تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

اينكه از كجا شروع كنم به تعريف هم خودش كلي فكر كردن مي خواد !

من براي خالي نبودن عريضه و سر نرفتن حوصله در خانه سه روز در هفته مي رم مدرسه پيش مامانم ! البته بعد از ظهر ها و اگه كاري داشته باشن كمك مي كنم ! شب جمعه هم تا ساعت پنج و نيم مدرسه بودم و بعد پويا اومد دنبالم ! عروسي دعوت داشتيم كه تصميم گرفته بوديم نريم . تو راه پويا گفت كه دختر خاله هاش مي خوان بيان خونه مون تا خاله هاش و شوهرهاشون برن عروسي ! منم گفتم باشه اشكالي نداره و چون جمعه ناهار هم به مامانم اينها گفته بودم از سر اسباب كشي بيان خونه مون گفتم بريم خريد !

خلاصه كلي خرت و پرت خريديم و اومديم خونه ! شام خورديم و من گفتم مي رم يك ساعت بخوابم و بعد به امور خانه رسيدگي كنم !   تازه رفته بودم زير پتو و هنوز داشتم وول مي خوردم كه ...

كه يه دفعه يه چيزي تركيد و صدا داد . سرمو از زير پتو آوردم بيرون. چيزي كه مي ديدم باورم نمي شد.   از پشت تخت يعني دقيقا جايي كه رادياتور شوفاژ بود آب داغ و قهوه اي مي پاشيد به در و ديوار ! از روي تخت پريدم پايين و داد زدم پويا آب !

بيچاره پويا دويد تو اتاق و هي داد مي زد يه حوله بده ! يه كيسه بده و من مثل جن زده ها دور خودم مي چرخيدم ! بعدش داد زد آي سوختم !   برو بگو فلكه رو ببندن ! كفش هاي پويا رو پام كردم و دويدم تو راهرو ! آقاي نگهبان داشت شام مي خورد ! داد زدم فلكه شوفاژ ما رو ببندين ! آب ... و باز دويدم تو خونه ... تا دم در پر از آب لجن بود ! از اتاق خواب مثل سونا بخار مي زد بيرون و فقط صداي سوختم پويا مي اومد !   همه اومده بودن دم خونه ما ! هيچ كي تو نمي اومد ! منم وايساده بودم وسط خونه و با سوختم گفتن پويا و سرازير شدن آب لجن زير اسباب و اثاثيه و خونه نازنين و تميزم زار مي زدم ! بالاخره فلكه بسته شد ! اما ديگه چه فايده ! اونقدر آب تو خونه راه افتاده بود كه از در رفته بود بيرون و تو راهرو هم پر از آب بود !

مسئول تاسيسات ساختمون رفت توي اتاق و با پويا اومد بيرون ! دست پويا قرمز و خوني بود و تاول زده بود ! منم فقط زار مي زدم !   پويا همه اش مي گفت مريم جان چيزي نيست ! درست مي شه!

تنها جاي خشك خونه آشپز خونه بود ! همه وسايل اتاق خواب رو بردن تو آشپزخونه ! من به مامانم تلفن زدم ! بنده خدا تازه داشت از خونه جديد مي رفت خونه قديمي كه شام بخوره ! سريع با بابام اومدن ! خواهر پويا هم اومد و آب ها رو جمع كردن ! شايد 20 تا لگن بزرگ آب جمع شد ! بعد با يه حوله ( حوله نو جهيزيه) كف خونه رو خشك كردن و ما رو بردن خونه خودشون ! دست پويا رو پانسمان كردم و شب اونجا بوديم ! جمعه با كمك مادر و خواهر پويا خونه رو مرتب و تر و تميز كرديم اما فرش ها هنوز تو قالي شويي و لحافمون هنوز تو خشك شويي مونده ! همه چيز بوي خيسي مي ده !   كف خونه و درزهاي سراميك ها پر از جرم آهن زنگ زده بود كه طفلك پويا و خواهرش با فرچه شستن !   پايين تخت و وسايل اتاق خواب باد كرده و ترك خورده ! دست پويا بهتر شده اما هنوز تاول داره !    

فقط خدا رو شكر مي كنم كه پويا سالمه !   از اون روز تا الان هنوز صداي فرياد سوختمش تو گوشمه ! خدا رو شكر مي كنم كه هر دو سالميم و چيزيمون نشده ! خدا رو شكر مي كنم كه اين اتفاق وقتي افتاد كه خونه بوديم ! و به خاطر هزاران چيز ديگه خدا رو شكر مي كنم.   

 

 

+   یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 |  8:39 قبل از ظهر  |  مریم  | 

يادم نمي آد چند وقته ننوشتم اما مهم اينه كه امروز از صبح دلم پر مي زد براي نوشتن

زندگي خونه داري و شوهرداري خيلي هم بد نيست . اون اوايل فكر مي كردم دارم دچار افسردگي بعد از ازدواج مي شم اما حالا خوبم ! يعني ديگه دارم به اين وضع عادت مي كنم .

واقعيت اينه كه من همه كارها رو خوب انجام مي دم و دست پختم هم خوبه اما براي من كه تو خونه بابام از اين كارها نمي كردم خيلي سخته !  جمع و جور كردن و مرتب نگه داشتن همه جا خيلي سخته و خيلي هم وقت مي گيره اما بالاخره هر جوري هست انجام مي شه !

ديگه اينكه از خوندن براي فوق پشيمون شدم و ديدم با اين شرايط اصلا نمي شه . رفتم و آزمون ها رو هم مكاتبه اي كردم كه حداقل سوالها رو داشته باشم .

چند وقتي هم دنبال كار گشتم اما كار مناسب پيدا نكردم ! سخت گير نيستم و هر نوع كاري كه به من محول بشه انجام مي دم اما حداقل بايد اين كار تو رشته خودم باشه كه بلد باشم و ديگه اينكه بحث سوء استفاده نباشه ! مثلا يه شركتي رفتم كه همه شرايط من مطابق ميلشون بود اما گفتن بايد 4 ماه بدون حقوق بياي ! اول قبول كردم اما بعد كه يه كم فكر كردم و مشورت به اين نتيجه رسيدم كه اگه من چهار ماه رفتم و كار كردم و بعد بهم گفتن برو چي ؟ يعني چهار ماه حمالي مفت ! اونم از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر و هر روز ... حالا اگه يه ماه بود ، دو ماه بود يه چيزي ...

خلاصه كه فعلا تصميم دارم زبان بخونم و پايان نامه ام رو تايپ كنم .

مامانم اينها هم خونه شون رو فروختن و يه جا ديگه خريدن و دارن اسباب كشي مي كنن و چون جاشون كوچكتر شده من مجبورم وسايل خودم رو بيارم تو اين فسقل جا و به زور جا بدم ! كه اونم خودش كلي وقت مي گيره چون يه سري بايد جمع كنم و بعد بيارم اينجا تازه مرتب كنم و جا بدم كه علاوه بر وقت گير بودن خيلي هم عذابه چون كلا از جمع و جور كردن خوشم نمي آد! 

از دوست هاي دانشگاهم هيچ خبري ندارم و اونها هم خبري از من نمي گيرن و ... مي خوام يه روز ناهار دعوتشون كنم حالا تا چي بشه .

جمعه شب هم دوستاي پويا رو دعوت كردم و دور هم بوديم ! خوش گذشت اما خيلي خسته شدم . تازه فهميدم مامانم با مهموني هاي رنگ و وارنگ من چي كار مي كرده !

عكس ها و فيلم عروسي مون هم هنوز حاضر نشده و دلم داره پر مي زنه براي فيلممون .

اينكه كم مي نويسم شايد به خاطر اينه كه حرفي براي گفتن و نوشتن ندارم ! وقتي همه اش خونه ام و مشغول كارهاي خونه بيام چي بنويسم ؟ شايد حرف رئيس جمهور خوشگلمون رو گوش كردم و به شغل شريف مادري پرداختم و ايشون هم كه قول دادن به مادرها حقوق بدن ديگه چه غمي مي مونه! بعضي موقع ها كه فكر مي كنم مي مونم كه زندگي مون چطوري مي گذره ؟ با ماهي 210 هزار تومن حقوق پويا ما چطوري زندگي مي كنیم؟ 190 تومن جمع قسطها و شارژ خونه مي شه كه اگه پول تلفن و برق رو هم حساب كنيم هيچي نمي مونه ! خدا مي رسونه و تا حالا لنگ نمونديم ... خدا رو شكر

هفته پيش عروسي پسر عموي من بود و خيلي هم خوش گذشت . يه لباس قبل از عروسي داده بودم برام دوخته بودن . پارچه اش رو خيلي دوست داشتم اما بعد از دوخته شدن خيلي چنگي به دل نمي زد و خلاصه به درد عروسي نمي خورد . خيلي فكر كردم چي كارش كنم و به اين نتيجه رسيدم كه پارچه هاي ساده با كار دست قشنگ مي شن و كلي مليله و سنگ خريدم و شب هاي رمضان نشستم به دوختن و نتيجه كار خيلي خوب شده بود و منم عروسي پوشيدم و همه كلي تعريف كردن و منم هي حال كردم .

ديگه چيزي يادم نمي آد بنويسم .

 

پ.ن.1. همه دوست جون هاي خوبن بايد ببخشن كه خيلي نمي تونم براشون پيام بذارم اما مطمئن باشن كه بهشون سر مي زنم و نوشته هاشون رو مي خونم !

 

پ.ن.2.اين سريال "اولين شب آرامش" هم بالاخره تموم شد . يكي از معدود سريال هايي كه بود كه مي ديدم ! هر چند چندين قسمتش خورد به عروسي و ... خيلي از قسمت ها رو نديدم اما در كل خيلي از اين سريال خوشم مي اومد و از همه چي بيشتر از موسيقي و تصنيف بسيار زيباي آخرش . خلاصه اينكه اگه شما هم مثل من اين اهنگ رو دوست دارين آلوچه خانوم لطف كردن و تو وبلاگشون گذاشتن . مي تونين دانلود كنين . من كه از صبح دارم با اين اهنگ حال مي كنم . مرسي آلوچه خانوم

 

پ.ن.3.من مبل و ميز ناهار خوري و كلا وسايل چوبي رو از دلاوران گرفتم ! البته مبل ها رو سفارش دادم كه برام آبي بزنن اصلش سفيد و مشكي و تمام چرم بود كه من ترجيحا تشك ها رو پارچه اي سفارش دادم .

+   دوشنبه پانزدهم آبان 1385 |  2:1 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM