تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

حالا هي بازي راه بياندازيد كه ما تند تند آپ كنيم ها !    ما گفتيم زود به زود مي نويسيم اما نه هر روز ديگه !      حالا اول يه كم بگم اين بازي چي هست تا بعد بازي كنيم ... اين بازي رو پشمالو بانو راه انداخته و رز سفیدهم منو دعوت كرده ! البته پشمالو بانو شديدا در تعقيب افراد دعوت شده هستند كه بازي كليد بخوره و زود راه بيفته ! موضوع بازي هم اينه : سه تا كاري كه بدون فكر انجام دادين و بعد مثل دور از جون سگ پشيمون شدين رو بگين و بعد هم بازي رو پاس بدين به سه نفر ديگه !

مي ريم سراغ بازي :    

1-   اون زماني كه با پويا دوست بودم و خيلي هم عقشولانه بوديم  روزهاي يكشنبه پويا از صبح تا عصري كلاس داشت و من فقط عصري داشتم و اون ظهر مي اومد دنبال من و با هم مي رفتيم دانشگاه ! من هم هميشه بهش مي گفتم بيا خونه ما ناهار بخور و اونم هي مي گفت نه !!!!!      منم مات كه چرا اين هي مي گه نه  و من مجبور مي شم براش ناهار ببرم ؟   بعدها فهميدم كه اين طفلك فكر مي كرده من از اين دعوت ها منظور ديگه اي دارم و مي ترسيده بياد !    البته هنوز هم مي گه آره جون خودت كه تو فقط مي خواستي به من ناهار بدي !    خب از قديم گفتن عقل كه نباشه جون در عذابه و يكي نيست بگه دختره بي عقل مگه مجبوري حالا ! اصلا به تو چه كه كي ناهار چي مي خوره ! والا ...

2-   سال سوم دبيرستان كه بودم يه روز قرار بود با مديرمون برم اداره آموزش و پرورش  ( من دانش آموز مهمي بودم ! شهردار مدرسه بودم و اون روز هم جلسه داشتيم ) مديرمون كه خيلي هم منو دوست داشت گفت كه با ماشين اون مي ريم و منم از اونجايي كه تا اون موقع حتي تو ماشين بابام هم جلو نمي نشستم  خيلي ريلكس در عقب رو باز كردم و رفتم عقب نشستم و فكر كردم اين خيلي محترمانه است!    بعد هم كه تعارف كرد بيا جلو با اعتماد به نفس گفتم نه مرسي همين جا خوبه ! اما وقتي اومدم خونه و براي مامانم تعريف كردم فهميدم عجب خرابكاري كردم   و الان مديرمون فكر مي كنه كه من يا تا حالا ماشين سوار نشدم و يا خيلي از خود راضي هستم و خلاصه هنوز هم كه يادش مي افتم حالم گرفته مي شه !   

3-   هيچ وقت تو زندگي آدم متوقعي نبودم و هيچ وقت هم به هيچ كي نگفتم برام فلان چيز رو بخر يا فلان كار رو بكن اما سال اول دبيرستان كه بودم يكي از دوست هام كامپيوتر خريده بود و منم كه عشق كامپيوتر و شيفته اين جعبه جادويي اونقدر سر مامانم و بابام غر زدم   و اونقدر گريه كردم   و اونقدر داد كشيدم   و ... تا بالاخره برام كامپيوتر خريدن !   حالا هر وقت يادم مي افته يه جاهاييم مي سوزه و اشك مي آد تو چشمام   كه آخه دختر يه كامپيوتر اونقدر مهم نبود كه مامان و باباي بنده خدات رو هي چپ و راست اذيت كني !    

خب حالا منم براي اين بازي دریا پری ، نیلوفر  و رهارو دعوت مي كنم ...

 

پ.ن 1: آهنگ وبلاگ از آلبوم نازنين علي شريفيه !    من اين آقا رو نمي شناسم و حتي نمي دونم ديگه چي ها خونده     اما يه روز اين آهنگ رو شنيدم و از اونجايي كه دست هاي من هميشه مثل يه گوله يخ مي مونه (زمستون و تابستون هم نداره )   و بر عكس دستاي پويا هميشه گرمه     و دستاي منو مي گيره تا گرم بشم خيلي از اين آهنگ خوشم اومد و حالا هر وقت يخ مي كنم براي پويا مي خونم « دورت بگردم هميشه ... دستات يه گوله آتيشه ... دستاي سردمو بگير ... نگو محاله ، نمي شه »     خودم مي دونم ديگه گندشو در آوردم               

 

پ.ن 2 : هر كس مي دونه مزار آرين كوچولو كجاست يه خبري هم به ما بده ! جمعه تولد يك سالگي آرينه و مامان و باباش مي خوان با كيك برن سر خاك ! خيلي خوبه اگه تنهاشون نذاريم ...

+   سه شنبه بیست و ششم دی 1385 |  4:14 بعد از ظهر  |  مریم  | 

خيلي وقت از آخرين باري كه از اوضاع و احوال خودمون نوشتم گذشته ! اوه ....... جدا خيلي گذشته  

تو اين چند وقت چندين بار فكر كردم كه ديگه بي خيال وبلاگ و وبلاگ نويسي بشم و تعطيلش كنم ! اما راستش ياد روزهايي افتادم كه با عشق به خاطره هاي خوشمون نگاه مي كنيم و دلم نيومد كه ديگه ننويسم ! از اين گذشته نوشتن يه جوري تو خون منه و من نمي تونم به اين راحتي ها بذارمش كنار !  

حالا بگذريم ... به هر حال تصميم به اين شد كه اين خونه سر جاش بمونه و من هم زود به زود بيام و بنويسم ! گوش شيطون كر !  

خدا رو شكر تو چند هفته گذشته احوالات زندگي مشترك ما خيلي بهبود يافته و ديگه كسي يواشكي گريه نمي كنه و همه چيز يه عالمه خوبه ! همه اين خوبي ها هم فقط با حذف چند تا جمله از دايره لغات ما بوجود اومده ! خلاصه كه زندگي فعلا عقشولانه است !                  

تولد پويا خيلي خوب برگزار شد و كلي به خودم خوش گذشت ! از اون گذشته همه براي اولين بار اومدن خونه ما مهموني ...                                        

تقريبا از 23 اذر بود (اگه اشتباه نكنم ) كه يه چند روزي با يكي از مشاوران شركت پويا اينا رفتم چند تا شركت !  اولش قرار بود هر روز با خودش برم اين شركت و اون شركت ! بعدش قرار شد برم شركت پويا اينا ! حالا هم مثل اينكه قراره از شنبه هر روز برم يه شركت ديگه !

تو اين يه ماهه تجربه بدي نبود اما بزرگترين مسئله اي كه ذهن منو بدجوري درگير خودش كرده اينه كه اصلا نمي دونم مي خوام چي كار كنم ؟ يعني اصلا نمي دونم مي خوام سر كار برم يا نه ؟ مي خوام درس بخونم يا نه ؟ بدجوري دچار دوگانگي شدم و همه ذهنم درگير اين مسئله است ...

ديشب به پويا گفتم كاش مي شد يكي به آدم بگه چي كار كن و ما هم همون كار رو بكنيم !  پويا مي گه اين طوري نقش فكر كردن تو زندگي از بين مي ره !                               

فكر كردن وقتي خوبه كه آدم بدونه بايد به چي فكر كنه !  اما من حتي نمي دونم بايد به چي فكر كنم ؟ دوست دارم برم سر كار اما دلم نمي خواد كارمند باشم ! دوست دارم درس بخونم  اما هر كي يه چيزي مي گه ! يه روز دلسرد مي شم و بي خيال همه چيز !  يه روز مي گم تا آخرش هستم و اين كار رو تموم مي كنم ! خلاصه كه اصلا نمي دونم بايد چي كار كنم ... يا شايد هم بدتر اصلا نمي دونم مي خوام چي كار بكنم ؟                                  

اين بحث كار كردن يا نكردن اتفاقا تو وبلاگ آزاده و شمسي خانوم هم خيلي داغ شده ! اميدوارم به يه نتيجه خوب برسه تا من هم بتونم يه تصميمي بگيرم                           

پويا بيشتر موافق كار كردنه چون مي گه اينطوري افسرده تر مي شي و سر از تيمارستان در مي آري !                            

من از تو خونه موندن هم ناراضي نيستم و واقعا اذيتم نمي كنه ! كه بخوام براي فرار از خونه برم سر كار ! اصلا هم وقتي تو خونه هستم اين حس رو ندارم كه به درد نمي خورم يا كلفت شدم يا هر چيز ديگه !       

ديگه اينكه متاسفانه شرايط اين مملكت طوري نيست كه بشه راحت تصميم گرفت و به هر چيزي فكر كرد ! وقتي محدوديت ها زياد بشه حل معادله سخت تر مي شه !  مثلا من دوست دارم برم سر كار به شرطي كه اون كار پويا باشه ! به درد بخوره و من احساس نكنم فقط مي آم كه ساعت كارم پر بشه ! دوست دارم كارم نتيجه داشته باشه ! اما حالا كي مي تونه همچين كاري پيدا كنه ؟ براي من فعلا حقوق مهم نيست ! بهش فكر نمي كنم ! به كار خيلي اهميت مي دم ! مثلا تو يه ماهي كه با اين آقا اين شركت و اون شركت رفتم به وضوح ديدم كه همه از زير كار در مي رن ! خودشون رو الكي مشغول نشون مي دن و وقت مي گذرونن ! اضافه كاري مي مونن و همه اش به پول فكر مي كنن ! در صورتي كه اعتقاد من اينه : اگه خوب كار كني و تو كارت خلاقيت داشته باشي پول خودش مي آد !    

مثلا اونجا يه خانمي بود كه فوق ليسانس صنايع بود ! مسئول برنامه ريزي توليد بود اما عملا كاري كه مي كرد كار يه تايپيست بود ! اون فقط داده هاي خط توليد رو تو يه فرم اكسل وارد مي كرد ! بدون هيچ نتيجه گيري يا گزارشي ! طوري كه ما براي گرفتن يه گزارش از بخش توليد سه هفته تمام داده ها رو زير و رو كرديم تا بالاخره موفق شديم !   خب من هميشه فكر مي كنم اگر قراره اين طوري كار كنم ، نكنم بهتره ! من نمي تونم فقط يه بيننده باشم ! مهندس هم نشدم كه وقتم رو با تايپ بگذرونم ...   نمي دونم واقعا ! اما تو ايران فقط از آدم بله قربان مي خوان ! ...           

چقدر حرف زدم ! در هر صورت يه خرده منو نصيحت كنين شايد تونستم يه تصميم درستي براي آينده بگيرم ...

+   دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 |  1:44 قبل از ظهر  |  مریم  | 

تو این دنیا دل ادم به چی می تونه خوش باشه ؟

تقدیم به آرین عزیز

با آرزوی صبر برای کاملیا و علی عزیز

+   شنبه بیست و سوم دی 1385 |  6:41 بعد از ظهر  |  مریم  | 

هي خواستم بي خيال اين بازي يلدايي بشم مثل اينكه نشد ...

اول ممنون از ديباي عزيزم و خانم صاحبخونه كه منو دعوت كردن ! بعدش هم چي بگم آخه ... خيلي بيشتر از 5 تا چيز هست كه شما از من نمي دونين !

 

اولي اينكه من خيلي آدم تنبلي هستم و از جمع كردن هر چيزي متنفرم ! يعني كلا از اينكه جمع و جور كنم خوشم نمي آد و براي همين هم تا وقتي مجبور نباشم چيزي رو جمع نمي كنم ...

 

نكته دوم : من خيلي آدم ترسويي هستم و هميشه از بي آبرو شدن و ضايع شدن مي ترسم نه از چيز ديگه اي و  اين ترس تا حديه كه هيچ وقت تو زندگي ام از ترس رسوا شدن تقلب نكردم ( حتي تو دانشگاه )  و هر وقت هم كه ديرم مي شد نمي رفتم مدرسه كه نكنه ناظم بگه چرا دير اومدي و ...

 

نكته سوم : من آدم خسيسي هستم ! خيلي سخت خرج مي كنم و هر چي هم كه براي خودم مي خرم خيلي كم استفاده مي كنم ! براي همين هميشه همه وسايلم خيلي نو هستن ! هر وقت هم كه از وسيله اي استفاده مي كنم خيلي مراقبم كه خراب نشه ! براي همين هم از اينكه كسي به وسايلم دست بزنه خيلي بدم مي آد ! البته هي بهش مي گم كه راحت باش اما خودم دارم عذاب مي كشم ! مخصوصا اگه اون وسيله كتاب هام يا كامپيوترم باشه كه ديگه ديوونه مي شم !

 

نكته چهارم : آدم خود محوري هستم و از انجام دادن كار گروهي به شدت بدم مي آد ! چون به نظر من هيچ كس نمي تونه مثل خودم كار كنه ! اين قضيه تا حدي شدت داره كه من تو تمام دوران تحصيلم و حتي تو دانشگاه تمام پروژه هاي گروهي رو تنها انجام دادم و هم گروهي هام رو ذوق مرگ كردم ! مثلا اگر دوستي به شما بگه تو برو و خيالت از پروژه راحت باشه شما كلي ذوق مي كنين اما اين براي من مساوي با مرگه ! چون من خودم بايد پروژه رو انجام بدم و هيچ كس ديگه نمي تونه ... اين در همه موارد صادقه حتي آشپزي و كار خونه!

 

و اما آخرين نكته كه ديگه ته ضايع بازيه : من هيچ وقت هيچ دوست صميمي نداشتم ! يعني هيچ كس رو نداشتم كه اگه يه روز دلم گرفت با اون درد و دل كنم ! هميشه خودم رو يعني خود اصلي ام رو از همه قايم كردم ( به علت همون ترس از ضايع شدن ) و هيچ وقت اجازه ندادم كسي به من خيلي نزديك بشه ! براي همين هم هميشه احساس تنهايي مي كردم و مي كنم ! اين تنهايي خيلي منو اذيت مي كنه ! خيلي دلم مي خواد يه دوست واقعي داشته باشم ! يكي كه يه عالمه مثل خودم باشه ! چنين آدمي خيلي سخت پيدا مي شه و من با هر كي دوست مي شم خيلي زود ازش فاصله مي گيرم ! ...  ...

 

خب ديگه ضايع كردن خودم كافيه ! منم اين 5 تا دوست رو به اين بازي دعوت مي كنم :

شراره مامان بردیا ،صبای عزیز ،نرجس خانوم ،مانا ،آسمونی

 

+   پنجشنبه هفتم دی 1385 |  5:45 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM