تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

باز غيبتم طولاني شد ! چي كار كنم آخه ... بايد حرف هام جمع بشه بعد يهو بيام بنويسم !

بزرگترين معضلي كه آدم تو وبلاگ نويسي باهاش درگير مي شه ، خود سانسوريه !

خود سانسوري يعني نمي توني همه اون اتفاقاتي كه برات افتاده رو به زبون بياري و در اصل يعني اينكه خودتو از ديگران قايم مي كني ! و بهشون يه مجسمه نشون مي دي كه براي ديگران خيلي دلچسبه !

حالا سر اين وبلاگ هم همين اومده ! روزهاي اول كه اينجا رو درست كردم تصميم داشتم از احساسات دروني خودم هم بنويسم ! از چيزهايي كه منو ناراحت يا خوشحال مي كنه و در كنار اون وقايع نويسي هم بكنم ! اما اينجا تبديل شده به يه گاه نامه كه از سر اكراه مجبوري كلي اتفاق هاي افتاده رو شخم بزني و زير و رو كني و يه چيز شسته و تر و تميز از توش در بياري كه پر از گل و بلبل باشه .

دليل اينكه اين چند وقته كمتر مي نويسم هم دقيقا همينه ! احساس مي كنم در حق خاطراتم ظلم مي كنم كه اونها رو دست چين مي كنم و دلچسب هاش رو مي نويسم ! اينه كه اينجوري مي شه !

يكشنبه هفته گذشته روز مادر بود و من هم سعي كردم به تمام خانوم هاي وبلاگستان كه مي شناسم سر بزنم و روز مادر و روز زن رو تبريك بگم ! اما اينجا نگفتم روزتون مبارك و خواستم اينو بگم كه بعد نگين به اتفاقات بي تفاوته !

خلاصه روز مادر پويا بر عكس هميشه كه ساعت 6:30 مي رسيد خونه ، نزديك 8 بود كه اومد و اول پيش مامان من بوديم و بعد هم هول هولكي يه دقيقه پريديم پيش مامان بزرگم و بعد هم رفتيم خونه اونها و به اتفاق مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگش شام خورديم و روز مادر رو به اين طريق گذرونديم ! دوشنبه يه مقداري از كارهاي ترجمه ام رو كردم و عصري كه پويا اومد رفتيم بوستان تا براي خواهر من و خواهر اون كادوي تولد بخريم . يه كيف براي خواهر من و يه آباژور و يه تابلو هم براي خواهر اون خريديم و پويا تا اونجايي كه تونست نق زد و اذيت كرد !!!!!!!!!! خسته بود و حوصله نداشت هي بچرخه و انتظار داشت اولين چيزي كه مي بينم بخرم و منم كه تو كادو خريدن سخت گير و خلاصه ديگه ...

سه شنبه تولد خواهرم بود ! از صبح نشستم سر كارهاي پروژه ام تا وقتي كه پويا اومد و شام خورديم و تولد گرفتيم و من باز برگشتم سر پروژه و اونم رفت خونه !

اون شب تا صبح نشستم تا بالاخره پروژه حاضر شد ! تازه تموم هم نشد و هنوز كار داشت اما استاد محترم فرموده بودن ساعت 8 صبح بايد تحويل بدين ! خلاصه رفتم دانشگاه و نشون به نشون 8 صبح ، استاد هنوز هم نيومده كه پروژه ها رو ببره ! اون روز تا 12 منتظرش شدم و وقتي اومدم خونه ديگه داغون بودم كه ديدم اي داد ! ساعت 3 وقت پرو لباس دارم ! با مامانم رفتيم و اونم به جاي ساعت 3 ساعت 6 لباس رو براي پرو آورد و اين 3 اعت رو مجبور شديم هي اون اطراف بچرخيم و وقت تلف كنيم ( با شب زده داري شب قبل ) وقتي رسيدم خونه 9 بود ! يه چيزي خوردم و 10 رفتم تو تختم ! اما چه خوابيدني كه تا صبح 5-6 بار دستشويي رو شكوفه بارون كردم ! ( عذر مي خوام  ديگه گلاب به روتون )

پنج شنبه صح نا نداشتم از جا بلند شم ! اما تولد يكي از دوستام بود و به خاطر پروژه من گذاشته بود روز پنج شنبه و ديگه خيلي سه بود اگه نمي رفتم ! ناهار اونجا بوديم و خوش گذشت و تنها ناراحتي من از اينه كه از اون همه غذاي خوشمزه و جينگولي كه مامانش پخته بود من فقط ماست و نوشابه خوردم ...

شب هم تولد خواهر پويا بود كه تو رستوران گرفته بودن و من باز هم از استيك خوشمزه نازنينم فقط دو تا برش خوردم و بقيه اش نصيب آقا پويا شد !

ديروز هم تولد دوست پويا بود ( حالتون بهم نخورد از اين همه تولد؟) كه خونه اون يكي دوستش گرفته بودن و منم در نقش آشپز ظهر پلو با شنيسل و شب هم جوجه كباب تابه اي درست كردم و البته خيلي خوش گذشت !

اينم از اتفاق هاي اين چند وقته ! اون روز که رفتم خونه دوستم مامانش يه فالگير دعوت كرده بود كه فال قهوه مي گرفت و انصافا خيلي كارش درست بود ! يعني چيزهايي به من گفت كه باورم نمي شد ! نمي تونم بگم اين چيزها رو از كسي پرسيده بود و يا از جايي شنيده بود چون اون مسائلي كه گفت خصوصي ترين بخش زندگي من بودن كه حتي صميمي ترين دوستام هم ازش بي خبرن !نمی دونم چطوری کل گذشته من چسبیده بود ته یه فنجون فسقلی  خلاصه كه من حال كردم و بهم مزه داد اما بعدش پويا يه عالمه دعوام كرد و گفت ديگه حق نداري اين جور مهموني ها بري !!! البته من چرا شو نفهميدم اما باهاش مخالفت هم نكردم ! حالا كو تا مهموني بعدي و از كجا معلوم كه همه فالگير دعوت كنن ؟ !

 

پ.ن : كسي از سارا اين جين كوك خبر نداره ؟ دو روز نبودم چه بلايي سر وبلاگش اومده ! ؟ دختر اگه نوشته منو مي خوني برگرد و باز هم بنويس كه دلم به نوشته هات خيلي خوش بود ...

+   شنبه سی و یکم تیر 1385 |  9:8 بعد از ظهر  |  مریم  | 

چهارشنبه هفته گذشته بالاخره آخرين امتحان من هم سپري شد ! البته نمي شه گفت به خير و خوشي چون هيچ خيري درش نبود و من تقريبا سر اين دو تا امتحان آخري مردم و زنده شدم ! امتحان MIS رو اي بدك ندادم و يه پروژه توپ هم به استاد دادم كه حسابي خر كيف بشه ! اما امتحان محاسبات عددي ! اوووووووووووووف ! درست فرداي امتحان MIS بود و اگر شما روي جزوات محترم رو ديده بودين من هم ديده بودم و انصافا چقدر هم سخت بود ! هوار تا فرمول حفظي كه يكي از يكي كج و كوله تر بود و دهن ما رسما صاف شد ! تازه يه عالمه هم تمرين داشت كه بايد با MATLAB حل مي شد و من تا صبح هي تمرين حل كردم و هي درس خوندم و اونشب اصلا نخوابيدم ! امتحانش رو هم رسما گند زدم !

اما از امتحان كه اومدم بيرون چنان حس دل انگيزي داشتم كه نگو ! انگار از همه دنيا فارغ بودم ! ديگه تا خونه ندويدم و آهسته و با خيال راحت قدم زدم ! رسيدم خونه هم با خيال راحت يه چيزي خوردم و پريدم تو تخت خواب و اونقدر خوابيدم كه وقتي بيدار شدم نمي دونستم صبحه يا شبه !

چهارشنبه شب هم عروسي يكي از دوستاي خيلي قديميم بود ! خيلي قديمي يعني از قبل از تولدم !!!!!!!!!!! آخه مامان اون با مامان من هم كلاس دانشگاه بودن ! با هم ازدواج كردن و با هم بچه دار شدن ! اين دوست عزيز هم همه اش سه ماه از من بزرگتره و دوماه زودتر هم عروسي كرد و حالا هم رفته ماه عسل !

منم اون روز تا مي تونستم خرابكاري كردم ! اول كه گفتم نمي رم عروسي ! خسته ام ! بعد گفتم نه مي رم و خلاصه بدو بدو آرايشگاه و اومدم خونه سريع لباس پوشيدم و ديگه داشتم مي رفتم كه پام گرفت به سيم برق كامپيوتر و ميز توالت و آينه و ... ولو شد وسط اتاق و آينه هم شكست ! تا رفتم عروسي و برگشتم بابام اتاق رو جمع و جور كرده بودن و جارو هم كشيده بودن !

پنج شنبه صبح همه كارهام رو كردم كه عصري برم كلاس كنكور ! مامانم هم هي مي گفتن برو پولتو پس بگير و اين تابستون بي خيال كلاس شو كه اصلا وقت نمي شه و از اول مهر برو و اين حرف ها ! منم جدي مي خواستم برم كلاس كه خواهرم گفت كامپيوتر روشن نمي شه ! اومدم و ديدم بله ! Power اش سوخته (از صدقه سر اداره برق محترم كه از اول تابستون با قطع و وصل شدن برق و نوساناتش دو بار كولرمون سوخته و اينم از كامپيوترمون )و خلاصه بي خيال كلاس شديم و تلفن بازي كردم و خلاصه قرار شد كامپيوتر رو ببرم بدن درست كنن و پويا اومد با هم رفتيم و كامپيوتر رو داديم و دو تا بلوز هم براي مامانامون خريديم و برگشتيم خونه !

جمعه صبح هم رفتم از كلاس كنكور انصراف دادم و فردا هم قراره برم پولمو پس بگيرم ! اينم از درس خوندن ما !

يه پروژه براي چهارشنبه دارم ! يعني دو تا دارم كه يكي اش ترجمه است و يكي اش هم پروژه و هنوز بهشون دست نزدم ! امروز ساعت 4 وقت دكتر پوست دارم ! بعدش پويا مي آد خونه ما و بعدش هم من مي ريم خونه  پويا اينا ! فردا تولد دوست پوياست و سه شنبه هم تولد خواهر خودم ! رسما هيچي ديگه فاتحه پروژه كيفيت رو بايد بخونم مگه اينكه شب ها نخوابم و كار كنم !!!!!!!!

 

پ.ن 1: ايتاليا قهرمان شد !

پ.ن 2 : اين چند روز كه ننوشتم دچار ياس فلسفي بودم چون فكر مي كردم پويا مي خواد منو بپيچونه و بره دبي ! البته شايد هم بره اما بالاخره تونستم قبول كنم كه خيلي هم مهم نيست !

+   یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 |  2:26 بعد از ظهر  |  مریم  | 

به تماميتي بي پايان اين روزها شلوغ ، گرم و خسته كننده بودن !

اول از همه شنبه كه  يك عدد برگه قهوه اي كنترل كيفيت تحويل استاد دادم و اميدم به پاس شدن مثل اميد به اسلام آوردن جرج بوشه !!!!!!!!!!

 

بعد هم كه از سر امتحان خسته و كلافه اومدم خونه تازه با مامانم رفتيم پارچه خريديم و 2 تا لباس دادم به خياط ! آخه تو شهريور علاوه بر عروسي من ، عروسي 2 تا از پسر عموهام هم هست !يه لباس آماده خيلي خوشگل هم خريدم ! مثل هميشه آبي .......

 

يكشنبه و دوشنبه سرم به خوندن كاربرد كامپيوتر گرم بود و سه شنبه هم كه خواهر جونم بيني مبارك رو عمل فرمودن و من شب امتحان كاربرد تا صبح از تصور اون چهره خوني و دماغ گچ گرفته معده ام بهم پيچيد و خلاصه هيچي ديگه . به قول معروف جهود خون ديده بود ! ( از همه كليمي هاي عزيزم معذرت مي خوام اين فقط يه اصطلاحه )

 

امتحان كاربرد رو اي ...... بد ندادم ! اما از اونجايي كه اين استاد يه كم خل وضعه ( نشون به اون نشونه كه ترم پيش يه دختره 17 شده ! بعد نمره اش رو با نمره پروژه و كار كلاسي جمع كرده و دختره شده 13 ! ) اميدي نيست كه نمره اي بالاي 12 – 13 دريافت كنم !

 

ديگه فعلا همين ! از پنج شنبه پيش هم پويا جونم رو نديدم !

 

تو شلوغي امتحان و جريان عمل اين خواهر كوچولو فقط پويا بود كه به طور مرتب من باهاش دعوا كردم و سرش داد زدم و همه خستگي هامو سرش خالي كردم ! الهي براي تو بميرم من پسرك معصومم كه بعد از اون همه دادي كه من كشيدم بي اون كه چيزي بگي رفتي خوابيدي و بعد هم كه بيدار شدي به روي خودت نياوردي !!!!!!!!!! من در همين مكان ازت رسما معذرت خواهي مي كنم و سعي مي كنم وقت هايي كه سرم خيلي شلوغه بيشتر خودمو كنترل كنم

 

فردا شب هم خانواده پويا ، خانواده ما رو به صرف شام به رستوران دعوت كردن ! من هم شب مي رم خونه پويا اينها !

 

آخرين مطلب هم اين كه بالاخره ايتاليا رفت فينال !شب امتحان كيفيت آرژانتين حذف شد و من امتحان رو خراب كردم ! شب امتحان كاربرد ايتاليا بردو من منم امتحانم رو خوب دادم ! بالاخره انرژي مثبت كه مي ده به آدم ........

امتحان بعدی هم MIS دارم ! امیدوارم خدا چیزی پس کله مبارک استاد بزند که امتحان را بسی ساده و هلو در نظر بگیرد ! باشد که یه درس سه واحدی هم نمره خوب بگیریم ! آمین

 پ.ن :این پست رو دیشب نوشتم نشد بفرستم ! امروز رفتم کلاس کنکور فوق لیسانس ثبت نام کردم ! تو این هاگیر واگیر عروسی درسخون شدم !

+   پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 |  2:7 بعد از ظهر  |  مریم  | 

دوشنبه ساعت 4 بعد از ظهر يه مصاحبه واسه كار داشتم !!!!!!!!!! نه كه فكر كنين من به اين بدن حركت دادم و رفتم دنبال كار ها ! نه ! خودشون زنگ زدن كه بيا ! اصلا از اول تعريف مي كنم ...

من توي دانشگاه خيلي دانشجوي درس خون و در عين حال فعال و ... هستم و هر كي منو ببينه مي گه اين جون مي ده واسه كار و فلان و ...

بهار گذشته (84) استادي كه باهاش 11 واحد درس تا حالا داشتم و الان هم پروژه باهاش دارم برام يه كاري پيدا كرد كه تو يه شركت خيلي معتبر كه حالا بي خيال اسمش بشين ! اما من اون موقع درگير يه كار مشتركي بودم كه با پويا شروع كرده بوديم و اصلا حتي واسه مصاحبه نرفتم ! استاد هم يكي ديگه از دخترها رو كه معدلش هم از من كمتر بود فرستاد و حالا اون دختره داره ماهي 400 تومان حقوق مي گيره ! تازه چون دانشجوه و نيمه وقته و ... حالا بماند !

تابستان همون سال كه ما ديگه از كار مشترك صرف نظر كرده بوديم باز استادمون گفت اين شركت يكي ديگه رو هم مي خواد و تو بيا برو ! خيلي خوبه و فلان و ...

من هم رفتم ! يه فرمي پر كردم و كلي منو سوال پيچ كردن كه چرا صنايع مي خوني و معدلت فلان و ... بعد هم گفتن تماس مي گيريم ! خلاصه يه دو سه ماهي گذشت و خبري نشد ! اون دختره گفت كارت درست مي شه و اينا تو رو خواستن و ...

ما ديگه كلا بي خيال شديم تا امسال ارديبهشت ! يه روز كه سر كلاس بودم همون دختره زنگ زد و گفت ساعت 4 اينجا باش واسه مصاحبه ! منم رفتم ! باز همون سوال هاي قبلي و همون فرم قبلي و باز هم گفتن تماس مي گيريم ! فرداي اون روز زنگ زدن كه بيا براي مصاحبه انگليسي ! من گفتم كه خيلي قوي نيستم و اونها هم گفتن اين كارها فرماليته است و مشكلي نيست ! منم رفتم ...

اما چه رفتني ... از سگ پشيمونترم ! يه آقاي ميانسال براي مصاحبه بود كه بعدا فهميدم مدير امور اداريه ! شروع كرد به انگليسي صحبت كردن ! منم مي فهميدم و تا جايي كه مي تونستم هم جواب دادم ! اما حتي يه سوال تخصصي هم نپرسيد و فقط هي گفت چند سالته و خواهرت چند سالشه و شوهرت چي كار مي كنه و از همين سوالهاي معمولي كه هر اسكلي كه يه ترم كلاس زبان بره جواب مي ده !

بعد يه نوشته انگليسي داد و گفت به فارسي ترجمه اش كن ! منم ترجمه كردم ... خيلي راحت تر از اوني كه فكر مي كردم بود و اونم تاييد كرد كه ترجمه خوب و رواني كردم ! بعد يه سري سوال داد و گفت جواب بده و منم جواب دادم !  ( حالا تصور كنين يه ساعت شده كه من تو يه اتاق آفتاب و گرم نشستم و فقط دارم فكر مي كنم كه اين كار فرماليته چرا تموم نمي شه ! )

خلاصه بعد يه متن فارسي داد و گفت به انگليسي ترجمه كن ! ديگه شاكي شدم و به انگليسي و شكسته گفتم من  مهندس صنايعم نه مترجم ! گفت به هر حال بايد زبان بلد باشي ! گفتم فكر مي كنم تا اينجا متوجه شده باشين كه بلدم ! اين كار بدون ديكشنري براي من خيلي مشكله ! خلاصه هي گير داد و گفت دو تا كلمه بنويس و منم هيچي ننوشتم و سر حرفم موندم ! اونم با يه رفتار خيلي زشت از اون به بعد شروع كرد به ايراد گرفتن از لهجه من و مسخره كردن هر جمله اي كه مي گفتم ! آخر سر هم گفت اين ها رو مي دم به آقاي فلاني و شما منتظر تماسشون باش !

منم اومدم اما مطمئن بودم كه زنگ نمي زنن ! تا روز شنبه كه يه خانومي از يه شركت در پيت زنگ زد و گفت رزومه شما رو از شركت فلان گرفتيم و دوشنبه ساعت 4 بياين مصاحبه ! به پويا كه گفتم ، گفت نرو بيخوده اما من گفتم اينها خودشون زنگ زدن حتما شرايط منو مي دونن و رفتم ! راس 4 اونجا بودم ! يه خانم منشي بي ادب يه فرم پرت كرد جلوي من و گفت توي اون اتاق بشينين پرش كنين ! به اتاق نگاه كردم ! شايد بي اغراق 6 متر هم كوچكتر بود و 10 نفر كيپ نشسته بودن گفتم خانوم جا نيست كه ! گفت به من چه مربوط ! تشريف ببرين تو اتاق و درم ببندين ! رفتم تو اتاق ! فهميدم اون بنده خدا ها هم با تلفن دعوت شدن و به بعضي هاشون براي ساعت 3 وقت دادن و ... خلاصه فرم رو پر كردم ! چه فرمي هم بود ! خونه دارين ؟ ماشين دارين؟ وثيقه مي ذارين ؟ و ... خلاصه اومدم بيرون و فرم رو گذاشتم جلوي منشي ! گفتم خانوم چقدر كارم طول مي كشه ؟ گفت من از كجا بدونم ؟ حداقل تا 6 طول مي كشه ! گفتم پس من برم بيرون بگم منتظرم نباشن و الان مي آم ! فرم رو گذاشتم و اومدم بيرون و برنگشتم !

 

اينها رو نوشتم كه بگم فرق نمي كنه مهندس باشي يا بي سواد ! وقتي پارتي نداري بايد باهات بد برخورد بشه ! بايد تحقير بشي و بهت توهين بشه ! بايد بري سر كار و منتظر تلفن شركت ها سماق بمكي ! اين عدالت كشور اسلامي ماست ! كشوري كه دوستاي من با معدل هاي 12-13 الان در بهترين پست ها دارن كار مي كنن و من با معدل 5/17 بايد بمونم گوشه خونه و دلم خوش باشه كه فوق ليسانس مي خونم ! ...    

+   جمعه نهم تیر 1385 |  1:8 قبل از ظهر  |  مریم  | 

من جمعه يه عالمه سورپرايز شدم !

شب جمعه پويا اومد اينجا و با هم بوديم و صبح رفتيم خونه پويا اينها ! خلاصه همه چيز خوب و عادي بود و ناهار خورديم و پويا گفت بيا بخواب ! منم خوابم نمي اومد و نشستم به فيلم ديدن ! عجب فيلم باحالي هم بود و كلي خنديدم و هي پويا رو بيدار كردم ! فيلم كه تموم شد رفتم تو آشپزخونه ديدم مامان پويا دارن تند تند يه عالمه غذا درست مي كنن و مي گن شب مهمون داريم ! منم كمكشون كردم و بعد هم صندلي هاي حال و پذيرايي رو چيديم و بعد به زور منو فرستادن كه لباستو عوض كن و آرايش كن كه مهمون داريم ! منم يه كم به خودم رسيدم و كم كم خاله هاي پويا و بچه هاشون و مامان بزرگ و بابا بزرگش اومدن و منم از يه طرف داشتم حرص مي خوردم كه يكشنبه يعني امروز دو تا امتحان دارم و حالا تا شب هم مهمون بازي داريم و از يه طرف هم تعجب كه چرا به من نگفتن مهمونيه و ...

خلاصه همه كه اومدن و يه كم نشستن يه دفعه خواهر پويا يه آهنگ تولد مبارك گذاشت و منم هنوز جو گير كه تولد كيه ؟ بعد مامانش با كيك و يه شمع 22 خوشگل اومدن و خلاصه دوباره تولد بازي كرديم و يه عالمه كادو گرفتم ! ( سنم لو رفت ! ) يه سگ خيلي خيلي گنده و پشمالوي عروسكي هم گرفتم كه قراره بذارمش گوشه اتاق پذيرايي خونه مون !

 

پارسال هيچ كي براي من تولد نگرفت ! هيچ كي برام كادو نخريد و هيچ كي نگفت تولدت مبارك ! اما امسال همه جبران كردم و كلي زحمت كشيدن ! من روي تولدم خيلي حساسم ! بچه كه بودم از يه هفته قبل از تولدم به همه اعلام مي كردم كه فلان روز تولدمه كه نكنه كسي يادش بره و منم كه حساس ! بهم بر بخوره ...

 

و اين بود جريان جمعه ! شنبه هم من هي تاريخ اسلام خوندم ! هي تاريخ اسلام خوندم و آقا تموم نشد كه نشد ! خلاصه تا 12 طول كشيد ! منم 12 شب رفتم حموم و اومدم و تازه نشستم به خوندن اخلاق اسلامي ! خلاصه الان براي خودم يه پا مرجع تقليد شدم و هر سوالي دارين مي تونين بپرسين !

 

حالا امتحان بعدي ام 10 تيره ! اما كنترل كيفيت دارم و آي مي ترسم من از اين درس كوفتي !

 

پ.ن 1: ممنون كه اين همه بهم گفتين تولدت مبارك !

 

پ.ن 2 : از وقتي كامپيوترم قاط زده و دوباره ويندوز نصب كردم صفحه پيامها رو خيلي سخت باز مي كنه ! يعني بايد صبر كنم تا وبلاگ به صورت كامل لود بشه و بعد صفحه رو باز كنم ! كسي مي دونه بايد چي كارش كرد ؟

 

+   یکشنبه چهارم تیر 1385 |  8:18 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM