![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
نمن ولنتاين ؟ ها ؟ يعني چي كه هي مي آين مي نويسين ولنتاين ال و بل ؟ تو خونه دو نفره ما اين بهانه ها براي خوشبختي خيلي كوچيكه ! ديگه اينكه چند وقته كامپيوتر به هم ريخته و منم واسه همين آپ نكردم و كي برد رو هم پويا عوض كرده و حروف فارسي نداره و يه كم تايپ كردن برامون سخت شده ! يه چند وقتي هم هست كه مي رم يه بنگاه خيريه و تو درس بچه ها بهشون كمك ميكنم ! آخ جون شمال ! آخ جون ..... |
|
+
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 | 2:54 بعد از ظهر | مریم |
|
|
خوبيم ! خلاصه كه ما بعد از اين 5 ماه براي اولين بار ماهگرد خود را به خاطر داشتيم مواد را به اندازه 4 كوفته تهيه كردم اما چرا 10 كوفته شد خدا مي داند ! بعدش هم فيلم Just Married توي قسمتي از همين فيلم بود كه اقاي پيري مي گفت ماه اول زندگي مشترك سختترين ماه است ! حالا من مي گويم ظاهرا 3-4 ماه اول خيلي سخت است چيزي كه خيلي هيجان زده ام مي كند سرعت قابل ملاحظه ام در انجام امور خانه داري است ! اين هم كه در پست قبلي گفتم خيلي تنبلم مربوط به كارهاي خانه و خانه داري نمي شود ! بعضي وقت ها فكر مي كنم ساخته شده ام براي خانه داري و اصلا مهندسي صنايع به هيچ كجاي زندگي من نمي خورد ! پ.ن : از روزي كه دهه فجر امسال شروع شده دارم فكر مي كنم كه اگر ما هم آن سالها بوديم و دانشجو بوديم شايد همين كار را مي كرديم و شايد نتيجه هم همين مي شد ! اما مانده ام انگشت به دهان كه حالا كه ما همسن پدران آن وقت هاييم چرا ساكتيم و چرا ياران دبستاني ما در هر طرف به تملق و پاچه خواري نظام استحماري مشغولند ؟ چرا ؟ ... هيچ نمي فهمم ! فقط ياد شهري افتاده ام كه پادشاه در چاه آبشان داروي فراموشي ريخته بود و مردم هر روز فراموشكار تر و بي عار تر مي شدند ... اونقدر فشار زندگي هايمان زياد شده كه ديگر حتي به ياد نظام و جمهوري و ... هم نمي افتيم ! ... ساكت مي شويم |
|
+
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 | 8:37 قبل از ظهر | مریم |
|
|
هفته گذشته با همه تعطيلات خوشگلي كه داشت اما خيلي معمولي گذشت ! اين از روزانه هامون ! اما مي رسيم به اينكه هوا چقدر گرم شده بيخودي يه عالمه كار عقب مونده دارم كه هر روز هم تعدادشون بيشتر مي شه . ديگه حرف زدنم نمي آد ! پ.ن 1 : يه فرشته كوچولو كه خيلي منتظر تولدش بودم حدود 10 روز پيش دنيا اومده ! پ.ن 2 : هزار سالي منتظر كتاب آلوچه خانوم بودم كه نكنه چاپ بشه و مثل كتاب نوشي و جوجه هاش ناياب بشه ! پ.ن 3 : يكي دو هفته پيش كلي گشتيم دنبال پياز و بالاخره هم خريديم ! |
|
+
شنبه چهاردهم بهمن 1385 | 3:51 بعد از ظهر | مریم |
|
|
قدسیان آسمانی سوختند چشم بر مولای محشر دوختند
|
|
+
یکشنبه هشتم بهمن 1385 | 3:19 بعد از ظهر | مریم |
|
|
آي آي دستم درد مي كنه ! دستم درد مي كنه ! نه خير من اصلا لوس نيستم در راستاي دست درد دو سه روزه كه امورات خانه داري را تعطيل كرده ايم از روزمرگي ها هم خبري نيست جز اينكه چهارشنبه رفتيم چشم پزشكي و بعدش هم رفتيم پيتزا پتروي نازنينمان كه پيتزا بخوريم ! دستم درد مي كنه ! ديگه اينكه پنج شنبه هم با همين دست ناقص كل خانه را شستيم دستم درد مي كنه ! جمعه خيلي خيلي مي خواستم بريم بهشت زهرا ! هم پيش آرين و هم پيش پسر عمه ام ! اما از اونجايي كه هيچ كس با ما همراه نشد براي رفتن پيش آرين و ديگه اينكه به علت بلد نبودن جغرافياي بهشت زهرا نفهميدم رمز 31-53-34 كجاي بهشت زهرا مي شه ! ديشب هم رفتيم براي پويا سفارش عينك داديم |
|
+
یکشنبه یکم بهمن 1385 | 3:13 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|