![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
اينكه از كجا شروع كنم به تعريف هم خودش كلي فكر كردن مي خواد ! من براي خالي نبودن عريضه و سر نرفتن حوصله در خانه سه روز در هفته مي رم مدرسه پيش مامانم ! البته بعد از ظهر ها و اگه كاري داشته باشن كمك مي كنم ! شب جمعه هم تا ساعت پنج و نيم مدرسه بودم و بعد پويا اومد دنبالم ! عروسي دعوت داشتيم كه تصميم گرفته بوديم نريم . تو راه پويا گفت كه دختر خاله هاش مي خوان بيان خونه مون تا خاله هاش و شوهرهاشون برن عروسي ! منم گفتم باشه اشكالي نداره و چون جمعه ناهار هم به مامانم اينها گفته بودم از سر اسباب كشي بيان خونه مون گفتم بريم خريد ! خلاصه كلي خرت و پرت خريديم و اومديم خونه ! شام خورديم كه يه دفعه يه چيزي تركيد و صدا داد . بيچاره پويا دويد تو اتاق و هي داد مي زد يه حوله بده ! يه كيسه بده و من مثل جن زده ها دور خودم مي چرخيدم ! بعدش داد زد آي سوختم ! مسئول تاسيسات ساختمون رفت توي اتاق و با پويا اومد بيرون ! دست پويا قرمز و خوني بود و تاول زده بود ! منم فقط زار مي زدم ! تنها جاي خشك خونه آشپز خونه بود ! همه وسايل اتاق خواب رو بردن تو آشپزخونه ! من به مامانم تلفن زدم ! بنده خدا تازه داشت از خونه جديد مي رفت خونه قديمي كه شام بخوره ! فقط خدا رو شكر مي كنم كه پويا سالمه ! |
|
+
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 | 8:39 قبل از ظهر | مریم |
|
|
يادم نمي آد چند وقته ننوشتم اما مهم اينه كه امروز از صبح دلم پر مي زد براي نوشتن زندگي خونه داري و شوهرداري خيلي هم بد نيست . اون اوايل فكر مي كردم دارم دچار افسردگي بعد از ازدواج مي شم اما حالا خوبم ! واقعيت اينه كه من همه كارها رو خوب انجام مي دم و دست پختم هم خوبه اما براي من كه تو خونه بابام از اين كارها نمي كردم خيلي سخته ! ديگه اينكه از خوندن براي فوق پشيمون شدم و ديدم با اين شرايط اصلا نمي شه . چند وقتي هم دنبال كار گشتم اما كار مناسب پيدا نكردم ! خلاصه كه فعلا تصميم دارم زبان بخونم و پايان نامه ام رو تايپ كنم . مامانم اينها هم خونه شون رو فروختن و يه جا ديگه خريدن و دارن اسباب كشي مي كنن و چون جاشون كوچكتر شده من مجبورم وسايل خودم رو بيارم تو اين فسقل جا و به زور جا بدم ! از دوست هاي دانشگاهم هيچ خبري ندارم و اونها هم خبري از من نمي گيرن جمعه شب هم دوستاي پويا رو دعوت كردم و دور هم بوديم ! خوش گذشت اما خيلي خسته شدم . تازه فهميدم مامانم با مهموني هاي رنگ و وارنگ من چي كار مي كرده ! عكس ها و فيلم عروسي مون هم هنوز حاضر نشده و دلم داره پر مي زنه براي فيلممون . اينكه كم مي نويسم شايد به خاطر اينه كه حرفي براي گفتن و نوشتن ندارم ! وقتي همه اش خونه ام و مشغول كارهاي خونه بيام چي بنويسم ؟ شايد حرف رئيس جمهور خوشگلمون رو گوش كردم و به شغل شريف مادري پرداختم و ايشون هم كه قول دادن به مادرها حقوق بدن ديگه چه غمي مي مونه! بعضي موقع ها كه فكر مي كنم مي مونم كه زندگي مون چطوري مي گذره ؟ هفته پيش عروسي پسر عموي من بود و خيلي هم خوش گذشت . يه لباس قبل از عروسي داده بودم برام دوخته بودن . پارچه اش رو خيلي دوست داشتم اما بعد از دوخته شدن خيلي چنگي به دل نمي زد و خلاصه به درد عروسي نمي خورد . ديگه چيزي يادم نمي آد بنويسم . پ.ن.1. همه دوست جون هاي خوبن بايد ببخشن كه خيلي نمي تونم براشون پيام بذارم پ.ن.2.اين سريال "اولين شب آرامش" هم بالاخره تموم شد . پ.ن.3.من مبل و ميز ناهار خوري و كلا وسايل چوبي رو از دلاوران گرفتم ! البته مبل ها رو سفارش دادم كه برام آبي بزنن اصلش سفيد و مشكي و تمام چرم بود كه من ترجيحا تشك ها رو پارچه اي سفارش دادم . |
|
+
دوشنبه پانزدهم آبان 1385 | 2:1 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|