تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

تو اين چند روزه خيلي فكر كردم ، به خودم ، به پويا و به زندگيمون .

به اين نتيجه رسيدم كه همه چي عوض شده و نه من اون آدم قبلي هستم نه پويا ! قبلا من خيلي بيشتر با پويا درد و دل مي كردم و حرف مي زدم اما حالا اين طور نيستم چون هي پيش خودم فكر مي كنم اون الان ناراحت مي شه اگه فلان چيز رو بگم و ...

سه شنبه شب با پويا حرف زدم ! بهش گفتم چيزهايي كه دوست داري و بهش فكر مي كني رو بگو !

از حرفي كه شنيدم ناراحت نشدم اما خيلي تعجب كردم ! بهم گفت دوست داره تنها باشه ! دوست داره كسي به كارش كاري نداشته باشه ! ...

بهش گفتم فكر كن تنهايي ! حالا مي خواي چي كار كني ؟ گفت مي رم سر كار و مي آم خونه و كتاب مي خونم و فكر مي كنم و ...

گفتم خب الان هم همين كار رو بكن !

گفت شايد من دوست نداشته باشم بعد از كار بيام خونه و مثلا بخوام برم پيش دوستام ! گفتم خب مگه من مي گم نرو يا براي رفتن ازت بازخواست مي كنم ؟ الان هم برو ! من دوست هاتو مي شناسم و مي دونم كه آدم هاي خوبين فقط چون مجردن تو سختته با من بري ! خب تنها برو ! اشكالي نداره!

گفت نمي شه ! وقتي آدم فكر مي كنه كه يكي منتظرش مونده ! خيلي سخته ! ديگه نمي تونه مثل قبلا باشه !

 

خلاصه كه اين طوري ! البته من بعدش كه باز فكر كردم ديدم منم دلم مي خواد تنها باشم ! دلم نمي خواد اين همه تو خونه كار كنم ! دلم مي خواد گاهي بي خيال همه چي بشم و ...

 

بعدش به اين نتيجه رسيديم ( من و پويا با هم ) كه براي شروع زندگي مشترك هنوز آماده نبوديم و شايد اگر چند سال صبر مي كرديم همه چيز بهتر مي شد !

 

حالا تصميم بر اين شده كه بريم پيش يه مشاور ! اما اول بايد يه مشاور خوب با شرايط زير پيدا كنيم :

1-      يكي كه به كارش خيلي وارد باشه !

2-      بلد باشه از زير زبون آدم حرف بكشه چون اصولا پويا حرف نمي زنه و اين مشاوره رو خيلي سخت مي كنه !

3-      اگه دروغ گفتيم بفهمه !

4-      ترجيحا خانوم نباشه !

 

پ.ن 1: از همه دوست هاي خوبم كه اومدن اينجا و با حرف هاشون يه عالمه راهكار خوب نشون دادن ممنونم ! اينكه من اين حرف ها رو اينجا نوشتم نه اسمش هوچي گريه نه خواستم دلسوزي كسي رو جلب كنم ! اگه مي خواستم اين كا رو بكنم مي تونستم خيلي چيزهاي ديگه بنويسم كه خوب دلتون بسوزه ! تنها دليل كارم اين بود كه نظر ديگران رو هم در مورد اين اتفاقات بدونم ! چون همه مي دونين كه نمي شه با دوست هاي نزديك يا خانواده در اين موارد صحبت كرد ...

 

پ.ن 2 : اگه كسي يه مشاور با شرايط بالا مي شناسه لطفا آدرس و تلفنش رو برام ايميل كنه ! آدرس ايميل من هم كنار صفحه هست ! ...ممنون

 

پ.ن 3 : دوشنبه تولد پوياست ! فردا شب براش يه جشن كوچولو گرفتم ! هنوز هيچ كاري نكردم و يه دنيا هم كار دارم ! ...
+   پنجشنبه سی ام آذر 1385 |  11:27 قبل از ظهر  |  مریم  | 

من مي دونم ! اونم مي دونه كه اين زندگي اوني نيست كه مي خواستم و مي خواسته ! البته من اصلا نمي دنم اون از زندگي چي مي خواد ! من هيچ وقت نفهميدم اون واقعا چي مي خواد يا چيزهايي كه بدست مي اره اوني هست كه مي خواد يا نه ! خب من كه خدا نيستم بفهمم تو دل آدم ها چي مي گذره ! وقتي يكي همه حالت هاش مثل همه ! از خوشحالي و لذت بگير تا عصبانيت و ترس ! همه چي هميشه يك جوره ! خب من از كجا بفهمم الان خوشش اومده يا بدش اومده !

وقتي يكي هيچ كلمه مفيدي نمي گه ! هيچي جز غذا نمي خواد ! هيچ درخواستي هيچ وقت نداره ! يا اگه داره نمي گه ! خب من از كجا بايد بفهمم !

بابا شما هم اگه با اين موجود عجيب زندگي مي كردين و نمي تونستين بفهمينش ! تا حالا خل و چل مي شدين !

وقتي فكر مي كردين اونم مثل بقيه مردها دوست داره كه شما موهاتونو براشينگ كنين و دامن كوتاه بپوشين ! بعد بهتون بگه اگه موهاتو با كش ببندي مثل هميشه بهتره !!!!!! حالتون گرفته نمي شد ؟ اونم در اوجي كه دارين بال بال مي زنين كه يه تغيير بزرگ كردين !؟

نمي دونم شايد اين عمده مشكل نباشه ! اما مسلما حرف نزدن پويا بزرگترين مشكل زندگي ماست ! بي تفاوتي اون نسبت به همه چي بدترين ضربه هاي روحي رو به ادم مي زنه !

همه دوست دارن وقتي يه منظره زيبا مي بينن يكي كنارشون باشه كه مثل اونها اين همه زيبايي رو تحسين كنه ! اما اگه يكي در جواب " چقدر زيباست " بگه مسخره بازيه بابا ... شما جاي من بودين چيكار مي كردين ؟

همه دوست داريم كه يه وقت هايي در مورد خودمون و عشقمون جدي باشيم و جدي صحبت كنيم اما براي پويا همه چي مسخره است و مايه خنده و شوخي !

حالا هي بياين بگين اون خسته است و وقت نداره و ...

مسخره نكردن به هيچ وقت و انرژي احتياج نداره ! ... ... اينو بارها بهش گفتم ! بارها گفتم كه مسخره نكن ! باهاش قهر كردم ! دعوا كردم كه ادا در نيار ! ... اما بي فايده است ! واقعا يه كم جدي بودن و جدي حرف زدن اينقدر سخته ؟؟؟

 

پ.ن : تنها چيزي كه من بهش احتياج دارم اينه كه يكي بغلم كنه ! به حرف هام گوش بده ! بهم نگه هيس ! نگه گير نده ! سخت نگير ! ... بهم بگه كه مي فهمه ! بگه كه درك مي كنه ! بگه كه دوستم داره ! من فقط مي خوام با يكي حرف بزنم ! يكي كه نگه گريه نكن ! يكي كه منو مثل خودم بخواد ! همين طوري كه هستم ! يكي كه نخواد من بزرگ و عاقل باشم !

+   سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 |  8:30 قبل از ظهر  |  مریم  | 

ديروز بي خودي و بدون خبر زود اومد خونه ! مثل هميشه هم زنگ نزد ! كليد انداخت و در رو باز كرد و منو در حالي كه اشكام مثل ابر بهاري مي اومد غافلگير كرد ! منم سعي نكردم گريه نكنم ! يعني هر كاري كردم نشد و هي اشك ريختم !

راستش دلم براش سوخت ! يه روز زود اومده بود و حالا كاملا درمانده داشت به من پيشنهاد هاي خوب مي داد ! اگه حال درست و حسابي داشتم حتما باهاش مي رفتم دنبال حال و هول ! اما اصلا حال درست و حسابي نداشتم ! گفتم حوصله ندارم... بريم بخوابيم ...

خير سرم خوابم هم نبرد و اونقدر گريه كردم تو تخت كه نفسم بند اومد و بلند شدم ! خواب بود و منم بيدارش نكردم و از اتاق اومدم بيرون ! بعد باز رفتم و تو خواب بغلش كردم ! اما اشكام بند نمي اومد ! پشت پلك هام باد كرده بود و عين يه بالش شده بود ...

قرار بود واسه خواهرم خواستگار بياد ! من صبحش گفته بودم سرما خوردم و نمي آم ! البته اونقدر صدام گرفته بود كه كسي شك نكرد

گفت بريم خونه مامانت اينا ! گفتم حوصله ندارم واسه شام شايد رفتيم ...

واسه شام رفتيم ! شب تو ماشين خواستم باهاش حرف بزنم ! هر يه جمله اي كه گفتم بدتر شد !

اومديم خونه و رفتيم تو تخت ! خواستم حرف بزنم اما بازهم نشد ...

حالا مي خوام براش نامه بنويسم !

من دوستش دارم كه اگه نداشتم اين همه كج خلقي ها و بد اخلاقي هاش رو تحمل نمي كردم !

امشب نامزدي يكي از دوستامه ! اصلا حوصله ندارم برم ! كاش مي شد كه نرفت ...
+   چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 |  11:38 قبل از ظهر  |  مریم  | 

نمي دونم چرا همه چي هي اون طوري شد و اين طوري ! خيلي وقت پيش ها كه دوست بوديم ، يه عالمه عقشولانه بوديم ! خيلي ............

اما از وقتي زن و شوهر شديم ! از همون روزي كه صيغه محرميت خونديم و نامزد شديم همه چي تموم شد ! همه مهربوني ها و عقشولانه ها !

نمي دونم يهو چي شديم ! امروز داشتم اون وبلاگ قديمي پويا رو مي خوندم ! ديدم چقدر از هم دور شديم ! به جاي نزديك ، دور شديم ...

اون موقع ها من همه حرف هام رو براش مي گفتم ! اونم با من حرف مي زد ! با هم مشورت مي كرديم و زندگيمون كلي با هم بود اما حالا ...

ما با هم حرف نمي زنيم ! كل حرف زدن ما با هم محدود شده به تو چطوري و من چطورم !

ما با هم مشورت نمي كنيم ! هر كي كار خودشو مي كنه و آخرش كه خراب مي شه مي گه تقصير توئه !

ما حتي از هم تشكر هم نمي كنيم ! براي هم كادو نمي گيريم ! هم ديگه رو با اس ام اس هاي مكش مرگ من ذوق زده نمي كنيم ! با هم بيرون نمي ريم ! پارك نمي ريم ! تاب بازي نمي كنيم ! اصلا براي هم وقت نداريم .......

زندگي مون شده مثل آدم هايي كه چهل ساله ازدواج كردن !

ديگه هيچ راهي به نظرم نمي رسه ! من دارم تو تنهايي خودم تلف مي شم !

فقط مي گيم تقصير تو شد كه ازدواج كرديم ! شايد اگه دوست مي مونديم همه چي خيلي خيلي بهتر بود !

من دلم براي اون پويا خيلي تنگ شده !

تو چرا سنگ شدي ؟ تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟

 

...

+   یکشنبه نوزدهم آذر 1385 |  11:52 قبل از ظهر  |  مریم  | 

توي روزهاي بچگي ، روزهاي بچگي ماهايي كه الان خيلي بزرگيم هيچي نبود .حتي يه خاطره كه بتونيم براي بچه هامون تعريف كنيم ! اون روزها جنگ بود ... خيلي جنگ بود ... كارتون و دلخوشي ماها خونه مادربزرگه بود و بنر و بل و نل و مدرسه موشها ! مهد كودك مي رفتم ... شعرهايي كه بهمون ياد مي دادن اينها بود :

رفتم جبهه ... ديدم دشمن ... از جا پريدم ... گفتم بزدل ... گفتم ترسو ... نداي ايمان ... نداي قرآن ... بجنگ تا بجنگيم ... ما همه مرد جنگيم

و من سالها فكر مي كردم كه فقط يه دختر كوچولو بودم نه مرد جنگ ! چقدر از قيافه هاي ماسك زده سربازها وحشت داشتم ! بابام هم يكي از اون ماسك ها داشت ! نمي دونم از كجا آورده بود اما هنوزم كه چشمم بهشون مي خوره تنم مور مور مي شه و زير پوستم يه چيزي مي لرزه و دلم يهو مي ريزه ...

تحريم رو ماها با همه وجود حس كرديم ! از نون هايي كه مامان روش شكر مي زد و جاي صبحانه بهمون مي داد ! چون پنير و كره كوپني تموم شده بود ! يا به ما نرسيده بود ! از روزهايي كه ساعت ها توي صف شير با بابا مي ايستاديم و آخرش هم فقط دو تا شيشه !!!!!!! تازه اگه مي رسيد ! روزهايي كه زمستونها سرد بود . گازوئيل نبود . كپسول گاز نبود . . . مامان لباس هاي بافتني قديمي رو مي شكافت و برامون شلوار پشمي مي بافت ! سرد بود ... مخصوصا زير زمين و زير پله هايي كه مجبور بوديم شب ها بريم .

اسباب بازي و عروسك يا نبود يا اونقدر گرون بود كه نمي شد خريد ! اوشين اسم عروسك پارچه اي لباس قرمزم بود كه چشم هاي ژاپني داشت و عيدي مامان بزرگم بود ... بچگي ما اين طوري گذشت ... تو جنگ و تحريم و نداشتن ها و نداريم هايي كه مامان خيلي سعي كرد ما نفهميم ! اما ...

با همه اون روزهاي سخت ، اون روزهاي سرد و بي گازوئيل ... برف كه مي اومد انگار دنياي ما عوض مي شد . انگار ديگه موشك بارون نبود و مرد هاي ماسك زده توي تلويزيون نبودن ! انگار همه چي مي رفت زير برف و فقط سفيدي و روشني برف مي موند !

با صداي يه نوار كه نمي دونم مامان از كجا آورده بود :

روي چمن روي آب ... روي درخت هاي خواب ... سفيد ... سفيد ...

 

پ.ن : ممنون از ساروي كيجاي عزيزم كه منو برد به روزهاي بچگي ...

+   شنبه یازدهم آذر 1385 |  11:14 قبل از ظهر  |  مریم  | 

اين چند وقتي كه باز هم غايب بودم سرم خيلي شلوغ بوده . اول از همه كه مشغول جمع كردن آثار سيل بودم . بعد هم كه مامانم اينا خونه رو خالي كردن و مي خواستن تحويل بدن و من مجبور بودم وسايلم رو بيارم ! براي همين شديدا دنبال يادگيري فنگ شويي بودم و هنوز هم خيلي دنبال ياد گرفتن مطالب بيشتري هستم !

چون من اصولا آدم خسيسي هستم و هيچوقت دلم نمي اد چيزي رو دور بريزم اما حالا تا حدودي با اشتياق اين كار رو انجام مي دم و با از خود گذشتگي وسايلم رو مي بخشم ! كسي چيزي مي خواد تعارف نكنه ! بفرماييد ...

بعد هم كه يه اتفاق خيلي خيلي بد افتاد ! پسر عمه من فوت كرد ! خيلي اتفاقي و در عين ناباوري همه ... يه جوون 22 ساله كه سالم سالم بود ايست قلبي كرد و به همين سادگي و در طي 2 ساعت از دنيا رفت ! خانواده اش با اينكه خيلي عزادار و ناراحت بودن داوطلبانه خواستن كه اعضاي بدنش اهدا بشه اما پزشكان محترم گفتن فقط بيماران مرگ مغزي مي شه و خلاصه اينكه ههنوز هيچ كس باورش نشده كه عليرضا ديگه نيست ! كه عليرضا تبديل شده به يه خاطره و چند تا فيلم و عكس ...

من با اين پسر عمه ام 6 ماه اختلاف سن داشتيم . يعني اون 6 ماه كوچكتر بود و با اين حال چون هم كلاس بوديم خيلي به هم نزديك بوديم و من كه هنوز باورم نمي شه كه ديگه تموم شده !

سر عروسي ما ، به قول خودش سنگ تموم گذاشت و نمره بيست گرفت ! اونقدر كه رقصيد و شلوغ كرد و شب هم بغل به بغل ماشين عروس اومد و هي گل پرت كرد رو ماشين !

توي ماه رمضون كه رفته بوديم خونه شون بهش گفتم علي عروسيت جبران مي كنم ! كي فكر مي كرد مجبور باشم تو تشييع و مراسم شب سوم و هفت جبران كنم ! تا قبل از اين اتفاق خيلي دنبال گرفتن فيلم عروسي بودم اما حالا اصلا دل ديدن فيلم رو ندارم !

متاسفم اگه بعد از صد سال هم كه مي نويسم يه خبر بد رو مي نويسم اما قول مي دم از اين به بعد منظم و با خبرهاي خوب بيام !

 

پ.ن : از همدردي هاي همه به خاطر ماجراي سيل ممنونم ! 

+   چهارشنبه یکم آذر 1385 |  10:34 قبل از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM