![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
بريدم ديگه نمي تونم ادامه بدم ! كارهاي عروسي از يك طرف ، چيدن وسايل خونه از طرف ديگه ، جمع و جور كردن وسايل اينجا از يه طرف ديگه ، پروژه از اون يكي طرف و ... خاصه از همه طرف و همه جناح هي فشار وارد مي كنن و من هي تحمل و تحمل و تحمل ! اما خب اين تحمل تموم مي شه بالاخره ديگه ! من كلا اين طوريم ! صبر مي كنم و صبر مي كنم و هيچي نمي گم اما يه دفعه مي برم و همه چي برام بي تفاوت مي شه ! الان به اين مرحله رسيدم ! و در همين مكان اعلام مي كنم كه ديگه با هيچ كس براي خريد هيچ چيز نمي رم ! نمي دونم اين چه اصراريه ! وقتي من وجود چيزي رو تو خونه ام ضروري نمي دونم يا حتي از اون چيز متنفرم حتما بايد بخرمش و مثل آينه دق بذارمش جلوي چشمام ! اگه هم با دليل توضيح بدي كه نمي خواي حالا بيا لب و لوچه هاي آويزوون رو جمع كن ! بابا بفهمين ! به خدا الان من اصلا تو شرايط خوبي نيستم ! اين همه سر به سر من نذارين ... مي ذارم مي رم بي عروس مي مونين ها ! مهمون دعوت كردن واسه عروسي هم شده قوز بالا قوز ! هر چي مي گم عزيزان من به خدا سالن زنونه فقط 300 نفر جا داره ! حالا برو 800 نفر دعوت كن ! هر يه مهموني كه شما اضافه مي كنين من يكي از دوستاي بيچاره ام رو حذف مي كنم ! فكر آبرو رو مي كنم و اينكه ما گفتيم چند تا مهمون داريم و حالا هي بگين خيلي ها نمي آن و هي باز ليستتون رو طويل تر كنين ! اصلا چه لزومي داره آدمي كه من هر چي فكر مي كنم قيافه اش رو يادم نمي آد و اگه تو عروسي ببينمش نمي شناسم رو دعوت كنيم ؟ چه لزومي داره آدمي كه من ازش متنفرم و وقتي مي بينمش چهار ستون بدنم مي لرزه رو دعوت كنيم ؟ اون شب عروسي منه ! فيلم عروسي رو تا آخر عمر مي بينم و هي بايد به بچه هام توضيح بدم كه من اين آدمهاي تو فيلم رو نمي شناسم فقط محض آبرو دعوتشون كرديم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مگه اونهايي كه دو سال پيش گوشي تلفن رو برداشتن و هر فحشي تو زندگيشون بلد بودن نثار ما كردن و از دو سال پيش حتي يه عذرخواهي خشك و خالي هم بابت 1 سالي كه هر روز و روزي 500 بار زنگ زدن و فحش دادن نكردن ، فكر آبروي ما رو كردن كه حالا ما بايد عروسي دعوتشون كنيم ؟ بعد هم هي تنمون بلرزه كه واي نكنه خونه مون رو ياد بگيرن ! نكنه تلفنمون رو پيدا كنن ؟ نكنه بيان خونه مادر شوهرم پاتختي ؟ نكنه بخوان اونجا كرم بريزن و آبرو ريزي كنن ؟ خب مگه مجبوريم ؟ حالا عمه يا هر كس ديگه ! مهم نيست ! مي دونم كه بابا و مامانم خيلي واسه خونه من زحمت كشيدن و انصافا هيچي كم نذاشتن اما ديگه چرا منت مي ذارين !؟ اصلا منت درست وسط سرم بخوره ! چرا وسايل خونه رو بهونه مي كنين و منو اذيت مي كنين ؟ اين حق منه كه خونه ام رو جوري بچينم كه دوست دارم و توش راحتم ! نه اينكه وقتي شما رفتين من مجبور بشم خونه تكوني كنم و جاي همه وسايل رو عوض كنم ! چون شما فكر كردين اون طوري بهتره ! اين حق منه كه وسايلم رو خودم انتخاب كنم ! من گاز استيل رو به لعابي ترجيح مي دم ! چون مهندسم و فرق اين دو تا رو به صورت علمي مي دونم و فقط به قيافه اش نگاه نمي كنم و فكر مي كنم كه وقتي داريم 700 هزار تومن پول مي ديم بايد حداقل يه مدتي كار كنه و روش نسوزه ! مي گين به يخچال و لباس شويي نمي خوره ! مي گم خب اونها رو هم سيلور برداريم ! قهر مي كنين تو مغازه و اخم مي كنين و منم مي گم باشه لعابي بگيريم ! الان 10 روزه كه معطل گاز لعابي هستيم ! تازه گازي كه مي ره وسط كابينت ها و اصلا رنگش پيدا نيست ! نظر منو مي پرسين و كار خودتون رو مي كنين ! بهتون مي گم قهر مي كنين و مي گين من حق نشناسم ! با زبون خوش كه قبول نمي كنين ! با گريه مي گم مي گين سليته اي ! كف پاهام تاول زده ! نصف صورتم و گوشم درد مي كنه و احتمالا چرك كرده ! اما يه ساعت فرصت نمي دين براي خودم باشم ! كافيه ببينين پاي كامپيوتر نشستم ! خب من كه ماشين نيستم ! خسته ام ... اين حق من نيست كه خواهرم بهم بگم تنها احساسم از رفتن تو اينه كه راحت مي شم ! من هميشه و تحت هر شرايطي ازت حمايت كردم اما ... |
|
+
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 | 9:24 بعد از ظهر | مریم |
|
|
نمي دونم چي شد كه دوباره همه اون روزها تو ذهنم شكل گرفتن و پر رنگ شدن ! روزهايي كه ازشون فرار مي كردم و هميشه جزئي از بدترين خاطره هاي زندگي ام بودن ! اما حالا كه دقيق تر نگاه مي كنم مي بينم اون روزها اين قدر هم بد نبودن ! همه چيز با اون خواب شروع شد . دو سه روز پيش بعد از ظهر خوابيده بودم كه همه اون آدم ها با همه خصوصيات اخلاقيشون با همه اون مكان ها اومدن تو خوابم و باعث شدن من دوباره به اون روزها فكر كنم ! منظورم از اون روزها ، درست روزهاييه كه من 11-12 سالم بود و تازه رفته بودم راهنمايي ! اون مدرسه كه در ظاهر نمونه بود و از هفت خوان رستم گذشته بودم تا واردش شده بودم دقيقا يه زندان بود ! ازش متنفر بودم ! من دانش آموز خوبي بودم ! هميشه بهترين بودم و خيلي هم درسخون بودم اما درس خوندن زوركي رو دوست نداشتم ! توي اون مدرسه همه درسخون بودن ! همه بهترين بودن چون اونجا نمونه بود ! همه عالي بودن و من وسط اونها گم بودم ! همه بچه هاي اون مدرسه مثل اسب درس مي خوندن و غذا ، استراحت و تفريح براشون بي معني بود ! معلم ها و ناظم ها و مدير بلانسبت سگ بودن ! انگار ارث پدرشون رو از آدم مي خواستن و مرتب شكنجه روحيت مي دادن ! سال اول راهنمايي كه بودم تقريبا به مرز جنون رسيده بودم ! سرويس ساعت 6 صبح مي اومد دنبالم ! ساعت 7 اگه سر كلاس بودي كه بودي ، اگه نبودي بايد مي رفتي خونه و فردا با مادرت مي رفتي براي توضيح ! از بچه هاي اونجا هم متنفر بودم ! يك بار كه نمره رياضي ام 75/19 شده بود و نزدیک بود از يكي از بچه ها 5/19 شده بود يه كتك حسابي بخورم كه چرا 25/0 بيشتر از اون گرفتم ! سال دوم راهنمايي ما رو تو 5 تا كلاس پخش كردن ! يعني سال اول 6 تا كلاس بوديم ! بعد شديم 5 تا كلاس ! اين كلاس بندي ها كاملا رندوم اجرا مي شد ! تا نكنه خداي نكرده دو نفر كه با هم دوستن توي يه كلاس باشن و پايه هاي دوستي شون قوي تر بشه ! كلاس 3/2 بودم و منفورترين آدم هاي زندگي ام با من هم كلاس بودن ! توي اون كلاس بهترين دوست هاي زندگي ام رو پيدا كردم ! بهترين معلم ها رو داشتم و بهترين خاطرات دوران تحصيلم اونجا شكل گرفت ! نمي دونم چطوري تعريف كنم كه توي اين كلاس چي كارا مي كرديم ! 9 نفر بوديم تو 4 تا نيمكت ! من ، سميرا ، بيتا ، آرزو ، سهيلا ، نفيسه ، نيلوفر ، سمائه و زهرا ... ما 9 تا گروه تاتر بوديم ، روزنامه ديواري درست مي كرديم ، تيم بسكتبال بوديم ، گروه سرود بوديم و همه مدرسه هم از دستمون عاصي بودن ! اون مدرسه خيلي بي قواره بود و دستشويي ها و آب خوري طوري قرار گرفته بود كه تا ديوار مدرسه فاصله داشت ! ديوار مدرسه هم به حياط حونه هاي مردم چسبيده بود و شاخه هاي درخت ها از روي ديوار مي اومد توي مدرسه ! اون يه ذره جا براي ما نه تا پر از خاطره است ! يه دوست كوچولو هم داشتيم كه سال اول راهنمايي بود و تو گروه دوستي ما نه تا براي خودش جاي خاصي داشت ! سارا سال سوم راهنمايي ، همه از هم جدا شديم ! براي نامزدي بيتا ، سهيلا و آرزو رو پيدا كردم ! اميدوارم براي عروسي بتونم همه رو پيدا كنم ! دلم مي خواد باز هم با هم باشيم ... پ.ن: از وسايل خونه ام فقط سرويس خواب و يخچال و گاز و لباسشويي مونده ! بقيه رو چيديم ! كارت ها هم آماده پخش كردنه ! پروژه منم همچنان مونده |
|
+
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 | 12:43 بعد از ظهر | مریم |
|
|
روزهاي شلوغي دارم . خيلي شلوغ ... همه كارها به لطف خدا داره خيلي خوب پيش مي ره دوشنبه هفته گذشته با پويا رفتيم و كت و شلوار دامادي خريديم . اون روز خيلي خسته نشديم اما خيلي از كارهامون مونده بود . سه شنبه با مامانم رفتيم مولوي و پرده سفارش دادم . البته خونه ما سه تا پنجره كوچيك بيشتر نداره اما چون پنجره ها رو به شرق باز مي شن بايد پرده ضخيم تر مي گرفتيم و چون پرده ضخيم تو اين روزگار بي ناموسي پويا براي چهارشنبه هم مرخصي گرفت البته صبح چهارشنبه هم من لباس عروسيم رو پرو كردم . خيلي عالي بود و دقيقا قالب تنم بود . پنجشنبه هم مامانم از صبح يه كارگر برد و خونه رو تميز تميز كردن . ديروز هم با پويا رفتيم كفش عروسيم رو گرفتيم . لوستر ديديم و كارت ها رو گرفتيم . اين هم عكس كارتها :
امروز هم رفتيم و سرويس خواب سفارش داديم واقعا اگه دست من بود مي گفتم لباس عروس مي پوشيم و مي ريم عكاسي و يه عالمه عكس ميگيريم و بعد هم مي ريم يه مسافرت توپ ! اما خوب چه مي شه كرد يه فاميله و يه مريم ! پ.ن: من هيچ وقت سعي نكردم ديگران رو به خوندن وبلاگم تشويق كنم چون اينجا صرفا يه دفترچه خاطراته ! دوستان خيلي خوبي دارم كه از راهنمايي ها و هم صحبتي با اونها لذت مي برم |
|
+
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 | 8:49 بعد از ظهر | مریم |
|
|
اي بابا ! باز هم مثل اينكه خيلي دير اومدم ... شما به خوبي خودتون ببخشيد ... بالاخره هم عروسم ، هم پايان نامه دارم ، سرم كلي شلوغه . از خريد جهاز گرفته تا نقاشي خونه و كلي كار ديگه كه همه اش وقت گيره و هوا هم كه يه عالمه گرم ! خلاصه بگم كه اين روزها يا دنبال مامان خودم مي رم خريد يا دنبال مامان پويا ! هر روز هم يه جاي تازه و در جمع تجربه هاي جالبيه ! پنج شنبه با مامانم رفتيم مبل گرفتيم ! البته سفارش دادم كه روكشش رو عوض كنن و آبي بزنن ! امروز هم نقاش خونه مون رو تحويل داد ! امروز هم با مامانم رفتم فرش خريدم ! فرشش چينيه ! فردا هم قراره با پويا بريم كت و شلوار و حلقه و ساعت بگيريم پنج شنبه از صبح قراره كارگر ببريم و خونه رو تميز كنيم و سه شنبه هفته بعد كه تولد حضرت علي (ع) است تازه تو اين چند روزه بايد براي تخت خواب و كلا سرويس اتاق خواب و ميز و صندلي آشپزخونه و ميز كامپيوتر برم ! در همين ميان پروژه پاياني هم دارم وقتي براي خريد مي ريم افراد زيادي رو مي بينم كه از پشت ويترين ها به اجناس لوكس و گرون مغازه ها خيره مي شن و قدرت خريد ندارن ! نمي دونم ! به اين چيزها كه فكر مي كنم كل خريد از دماغم در مي آد واقعيت اينه كه ما هم مرفه بي درد نيستيم ! مادر من بيست و شش ساله كه دو شيفت كار مي كنه و پدرم هم پس از 31 سال كار دو شيفت و بازنشسته شدن ، مجددا روزي 12 ساعت كار مي كنه تا بتونه چرخ اين زندگي رو بچرخونه ! گاهي به خودم مي گم گور باباي هر چي جهازه ! اما نمي شه ! چون هر خونه اي و هر زندگي اي براي شروع به يك سري وسايل احتياج داره ! پ.ن 1 : من نمي دونم سر وبلاگ ساراي عزيزم چي اومده ! اما هميشه از اين جو و جو سازي وبلاگستان متنفر بودم ! هميشه هم كار ما ايراني ها همينه ! گند هر چيز رو در مي آريم ! پ.ن 2 : از همه دوستاني كه مي آن به اين خونه خيلي خيلي متشكرم ! |
|
+
یکشنبه هشتم مرداد 1385 | 10:47 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|