتفاقا زيبايي زندگي به متفاوت بودن زوج هاست !

اين همه مقدمه رو گفتم كه برم سراغ جمله امروز : " شوهرت را همان طوري كه هست ، بپذير و فكر نكن كه اي كاش مي توانستي اينجا و آنجا چيزهايي را تغيير دهي ! وقتي مي گويي : شوهر سارا هميشه در خريد خانه به او كمك مي كند ، چرا تو نبايد اين كار را بكني ؟ دلم مي خواهد در جواب تو بگويم : چرا تو با شوهر سارا ازدواج نكردي؟ "

هيچ كس از مقايسه شدن لذت نمي برد ! يه كم فكر كنيم و ببينيم آيا دوست داريم شوهرمون مرتب درباره اينكه خانوم فلاني خوب حرف مي زنه و خانوم فلاني شيك لباس مي پوشه و تو چرا اين طوري نيستي صحبت كنه ؟ مسلما وقتي آدمي چندين سال به يك سري اخلاقيات و فرهنگ و رسوم بزرگ شده ، تغيير كردن يه شبه براش خيلي سخته ! اگر واقعا احساس مي كنيد كه همسر شما به تغييرات اساسي نياز دارد برايتان متاسفم كه انتخاب غلطي كرده ايد !!!!كمي به معيارهاي خودمون هنگام انتخاب همسرمون برگرديم ... اون موقع است كه مي فهميم همسر ما عاشق ترين و بهترين مرد دنياست !

 

پ.ن : عادت ندارم جواب آدمهاي هرزه گو و بي ادب را بدهم اما آقا يا خانوم غريبه :

1- اگر نوشته هاي اين وبلاگ براي شما جذابيت ندارد مي توانيد نخوانيد ! كسي شما را مجبور نميكند ! اينجا صرفا يك دفتر خاطرات عمومي است !

2- اگر كاملا به حرفهاي خودتون مطمئن هستيد نشاني وبلاگ يا ايميل خودتون رو برام بذارين تا با هم صحبت كنيم ! درست نيست كه زنگ بزنيد و در برويد

+   چهارشنبه دهم خرداد 1385 |  1:31 بعد از ظهر  |  مریم  | 

من برگشتم !

ديشب وقتي ديدم پويا جونم اينجا نوشته اينقدر ذوق كردم كه نگو ! اما بعدش دلم براش سوخت كه مجبور شده شب جمعه و تنها روزي كه زود مي آد خونه رو تنها بمونه و كلي براش غصه خوردم !

طفلكي ديشب هم كه اومده بود دنبالم و اومديم خونه ما هنوز سر سنگين بود ! من كلي ماچ ماليش كردم اما فكر كنم هنوز ته دلش دلخور بود كه تنهاش گذاشتم ...

حالا بريم سراغ ماجراي سفر :

تو اون روزهايي كه همايش بوديم يكي از بچه ها از دانشگاه تلفن كرد كه بله ! دانشگاه داره براي اردوي نياسر ثبت نام مي كنه و من هم اسم شما ها رو نوشتم و خلاصه نياسر ما رو طلبيد ! شب كه به پويا جونم گفتم اولش گفت من اجازه نمي دم بري ! بعدش كه فهميد دانشگاه از هيچ كس اجازه و رضايت و اين چيزها نمي خواد ، گفت اگه پسرها بيان نمي شه بري ! هر وقت هم كه من ذوق مي كردم كه دارم مي رم مي گفت حالا كي گفته تو مي ري ؟ ؟  خلاصه دلش نمي خواست برم ! اما من چون به بچه ها قول داده بودم و 8000 تومن هم پول داده بودم دلم نمي اومد نرم و تازه فكر هم مي كردم خيلي خوش مي گذره و برنامه رصد و اين حرفها بود و خلاصه كلي مشتاق بودم كه برم !

بهمون گفتن شام و صبحانه مي ديم وناهار هم مي رسيم تهران و فقط با خودتون لباس گرم و ليوان و وسايل شخصي بيارين ! منم يه عالمه خوراكي و يه ژاكت و دو تا ملحفه و جوراب و صابون و مسواك و ... برداشتم و راهي شدم ! مامانم گفت پتو مسافرتي ببر ! گفتم بابا ديگه هر جا بريم يه پتو كه بهمون ميدن و نبردم و خلاصه ساعت 4 روز پنج شنبه از جلوي در دانشگاه راه افتاديم و چشمتون روز بد نبينه كه تازه ساعت 11:30 شب رسيديم نياسر !

ما رو بردن يه مدرسه كه وسط حياطش تلسكوپ و اين چيزها گذاشته بودن و گفتن شب اينجا مي مونيم ! ماهم دل خوش گفتيم اشكال نداره حتما تو نمازخونه مي مونيم ! اما برامون يه موكت انداختن كنار راهرو و گفتن اينجا بايد بمونيم ! باز تا اينجاش خيلي بد نبود !

رفتيم  دستشويي و تازه بعد از اينكه من كلي خودم رو راضي كردم كه برم تو اون محيط خيلي تميز و پر از مگس و پاچه هاي شلوارمو بالا زدم و رفتم تو ديدم اي دل غافل چون مدرسه پسرونه است توي دستشويي سطل زباله نداره و خلاصه ديگه هي به خودم مي گفتم بي خيال و آروم باش و اينها و بالاخره رفتم توي دستشويي و هنوز درست نشسته بودم كه همه چراغها يه جا خاموش شد و من چنان جيغي كشيدم كه مدرسه لرزيد و از ترسشون چراغ ها رو روشن كردن ! جريان هم اين طوري بود كه تو مدتي كه من داشتم خودمو راضي ميكردم بچه ها رفته بودن دستشويي و وقتي من رفتم دستشويي همه رفته بودن رصد و بايد چراغها رو خاموش مي كردن ! فقط شانسي كه آوردم اين بود كه موقع بيرون اومدن چراغها رو خاموش كردن و كسي نديد كي جيغ كشيده و ...

ساعت 12:30 هم يه ساندويچ هايدا روي همون موكت ها خورديم و تا 3 داشتيم رصد مي كرديم و كلي صورت فلكي و سحابي و اينها ديديم و كلي كيف كرديم اما واقعا سرد بود و يخ زديم و ...

بعد هم روي همون موكت هاو بي پتو خوابيديم تا 6 صبح و بيدارمون كردن كه صبحانه بخوريم و بريم آبشار اما به دليل اينكه پخت نون تو نياسر از ساعت 8 صبح شروع مي شد ما ساعت 9:30 صبحانه خورديم و رفتيم آبشار كه انصافا خيلي خوش گذشت و كلي خيس شديم و بعد هم رفتيم گلاب خريديم . مامانم گفته بود براشون نخرم چون خودش تازه كاشان بوده و خريده اما براي مامان پويا جونم گلاب و عرق بيدمشك و عرق بهار نارنج خريدم ! بعد هم راه افتاديم طرف تهران . ساعت 2 رسيديم قم و سوهان و حلوا شكري خريدم براي پويا جونم و ساعت 5:30 هم رسيديم تهران و البته ناهار هم نخورده بوديم ...

اين بود خلاصه سفري با بسيج دانشگاه كه با توجه به امكانات عالي خيلي خوش گذشت ! تنها بدي اش نبودن پويا جونم و دلتنگي بود ...

نماي آبشار از محل سكونت ما

 

جاده اي كه به محل مدرسه منتهي مي شد

 

گلهاي شقايق كه در زمين هاي اطراف مدرسه روييده بود

 

آبشار نياسر

 

+   شنبه ششم خرداد 1385 |  1:18 بعد از ظهر  |  مریم  | 
سلام

امروز مریم خانوم رفتن مرخصی. خودم هم چون ۵شنبه بود مثلا زود اومدم خونه. زور یعنی ساعت ۴:۳۰

قبلا گفته بودم که بلد نیستم بنویسم!

الان هم اگه اومدم خواستم از لطفی که دوستان در این مدت به ما داشتن تشکر کنم.

و گزارش غیبت مریم خانوم رو هم بدم.

ایشون با دانشگاهشون تشریف بردن یه جایی که اسمش دقیقا یادم نیست. یه چیزی تو مایه هایه "نیاسر" . نزدیک کاشونه. حالا من نمیدونم چه چوری دارن می رن که هم تا  صبح آسمون رو دید بزنن که شاید یه شهاب رد شه هم گلاب گیری ببینن هم جمکران برن که بعدش هم فردا ظهر تشریف بیارن منزل نهار بخورن

حالا هر جوری که میرن ایشالا بهشون خوش می گذره. اون هم بدو ما

خلاصه فعلا اینجوریاست.

شاید فردا صبح تا ظهر رفتم سر کار شاید هم نرفتم. مریم خانوم دستور دادن که وقتی رسیدن برم دنبالشون که نهار بیان اینجا. (اینجا یعنی خونه ما)

فعلا عرضی نیست جز دوری مریم خانوم و تشکر مجدد از همه دوستانی که توی این مدت به ما لطف داشتن. ایشالا همیشه خوب و خوش سر حال باشین

به سبک نامه هایی که هر روز می نویسم:

"پیشاپیش از بذل توجه شما و همه همکاران محترم تان کمال تشکر و سپاس را دارم."

همسر مریم خانوم

پویا

 

+   پنجشنبه چهارم خرداد 1385 |  7:33 بعد از ظهر  |  پویا  | 

اينقدر حرف دارم كه نمي دونم از كدوم شروع كنم !

اول اينكه خيلي وقته ننوشتم چون تلفنمون يك هفته خراب بود و در اينجا جا داره از مسئولين مخابرات كه ساعت 2 بعد از ظهر به امور خانه و خانواده رسيدگي مي كنن تشكر كنيم ! عصباني ام حرف نزنم بهتره !

به هر حال تلفن قريب به 2 ساعته كه وصل شده و پس از يك وبلاگ گردي مبسوط اكنون مشغول لاگيدن هستم !

حالا مي رسيم به ماجراهاي زندگي مون كه اين چند روزه خيلي اتفاقات افتاده :

1- من چهارشنبه عصر طي يك عمليات ضربتي با مامانم رفتم خريد و يه عالمه خرت و پرت براي خونه ام خريدم اعم از لگن 4 عدد ، آبكش 3 عدد ، چوب لباسي 24 عدد (تازه فكر كنم با توجه به حجم لباس هاي پويا خيلي كم داريم ) ، قالب ژله 2 عدد ، چاقوي كيك 1 عدد ، قالب كوكو 3 عدد ، سرويس دستگيره آشپزخانه 41 تكه ، لحاف دو نفره بهاره ( منظورم مخصوص فصل بهاره ) 1 عدد و يه چيزهايي كه الان يادم نيست ...

2- شنبه صبح پسرك ما مرخصي بود و با هم رفتيم سراغ وام شهرداري كه بعد از 1 سال از تاريخ عقد بالاخره نامه اش اومده بود و چه جالب بود كه بين تمام زوج هاي جواني كه اومده بودن فقط ما هنوز عروسي نكرده بوديم ! اكثر خانم ها باردار بودن و 3-2 تايي هم بچه به بغل اومده بودن ... مباركشون باشه!

3- بعد از انجام كارهاي وام كه تا 12 طول كشيد با پويا جونم و مامان جونشون رفتيم  دنبال خريد عروسي ! چند جايي طلا ديديم و بعد رفتيم پيش آشناشون كه هميشه از اون خريد مي كنن و يه انگشتر اونجا ديدم كه از طرحش خوشم اومد و گفت سرويسش رو برام مي آره و حالا منتظر تلفنش هستيم .

4- از همون مغازه مامان پويا جون يك انگشتر تك نگين برام خريدن كه قراره هيچ كي ندونه چون كادوي تولدمه ! حالا شما به كسي نگين ...

5- بعد از اون رفتيم سراغ لباس خواب و ... كه از يه مغازه كه باز هم آشنا بودن همه چيز خريديم و هي الكي نگشتيم .( از اين اخلاقشون خوشم مي آد كه زود همه چي مي خرن و هي نمي گردن )

6- عصر همون روز هم رفتيم لباس عروسي و پاتختي سفارش داديم و آينه و شمعدون هم ديديم كه فكر كرديم زوده بخريم و ممكنه بشكنه ! پارچه براي لباس پاتختي هم زرشكي گرفتم ! پويا كه خيلي خوشش اومد ! خدا كنه قشنگ بشه ... كارت هم رفتيم ديديم و يه مدل انتخاب كردم كه چون زود بود گفتم حالا باشه يه كم بگذره شايد مدل هاي قشنگ تري اومد ...

7- ديگه همين ... كلي كارهامون جلو افتاد و من خوشحالم و حالا با اعصاب راحت تر به درس هام ميرسم ...

 ۸-پنج شنبه گذشته تو دانشگاه جشن فارغ التحصیلی داشتیم و کلی خوش گذشت و کلی با اساتید مربوطه عکس گرفتیم و کلی ما رو نصیحت کردن و کلی از ما تقدیر و تشکر کردن و ... گذشت ! این چهار سال هم گذشت . انگار همین دیروز بود رفتم دانشگاه و ... حالا وقتی این دختر و پسرهای ترم اول و دومی رو می بینم که به بهانه جزوه و درس کنار هم می نشینن یاد خودمون می افتم و حس مادربزرگ بودن بهم دست می ده ...

۹-پویا جونم برای جشن فارغ التحصیلی نیومد ! آخه نمی تونست هم پنج شنبه مرخصی بگیره هم شنبه. اکثر بچه های مزدوج با آقایان مربوطه تشریف آورده بودن و من یه عالمه حسودیم شد ! اما عصرش که پویا اومد خونمون برام یه کادو خیلی قشنگ گرفته بود و کلی هم بهم تبریک گفت .

۱۰-یکی از دوستان تو وبلاگش نوشته بود "دلم یک آغوش بزرگ و امن می‌خواهد و بخشنده." واقعیتش دلم براش سوخت و براش دعا کردم به آرزوش برسه و صد هزار بار خدا رو شکر کردم که پویا کنارمه و من عاشق دست ها و آغوش گرم و مردونه اش هستم ...

+   دوشنبه یکم خرداد 1385 |  8:46 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM