![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
حالا هي بازي راه بياندازيد كه ما تند تند آپ كنيم ها ! مي ريم سراغ بازي : 1- اون زماني كه با پويا دوست بودم و خيلي هم عقشولانه بوديم 2- سال سوم دبيرستان كه بودم يه روز قرار بود با مديرمون برم اداره آموزش و پرورش 3- هيچ وقت تو زندگي آدم متوقعي نبودم و هيچ وقت هم به هيچ كي نگفتم برام فلان چيز رو بخر يا فلان كار رو بكن اما سال اول دبيرستان كه بودم يكي از دوست هام كامپيوتر خريده بود و منم كه عشق كامپيوتر و شيفته اين جعبه جادويي اونقدر سر مامانم و بابام غر زدم خب حالا منم براي اين بازي دریا پری ، نیلوفر و رهارو دعوت مي كنم ... پ.ن 1: آهنگ وبلاگ از آلبوم نازنين علي شريفيه ! پ.ن 2 : هر كس مي دونه مزار آرين كوچولو كجاست يه خبري هم به ما بده ! جمعه تولد يك سالگي آرينه و مامان و باباش مي خوان با كيك برن سر خاك ! خيلي خوبه اگه تنهاشون نذاريم ... |
|
+
سه شنبه بیست و ششم دی 1385 | 4:14 بعد از ظهر | مریم |
|
|
خيلي وقت از آخرين باري كه از اوضاع و احوال خودمون نوشتم گذشته ! اوه ....... جدا خيلي گذشته تو اين چند وقت چندين بار فكر كردم كه ديگه بي خيال وبلاگ و وبلاگ نويسي بشم و تعطيلش كنم ! حالا بگذريم ... به هر حال تصميم به اين شد كه اين خونه سر جاش بمونه خدا رو شكر تو چند هفته گذشته احوالات زندگي مشترك ما خيلي بهبود يافته و ديگه كسي يواشكي گريه نمي كنه و همه چيز يه عالمه خوبه ! تولد پويا خيلي خوب برگزار شد و كلي به خودم خوش گذشت ! تقريبا از 23 اذر بود (اگه اشتباه نكنم ) كه يه چند روزي با يكي از مشاوران شركت پويا اينا رفتم چند تا شركت ! تو اين يه ماهه تجربه بدي نبود اما بزرگترين مسئله اي كه ذهن منو بدجوري درگير خودش كرده اينه كه اصلا نمي دونم مي خوام چي كار كنم ؟ ديشب به پويا گفتم كاش مي شد يكي به آدم بگه چي كار كن و ما هم همون كار رو بكنيم ! فكر كردن وقتي خوبه كه آدم بدونه بايد به چي فكر كنه ! اين بحث كار كردن يا نكردن اتفاقا تو وبلاگ آزاده و شمسي خانوم هم خيلي داغ شده ! اميدوارم به يه نتيجه خوب برسه تا من هم بتونم يه تصميمي بگيرم پويا بيشتر موافق كار كردنه چون مي گه اينطوري افسرده تر مي شي و سر از تيمارستان در مي آري ! من از تو خونه موندن هم ناراضي نيستم و واقعا اذيتم نمي كنه ! كه بخوام براي فرار از خونه برم سر كار ! اصلا هم وقتي تو خونه هستم اين حس رو ندارم كه به درد نمي خورم يا كلفت شدم يا هر چيز ديگه ! ديگه اينكه متاسفانه شرايط اين مملكت طوري نيست كه بشه راحت تصميم گرفت و به هر چيزي فكر كرد ! وقتي محدوديت ها زياد بشه حل معادله سخت تر مي شه ! مثلا اونجا يه خانمي بود كه فوق ليسانس صنايع بود ! چقدر حرف زدم ! |
|
+
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 | 1:44 قبل از ظهر | مریم |
|
|
+
شنبه بیست و سوم دی 1385 | 6:41 بعد از ظهر | مریم |
|
|
هي خواستم بي خيال اين بازي يلدايي بشم مثل اينكه نشد ... اول ممنون از ديباي عزيزم و خانم صاحبخونه كه منو دعوت كردن ! بعدش هم چي بگم آخه ... خيلي بيشتر از 5 تا چيز هست كه شما از من نمي دونين ! اولي اينكه من خيلي آدم تنبلي هستم و از جمع كردن هر چيزي متنفرم ! يعني كلا از اينكه جمع و جور كنم خوشم نمي آد و براي همين هم تا وقتي مجبور نباشم چيزي رو جمع نمي كنم ... نكته دوم : من خيلي آدم ترسويي هستم و هميشه از بي آبرو شدن و ضايع شدن مي ترسم نه از چيز ديگه اي و اين ترس تا حديه كه هيچ وقت تو زندگي ام از ترس رسوا شدن تقلب نكردم ( حتي تو دانشگاه ) و هر وقت هم كه ديرم مي شد نمي رفتم مدرسه كه نكنه ناظم بگه چرا دير اومدي و ... نكته سوم : من آدم خسيسي هستم ! خيلي سخت خرج مي كنم و هر چي هم كه براي خودم مي خرم خيلي كم استفاده مي كنم ! براي همين هميشه همه وسايلم خيلي نو هستن ! هر وقت هم كه از وسيله اي استفاده مي كنم خيلي مراقبم كه خراب نشه ! براي همين هم از اينكه كسي به وسايلم دست بزنه خيلي بدم مي آد ! البته هي بهش مي گم كه راحت باش اما خودم دارم عذاب مي كشم ! مخصوصا اگه اون وسيله كتاب هام يا كامپيوترم باشه كه ديگه ديوونه مي شم ! نكته چهارم : آدم خود محوري هستم و از انجام دادن كار گروهي به شدت بدم مي آد ! چون به نظر من هيچ كس نمي تونه مثل خودم كار كنه ! اين قضيه تا حدي شدت داره كه من تو تمام دوران تحصيلم و حتي تو دانشگاه تمام پروژه هاي گروهي رو تنها انجام دادم و هم گروهي هام رو ذوق مرگ كردم ! مثلا اگر دوستي به شما بگه تو برو و خيالت از پروژه راحت باشه شما كلي ذوق مي كنين اما اين براي من مساوي با مرگه ! چون من خودم بايد پروژه رو انجام بدم و هيچ كس ديگه نمي تونه ... اين در همه موارد صادقه حتي آشپزي و كار خونه! و اما آخرين نكته كه ديگه ته ضايع بازيه : من هيچ وقت هيچ دوست صميمي نداشتم ! يعني هيچ كس رو نداشتم كه اگه يه روز دلم گرفت با اون درد و دل كنم ! هميشه خودم رو يعني خود اصلي ام رو از همه قايم كردم ( به علت همون ترس از ضايع شدن ) و هيچ وقت اجازه ندادم كسي به من خيلي نزديك بشه ! براي همين هم هميشه احساس تنهايي مي كردم و مي كنم ! اين تنهايي خيلي منو اذيت مي كنه ! خيلي دلم مي خواد يه دوست واقعي داشته باشم ! يكي كه يه عالمه مثل خودم باشه ! چنين آدمي خيلي سخت پيدا مي شه و من با هر كي دوست مي شم خيلي زود ازش فاصله مي گيرم ! ... ... خب ديگه ضايع كردن خودم كافيه ! منم اين 5 تا دوست رو به اين بازي دعوت مي كنم : شراره مامان بردیا ،صبای عزیز ،نرجس خانوم ،مانا ،آسمونی |
|
+
پنجشنبه هفتم دی 1385 | 5:45 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|