تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

از اونجايي كه من خيلي دخمل خوبي هستم زودي اومدم براتون از عروسي تعريف كنم !

خب داستان عروسي رو از روز قبل از عروسي شروع مي كنيم !

صبح روز 4شنبه من زود از خواب بيدار شدم . چون از آرايشگاه وقت ناخن و اپيلاسيون گرفته بوديم . تقريبا آماده شده بودم كه خواهر شوهر گرامي تلفن زدن نيا چون آرايشگاه گفته مانيكوريست نيومده ! منم كه جوشي ! زود رفتم تو هم كه كارامون به هم ريخت . اما مادر شوهر عزيز تو شلوغي اون روزها از يه مانيكوريست ديگه وقت گرفتن و رفتيم اونجا ! از ساعت 11 تا 5 بعد از ظهر 20 تا ناخن من مانيكور و پديكور شد و لاك زدن و نگين گذاشتن ! البته رو ناخن هاي خودم ! اپيلاسيون كارشون هم سرش خيلي شلوغ بود و به من گفت لازم نداري ! ما هم اومديم خونه ! شب خوابم نمي برد . شام هم نخوردم. استرس داشتم. يه قرص آرام بخش خوردم و رفتم تو تختم و خوابيدم ! صبح ساعت 6:30 مامان بيدارم كرد! خواهرم منو برد حمام و حسابي منو شست ! خودم نمي تونستم چون ممكن بود ناخن هام خراب بشه ! صبحانه يه ليوان نسكافه خوردم و با مامان رفتم آرايشگاه ... مامان پويا اونجا منو به همراه لباس عروس و كفش و تور و تاج و ژيپون و باقي قضايا تحويل گرفتن و رفتيم تو آرايشگاه ! ساعت دقيقا 8 بود ! موهامو پيچيدن و نشستم زير سشوار ! خوابم گرفته بود حسابي ... براي خودم لم داده بودم و از تاثير قرص ديشب هنوز خمار بودم !

بعد ا ز نيم ساعت ، سه ربع همون دختره اومد! همون كه آرايشگره اصلي بود! يه عروس ديگه هم با من اونجا بود . خلاصه موهامو باز كردن و براشينگ كردن و رفتم براي آرايش ! تقريبا 2 ساعت داشت فقط روي چشمام كار مي كرد! اولش خيلي ترسيده بودم ! اولين باري كه خودم رو توي آينه ديدم بغض كردم و تو دلم به خودم لعنت فرستادم ! اما بعدش يواش يواش همه چيز خيلي خوب شد ! اينقدر كه ديگه چشم از آينه برنمي داشتم ! چشمم كه تموم شد بهم گفت برو لباس بپوش ! جواهراتت رو بذار ! ناهار بخور و بيا !

تو اين مدت كه من آرايش چشم داشتم خواهر پويا هم اومده بود آرايشگاه ! مامان پويا از صبح طلاها رو نياورده بود كه نكنه خداي نكرده گم بشه ! رفتن خونه كه طلاها رو با ناهار من بيارن ! منم تو اين فاصله لباس پوشيدم ! اما ... بنده خدا يادشون رفت براي من ناهار بيارن ! منم كه گرسنه ام نبود خيلي بي خيال شدم و رفتم سريع پيش دختره ! اون يكي عروسه داشت ناخن هاشو درست مي كرد كه آرايشگره اومد سراغ منو بقيه آرايشو كامل كرد و شروع كرد به شينيون ! كارش حرف نداشت ! خودم رو كه مي ديدم كيف مي كردم ! از خوشحالي همه اش جك مي گفتم و آرايشگره هم كيف كرده بود از اين عروس خوش اخلاق!

ساعت 12:30 حاضر بودم ! تورم رو برام مدل كج وصل كرده بود ! از قشنگ يه چيزي اونور تر بود ! يعني تور از طرف چپ سرم مي اومد رو صورتم ! خيلي باحال بود ! خلاصه من با كلي قر و فر تو سالن آرايشگاه نشستم و منتظر پويا شدم ! كل جماعت آرايشگاه هم چشمشون به من بود و هي مي اومدن مي گفتن مي شه سايه ات رو ببينيم ؟ مي شه چشمت رو ببندي ؟ منم كه اون روز خوش اخلاق ! همه اش با همه شوخي مي كردم و خلاصه به طرز خارق العاده اي حالم خوب بود ! .....

 

 

 

 

سلام

این شرح کمی تا اندکی از ماوقع  جریانات عروسی بود که عروس خانوم  نوشته بودند ...و از من خواست تا اونو اینجا بذارم...چون خودشون فردا دارن به ماه عسل میرن...

راستی از اینکه که با کامنتم بعضی هاتونو دلگیر کردم معذرت می خوام...آخه وقتی مریم نیست خونمون خیلی سوت و کوره و من دلم میگیره...در همین راستا ما هم قراره فردا بریم مسافرت تا هم جای خالی مریمو کمتر حس کنیم و هم ندیدنشو تحمل...

البته بگذریم که مسافرت بدون مریم هم کمتر از فاجعه نیست...

وقتی خودش برگرده همه ی عروسی رو براتون تعریف میکنه ...

 

 

و  آمده ایم که عاشق شویم و در گذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی این بود...

 

 

مرجان(مارجانیکای تو)

 

 

 

+   سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 |  0:8 قبل از ظهر  |  مریم  | 
الان که دارم این ها رو می نویسم ساعت ۴۸ دقیقه بامداد پنج شنبه است! بالای صفحه نوشته عروسیه اما عروسی از ۷ صبح به بعد شروع می شه !

امشب آخرین شبی است که تو اتاق خودم دارم وبلاگ می نویسم ! ناخن هام رو صبح لاک زدن و نگین گذاشتن و الان با فجیع ترین وضع ممکن تایپ می کنم اما درد و دل کردن اینجا کیف خودشو داره !

خوابم نمی بره ! نگرانم ...

از ته دل برای همه دوستای خوبم دعا می کنم ! شاید پست بعدی خیلی بعد باشه اما برمی گردم !

حتما ...

همین فردا

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است ...

+   پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 |  0:48 قبل از ظهر  |  مریم  | 

به اين شمارشگر بالاي صفحه كه نگاهم مي افته ، دلم يهو يه جوري مي شه ! اصلا انگار مرض شده كه بيام و اين شمارشگر رو ببينم و بعد برم تو فكر ...

هنوز هم مي ترسم . بعد از سه سال كه مي شناسمش و كنارش بودم هنوز از زندگي مشترك ميترسم . احساس مي كنم هنوز آماده نيستم براي همسر بودن ، براي مديريت خانه و شوهر داري ...

اين پروژه كوفتي هم كه وبال شده و تموم نمي شه كه يه نفسي بكشم ! كاش مي شد هاني مون رو مي ذاشتيم براي بعد از دفاعيه . اونوقت خيلي از فشار كار من كم مي شد .

همه كارها تقريبا رديفه ! كارهاي روز عروسي حسابي همه رو خسته كرده اما همه چيز رو به راهه ! ميوه و شيريني و كيك سفارش داديم ! گل ماشين و دست هم همين طور . با عكاسي تسويه حساب كرديم . چيدمان خونه تموم شد و فاميل اومدن و ديدن . لباس پاتختي خريديم . لباس عروسي و كفش و تور و تاج و ژيپون (ژپون ؟) و بقيه خرت و پرت ها يك جا جمع شده كه پنج شنبه ساعت 6:30 بريم به سوي آرايشگاه ! ساعت 1 بايد آتليه باشيم و ساعت 3 باغ و ساعت 5 عقد و ساعت 8:30 سالن ! همه مهمون ها رو دعوت كرديم ! اون هشت تا دوستم رو پيدا نكردم ! اما دوست هاي دانشگاهم همه مي آن !

شب ها سخت مي خوابم . مي ترسم . هم از عروسي و هم از دفاعيه ! ديگه براي ترسيدن خيلي دير شده ! نمي دونم اين چه حسيه اما ... بي خيال !

اينم عكس هاي خونه ام ! عكس لباس و تاج و ... رو هم بعد از عروسي براتون مي ذارم !  

اتاق خوابمون

آشپزخانه

هال

میز ناهارخوری

حمام و دستشویی اینجا رو خیلی دوست دارم ! خوشگل شده دلم نیومد عکسش یادگاری نمونه !

 

+   سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 |  0:41 قبل از ظهر  |  مریم  | 

بالاخره يه وقتي دست داد كه چهار تا كلمه از اين روزهاي شلوغ پلوغ بنويسم كه براي آينده خاطره بشه ! در مورد پست قبلي هم شرمنده اگه ناراحت شدين ! خب زندگي هم بالا داره و هم پايين ديگه !

تو چند روز گذشته بيشتر كارها طبق برنامه و خوب پيش رفته ! عروسي دختر عمه ام بود كه خيلي خوش گذشت و بعدش هم پاتختي كه اونم خيلي عالي بود ! اميدوارم اونها هم خوشبخت بشن ! هر چند كه خيلي واسه ما طاقچه بالا گذاشتن و هي عشوه اومدن كه عروسي هتل هماست و ماشينمون ماكسيماست و ...

پنج شنبه شب رفتيم سالن رو ديديم ! عروسي بود و خواننده هم داشتن و خلاصه كلي همه چي خوب بود و من كه كيف كردم و اميدوارم عروسي من هم به همين خوبي پيش بره ! سفره عقد هم از همون سفره هاي سالن انتخاب كردم كه البته بسيار زيبا بود و در ضمن ساده ! كلا از چيزهاي خيلي جينگول خوشم نمي آد حتي اگه مد باشه !

شنبه صبح هم رفتم لباس عروسم رو گرفتم ! خيلي خوب شده ! البته خانم خياط گفت تا سر عروسي بايد يك كيلو لاغر بشي تا لباس به تنت بهتر بايسته ! تاج و تور هم خريديم و باورتون نمي شه كه براي يه تور چقدر دور خيابون ها گشتيم و تا كجا ها رفتيم اما در عوض يه تور بلند گرفتيم كه رويش از مليله هاي لباسم كار شده ! تاج هم مدل عربي گرفتم . فقط اميدوارم آرايشگاه نگه اين چه تاجيه ! به من چه ... جمعه رفتم پيش آرايشگره كه تا حالا نديده بودمش ! يه دختر جوون و خوشگل و قد بلند و تركه اي بود ! گفت هر مدل تاجي بياري من مطابق اون آرايشت مي كنم و اصلا مهم نيست هر چي دوست داري بگير !

كارت ها رو هم تقريبا پخش كرديم . خيلي ها اون زمان مسافرتن ، خيلي ها هم عروسي دعوتن اما هر كي عروسي من نياد از دستش رفته

يخچال و گاز و لباسشويي هم بالاخره آوردن ! گاز رو اومدن و وصل كردن اما اين سام سرويس واقعا ما رو سرويس كرد و الان دو سه روزه همه رو گذاشته سر كار و هنوز هم نيومده براي نصب !

از همه مهمتر اينكه دفاعيه پروژه اي كه تازه 13 صفحه اش كامل شده روز 25 شهريوره ! يعني بنده در هاني مون بايد به مطالعه متن دفاعيه بپردازم و از اين بابت براي پويا جونم متاسفم !

در مورد هاني مون هم كه هنوز هيچي ! ما قرار بود بريم كيش ! اما يه دفعه دوست پويا از انگليس اومد و عقد كرد و قرار شد با اونها بريم دبي ! ديشب متوجه شديم كه علاوه بر ما خاله و دختر خاله و دوست باباش و زنش هم قراره با ما بيان ! ماه عسل اين مدلي كي رفته تا حالا ! هر چي مي گم من راحت نيستم با آدم هاي غريبه ! هيچ كي به خرجش نمي ره !!!!!!!!!

ماه عسل يعني چند روز آرامش و تنهايي كه هيچ كس ديگه بهت نگه بيا اينجا و برو اونجا ! اما مثل اينكه قراره مال ما اين طوري باشه و زهر مار باشه جاي عسل ! مهم نيست ...

ديگه به خدا جون ندارم با كسي سر ماه عسل هم چونه بزنم ! خودشون بعدا مي فهمن كه اشتباه كردن ...

خلاصه فعلا همين ها ... اميدوارم تا اون روز همه چي خوب پيش بره و پروژه منم تا قبل از عروسي تموم بشه ... دعا كنين

+   دوشنبه ششم شهریور 1385 |  3:32 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM