![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
هر چي وايسادم بعضي ها بيان اينجا بگن تولدت مبارك و اين حرف ها ! هيچ كي نيومد !!!!! حالا خودم به خودم مي گم : تولدت مبارك مريم جون ! حلاصه ما ديروز اينجا تولد بازي داشتيم ! اولش بگم كه من يكشنبه آخرين روزي بود كه به طور رسمي رفتم سر كلاس دانشگاه و خلاصه ديگه دانشگاه بي دانشگاه و تموم شد ! البته هنوز امتحانا مونده ! ديگه از دوشنبه هم افتادم دنبال كارهاي تولد بازي و ... ! اين وسط كامپيوترم هم قاط زده بود كه پويا جونم دوشنبه شب اومد و درستش كرد ! ديروز هم صبح رفتم دانشگاه كه فرم معرفي پروژه ام رو به گروه تحويل بدم ( اين فرم رو بايد موقع ثبت نام مي داديم ! خلاصه كه ديروز مثل دختر كوچولو ها تولد داشتم و يه عالمه هم كادو هاي خوشگل گرفتم ! يكي از بهترين و قديمي ترين دوستام هم تو اولين لحظه روز سه شنبه برام SMS زد و تولدم رو تبريك گفت كه اولين و زيباترين تبريك تولد امسالم بود و در همين مكان ازش تشكر مي كنم و مي گم دوست جونم جات سر كيك خوردن خالي بود ! مي دونم كه عاشق كيكي !!!!!!
|
|
+
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 | 12:43 بعد از ظهر | مریم |
|
|
اول از همه كساني كه براي پست قبلي پيام گذاشته بودن معذرت مي خوام اما به دلايلي مجبور شدم حذفش كنم ! از اينكه همه دوستان لطف كرده بودن و راهكار نشون داده بودن هم خيلي ممنونم . ديگه داريم به امتحانات پايان ترم نزديك مي شيم و منم آي كار دارم و آي سرم شلوغه كه نگو ! چهارشنبه گذشته امتحان ميان ترم پنج شنبه پويا جونم اومد سر كار دنبالم و با هم اومديم خونه ما و جمعه هم ناهار و شام خونه اونا بوديم ! مامان پويا جونم رفتن و سرويسم رو گرفتن و منم انداختم و هي جلوي آينه رژه رفتم و عشق كردم از بس كه قشنگ بود و برق مي زد ! تازه خودشون برام يه حلقه هم سر سرويس گرفته بودن كه اونم خيلي ناز و خوشگل بود و درست اندازه انگشتم و اصلا انگار مال خودم بود ! ديروز كه خونه پويا اينا بودم با كمك خواهر پويا تصميم گرفتيم كه كمد پويا رو بريزيم بيرون و مرتب كنيم كه وقتي مي خواد از اين خونه بره ديگه خيلي كار نداشته باشه ! جاتون خالي چه چيزهايي كه نديدم ! از اسباب بازي و خونه سازي و ماشين تا چرك نويس هاي دوره دبيرستانش توي اين كمد بود ! فكر ميكنم شش هفت سالي بود كه دست نخورده بود و اينقدر كثيف بود كه نگو ! يه چيز خوشگل هم پيدا كردم كه ببريم خونه خودمون ! خلاصه زندگي پويا رو ريختم به هم و يه عالمه چيز هم ريختم دور كه ديگه اشك پويا داشت در مي اومد ! از بس اسكروچه دست از آت و آشغالها هم بر نمي داره ! امروز هم حالم خوب نبود و خونه موندم ! قرار بود پويا بياد منو ببره دكتر اما چون خودم خوب شدم گفتم نيا من درس دارم ! الان هم كه مشخصه چقدر دارم درس مي خونم ... فوتبال هم كه من هيچي نگم بهتره ! با اينكه امروز مطمئن بودم مي بازيم اما نمي دونم چرا جيگرم داره مي سوزه ! آخه كدوم مربيبيشعوري مي ذاره نكونام با كارت زرد بازي كنه و گند بزنه اما علي كريمي و معدنچي برن رو نيمكت آب بخورن !!! بي خيال ! |
|
+
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 | 8:33 بعد از ظهر | مریم |
|
|
نشستم و يكبار وبلاگ خودمو از سر تا ته خوندم ! دليل اين كارم هم فقط حرف يكي از دوست هام بود كه با يه لحن خيلي محترمانه حاليم كرد كه نوشته هام خيلي سطحي اند و هر كس اونها رو بخونه ياد دخترهاي لوس و دم بخت مي افته ! و خلاصه بهم گفت ازم بعيده كه اين طوري به زندگي نگاه كنم ! منم اومدم و نشستم و وبلاگم رو خوندم ! ديدم حق با اونه ... يعني يه لحظه از قالبي كه خودم براي خودم ساخته بودم خنده ام گرفت . يعني اين منم كه اين همه به فكر پرده و مبل و خونه و ... هستم ؟ واقعا اين خود منم ؟ خود خودم ؟ نه ! واقعيت اينه كه نه ! من اين نيستم و شايد اين نقش بازي كردن مسخره است كه اين همه اعصاب منو بهم ريخته و باعث شده رو مسائل خيلي جزئي و پيش پا افتاده اينقدر حساس بشم ... نمي دونم چي شد كه من اين طوري شدم . چي شد كه تصميم گرفتم از قالب يه دختر سر به هوا و شلخته و شلوغ برم تو قالب يه زن كدبانو و عشق شوهر و زندگي . نمي دونم چي منو به اين سمت سوق داد . به هر حال هر چي كه بود و هر اتفاقي كه برام افتاد باعث شد كه دخترك وجود من خيلي آسيب پذير بشه و در واقع براي مقبول شدن به سمت چيزي بره كه نيست ! يعني همون تظاهر ... دلم مي خواد چند وقتي فقط براي خودم باشم . درس بخونم و باز هم بشم همون دختر خر خون قبلي و نمره هاي خوب بگيرم . تو هفته گذشته اينقدر اين عقب موندن خودشو به رخم كشيد كه خسته شدم . حالا شب ها ساعت برام دعا كنين |
|
+
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 | 9:49 بعد از ظهر | مریم |
|
|
سه چهار روز است وقت نكردم چيزي بنويسم و يه عالمه حرف دارم براي نوشتن ! پنج شنبه عصري با پويا جونم رفتيم دنبال تلويزيون و سيستم صوتي و تصويري و اين چيزها ! واقعيتش ديديم همه چي داره صعودي گرون مي شه گفتيم بخريم يه جا نگه مي داريم ديگه ! چقدر همه چي گرونه ! اصلا سرسام آوره ! سامسونگ و سوني رو كه اصلا نمي شد طرفش بري ! فكر كنم طلايي چيزي تو تلويزيون ها قايم كردن !!! آخه يه تلويزيون سه ميليون ؟ بعدش هم رفتيم خونه پويا اينا . مادر بزرگ و پدربزرگش از مكه اومدن و رفتيم ديدن اونها ! مامان پويا جونم هم گفتن به خاطر جمعه هم ساعت ديشب هم باز شام خونه پويا اينها بودم و امروز هم امتحان داشتم ... امتحان آزمايشگاه برق و تا با ناله رفتم پيش استاد و ماجرا رو تعريف كردم و اونم گفت دوباره امتحان بده ! بعد اون دختره رو ديدم كه صبح زنگ زده بود ! با لبخند مي گه امتحان آسون بود ؟ گفتم مگه تو ندادي ؟ مي گه نه من ساعت |
|
+
شنبه بیستم خرداد 1385 | 6:24 بعد از ظهر | مریم |
|
|
تعطيلي ها هم بالاخره تموم شد ! اما خوش گذشت ها ... پنج شنبه عصري پويا جونم اومد خونمون و با هم رفتيم بوستان گردي و هر چي گشتيم نتونستيم يه صندل سفيد خوشگل پيدا كنيم و به جاش يه تاپ قرمز خريديم بعد هم پويا جونم اومد دنبالم و رفتم خونه شون و شب اونجا بودم ! شنبه هم پويا تعطيل بود و خونه موند و من به همراه مامان پويا جان رفتيم آرايشگاه و يه عالمه عكس عروس خوشگل ديديم عصري هم با پويا و مامان و خواهرش رفتيم دنبال سرويس و لوازم آرايش ! بالاخره سرويس مورد نظر پسنديده شد و قرار شد هر وقت حلقه ها هم حاضر شد بريم بگيريمش ! براي لوازم آرايش هم چند تا مارك معروف خودشون ديده بودن كه قيمت هاش سر به فلك مي گذاشت مثلا يه ماتيكش خدا رو شكر تا حالا كه كارهامون همه سريع و بي دردسر انجام شده و چيزي كه هميشه منو نگران ميكرده و هنوز هم گاهي دلمو به شور مي اندازه تلنبار شدن كارها روي هم و معلوم نبودن وضعيته كه خب تا اينجا هنوز اين اتفاق نيافتاده ! البته در مورد كارهاي عروسي وگرنه اگه در مورد درس و پايان نامه و ... باشه كه مي شه گفت هنوز كار محسوسي انجام نداده ام و تقريبا يه عالمه كار مونده ! ديگه اينكه يكشنبه و دوشنبه تقريبا خونه بوديم و در كنار آقا پوياي گل هي عقشولانه در كرديم و حالا هي بايد دل ما براي ايشان تنگ بشود و غش برود و ضعف كند و ... ديگه اگه از احوالات آپارتمان بگم بايد يه عالمه تاسف بخورم كه تا عروسي كه هيچ ! احيانا تا يك سال آينده هم حاضر نخواهد شد و به اين ترتيب من و پويا هم به جرگه اجاره نشينان پيوسته خواهيم شد !! البته خانواده پويا خيلي روي اين مسئله حساسند كه صاحب خانه حتما آشنا باشه و خانه حتما مجتمع باشه و سرايدار داشته باشه و ... تا حالا هم چند مورد كانديد وجود داره كه تا ببينيم قسمت چي باشه و بالاخره هيچ كس تو كوچه نمي مونه ! جمله امروز: "بيان عبارت « من كه به تو گفته بودم » - چه به صورت كلامي و چه به زبان تن – هرگز براي ساختن يك شوهر دلخواه تر موثر نيست " همه ما اين مسئله رو تجربه كرديم ! وقتي به شوهرمون مي گيم من كه به تو گفته بودم يا منكر قضيه ميشه و يا با داد و هوار ميگه كه اصلا به ما مربوط نيست ! بهتره به جاي استفاده از اين جمله كه در فرهنگ اصطلاحات مردان به معني تو نمي فهمي و تو هيچ كاري رو درست انجام نمي دي هست ، مسئله رو ناديده بگيريم ! وقتي يه مشكلي پيش بياد ما راه حل خودمون رو ارائه مي ديم و اگه شوهرمون از بكار بردن راه حل ما سرباز زد و نتيجه همون چيزي شد كه ما پيش بيني كرديم بهتره به روي خودمون نياريم و در واقع مسئله رو ناديده بگيريم ! بعد از چند اشتباه شوهرمون بالاخره ياد مي گيره كه هميشه دو تا مغز بهتر از يه مغز كار مي كنه ! اگر بخواهيم با اصرار و پافشاري و اجبار اونو مجبور به قبول اين واقعيت كنيم متاسفانه نتيجه كاملا معكوس خواهد بود و براي هميشه بين خودمون و شوهرمون يه ديوار بزرگ كشيده مي شه كه به اون و غرورش اجازه نمي ده كه از ما كمك بخواد يا باهامون مشورت كنه ! پس در اين گونه موارد كاملا هشيار باشيم و كاري نكنيم كه شوهرمون احساس تحقير و كوچك بودن بكنه و احساس كنه كه هيچ كاري رو نمي تونه درست انجام بده و براي اثبات خلاف اين احساس دست به كارهاي خطرناكي بزنه ! هميشه به شخصيت و مردانگي اون اهميت بديم و غافل نشيم كه اون نياز داره احساس خاص بودن بكنه ! |
|
+
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 | 1:14 قبل از ظهر | مریم |
|
|
خرداد هم داره با يك چشم به هم زدن مي ره ! اي خدا امتحان دارم ! پايان نامه دارم ! كار دارم ! اما هيچ كدوم اينها مانع از به وجود آمدن لحظه هاي عاشقانه و تجربه بهترين روزها نمي شه ! نمي دونم چرا از وقتي از مسافرت برگشتم دلم بيشتر براي پويا جونم تنگ مي شه و بيشتر از گذشته عاشق خودش و لحظه هاي زيباي كنارش بودن شدم !! شنبه كه از مسافرت اومده بودم و خسته بودم و كلاس آزمايشگاه برق به طور اتفاقي دودر شد ! من هم به پويا زنگ زدم كه شام بياد خونه مون و چون مامانم هم اين روزها سرش خيلي شلوغه خلاصه شام پختم و لباس هاي سفر رو شستم و جمع و جور و جارو كردم و ژله هم درست كردم ... خواهرم وقتي اومد خونه و ديد من دارم تند و تند كار مي كنم و تازه بعدش هم يه عالمه به خودم رسيدم و از عجايب خلقت دامن پوشيدم و ... گفت هر چي فكر ميكنم يادم نمي آد كه امروز چه مناسبتي داره ؟ اتفاقا پويا جونم هم كه اومد يه جعبه شيريني گرفته بود( البته شيريني تر كه ما حسابي از خجالت شكم در اومديم ) و ديگه همه فكر مي كردن يه چيزي شده ! بابام مي گفت به ما هم بگين چي شده اگه بدونيم به ما نگفتين ناراحت مي شيم و خلاصه همه يه عالمه رفته بودن سر كار ! شب هم پويا جونم پيشم موند و صبح براش ناهار گذاشتم ببره سر كار و اونم منو رسوند تا دانشگاه و خلاصه كلي با هم عقشولانه شده بوديم ! يكشنبه از دانشگاه با دوستم رفتم خوابگاه و تا ساعت و بالاخره دوشنبه عصري با همسر گرامي رفتيم زير درخت گيلاس و يه عالمه گيلاس چيديم و انصافا هم كه خيلي كار عاشقونه اي بود ! مخصوصا كه من به پويا گفتم مسابقه بذاريم ببينيم سبد كي زودتر پر مي شه ! و پويا هم سبد منو پر پر كرد كه من برنده بشم ... ديگه اينكه فعلا هواي زندگيمون آفتابيه و حتي يه لكه ابر هم نداريم و فردا شب هم با پويا مي خواهيم بريم سراغ تفريحات گذشته و بوستان گردي ! البته مي خوام صندل سفيد هم بخرم ! جمعه هم تولد دوستمه و مهموني دعوتم ( باز هم دارم مي رم تك خوري ! چي كار كنم اين دوستاي من هيچ كدوم شوهر نكردن كه هيچ دوست پسر هم ندارن يه چيز ديگه هم مي خوام بگم : خوشبختي و زندگي شيرين به ديد و نگاه ما به زندگي برمي گرده ! تا وقتي كه غر بزنيم و ناله كنيم و از بخت بد خودمون شكايت كنيم همه چيز تيره و خاكستري ديده مي شه اما به محض اينكه به زندگي بخنديم و به چيزي كه داريم قانع باشيم همه چيز زيبا و روشن مي شه ! اين حرف ها فقط شعار نيست ! من تجربه كردم و حالا دلم مي خواد اينو به همه بگم ! هيچ وقت همسرتون رو با ديگران مقايسه نكنين ! درسته كه اون يه كمبودهايي داره اما مطمئنا نقاط قوتي هم داره كه شما بر اساس اونها تصميم گرفتين باهاش ازدواج كنين ! همه آدمها توي دنيا يه جور نيستن و يه جور فكر نمي كنن ! اتفاقا زيبايي زندگي به متفاوت بودن زوج هاست ! اين همه مقدمه رو گفتم كه برم سراغ جمله امروز : " شوهرت را همان طوري كه هست ، بپذير و فكر نكن كه اي كاش مي توانستي اينجا و آنجا چيزهايي را تغيير دهي ! وقتي مي گويي : شوهر سارا هميشه در خريد خانه به او كمك مي كند ، چرا تو نبايد اين كار را بكني ؟ دلم مي خواهد در جواب تو بگويم : چرا تو با شوهر سارا ازدواج نكردي؟ " هيچ كس از مقايسه شدن لذت نمي برد ! يه كم فكر كنيم و ببينيم آيا دوست داريم شوهرمون مرتب درباره اينكه خانوم فلاني خوب حرف مي زنه و خانوم فلاني شيك لباس مي پوشه و تو چرا اين طوري نيستي صحبت كنه ؟ مسلما وقتي آدمي چندين سال به يك سري اخلاقيات و فرهنگ و رسوم بزرگ شده ، تغيير كردن يه شبه براش خيلي سخته ! اگر واقعا احساس مي كنيد كه همسر شما به تغييرات اساسي نياز دارد برايتان متاسفم كه انتخاب غلطي كرده ايد !!!!كمي به معيارهاي خودمون هنگام انتخاب همسرمون برگرديم ... اون موقع است كه مي فهميم همسر ما عاشق ترين و بهترين مرد دنياست ! پ.ن : عادت ندارم جواب آدمهاي هرزه گو و بي ادب را بدهم اما آقا يا خانوم غريبه : |
|
+
چهارشنبه دهم خرداد 1385 | 1:31 بعد از ظهر | مریم |
|
|
من برگشتم ! ديشب وقتي ديدم پويا جونم اينجا نوشته اينقدر ذوق كردم كه نگو ! اما بعدش دلم براش سوخت كه مجبور شده شب جمعه و تنها روزي كه زود مي آد خونه رو تنها بمونه و كلي براش غصه خوردم ! طفلكي ديشب هم كه اومده بود دنبالم و اومديم خونه ما هنوز سر سنگين بود ! من كلي ماچ ماليش كردم اما فكر كنم هنوز ته دلش دلخور بود كه تنهاش گذاشتم ... حالا بريم سراغ ماجراي سفر : تو اون روزهايي كه همايش بوديم يكي از بچه ها از دانشگاه تلفن كرد كه بله ! دانشگاه داره براي اردوي نياسر ثبت نام مي كنه و من هم اسم شما ها رو نوشتم و خلاصه نياسر ما رو طلبيد ! شب كه به پويا جونم گفتم اولش گفت من اجازه نمي دم بري ! بعدش كه فهميد دانشگاه از هيچ كس اجازه و رضايت و اين چيزها نمي خواد ، گفت اگه پسرها بيان نمي شه بري ! هر وقت هم كه من ذوق مي كردم كه دارم مي رم مي گفت حالا كي گفته تو مي ري ؟ ؟ خلاصه دلش نمي خواست برم ! اما من چون به بچه ها قول داده بودم و بهمون گفتن شام و صبحانه مي ديم وناهار هم مي رسيم تهران و فقط با خودتون لباس گرم و ليوان و وسايل شخصي بيارين ! منم يه عالمه خوراكي و يه ژاكت و دو تا ملحفه و جوراب و صابون و مسواك و ... برداشتم و راهي شدم ! مامانم گفت پتو مسافرتي ببر ! گفتم بابا ديگه هر جا بريم يه پتو كه بهمون ميدن و نبردم و خلاصه ساعت ما رو بردن يه مدرسه كه وسط حياطش تلسكوپ و اين چيزها گذاشته بودن و گفتن شب اينجا مي مونيم ! ماهم دل خوش گفتيم اشكال نداره حتما تو نمازخونه مي مونيم ! اما برامون يه موكت انداختن كنار راهرو و گفتن اينجا بايد بمونيم ! رفتيم دستشويي و تازه بعد از اينكه من كلي خودم رو راضي كردم كه برم تو اون محيط خيلي تميز و پر از مگس و پاچه هاي شلوارمو بالا زدم و رفتم تو ديدم اي دل غافل چون مدرسه پسرونه است توي دستشويي سطل زباله نداره ساعت بعد هم روي همون موكت هاو بي پتو خوابيديم تا اين بود خلاصه سفري با بسيج دانشگاه كه با توجه به امكانات عالي خيلي خوش گذشت ! تنها بدي اش نبودن پويا جونم و دلتنگي بود ... |
|
+
شنبه ششم خرداد 1385 | 1:18 بعد از ظهر | مریم |
|
|
سلام
امروز مریم خانوم رفتن مرخصی. خودم هم چون ۵شنبه بود مثلا زود اومدم خونه. زور یعنی ساعت ۴:۳۰ قبلا گفته بودم که بلد نیستم بنویسم! الان هم اگه اومدم خواستم از لطفی که دوستان در این مدت به ما داشتن تشکر کنم. و گزارش غیبت مریم خانوم رو هم بدم. ایشون با دانشگاهشون تشریف بردن یه جایی که اسمش دقیقا یادم نیست. یه چیزی تو مایه هایه "نیاسر" . نزدیک کاشونه. حالا من نمیدونم چه چوری دارن می رن که هم تا صبح آسمون رو دید بزنن که شاید یه شهاب رد شه هم گلاب گیری ببینن هم جمکران برن که بعدش هم فردا ظهر تشریف بیارن منزل نهار بخورن حالا هر جوری که میرن ایشالا بهشون خوش می گذره. اون هم بدو ما خلاصه فعلا اینجوریاست. شاید فردا صبح تا ظهر رفتم سر کار شاید هم نرفتم. مریم خانوم دستور دادن که وقتی رسیدن برم دنبالشون که نهار بیان اینجا. (اینجا یعنی خونه ما) فعلا عرضی نیست جز دوری مریم خانوم و تشکر مجدد از همه دوستانی که توی این مدت به ما لطف داشتن. ایشالا همیشه خوب و خوش سر حال باشین به سبک نامه هایی که هر روز می نویسم: "پیشاپیش از بذل توجه شما و همه همکاران محترم تان کمال تشکر و سپاس را دارم." همسر مریم خانوم پویا
|
|
+
پنجشنبه چهارم خرداد 1385 | 7:33 بعد از ظهر | پویا |
|
|
اينقدر حرف دارم كه نمي دونم از كدوم شروع كنم ! اول اينكه خيلي وقته ننوشتم چون تلفنمون يك هفته خراب بود و در اينجا جا داره از مسئولين مخابرات كه ساعت به هر حال تلفن قريب به حالا مي رسيم به ماجراهاي زندگي مون كه اين چند روزه خيلي اتفاقات افتاده : |
|
+
دوشنبه یکم خرداد 1385 | 8:46 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|