تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

نمن ولنتاين ؟ ها ؟

يعني چي كه هي مي آين مي نويسين ولنتاين ال و بل ؟ اينجا خانواده زندگي مي كنه ! دهه !

تو خونه دو نفره ما اين بهانه ها براي خوشبختي خيلي كوچيكه ! حتي در زمان دوستي هم ولنتاين بهونه خوبي برامون نبود و فقط براي خالي نبودن عريضه براي هم كادو مي خريديم اونم نه مثل كادوهاي ماهگرد و سالگرد و ال و بل ! خلاصه همه اينها يعني اينكه ما براي هم كادو نخريديم ! البته پويا براي من يه كيسه شيريني كشمشي دوست داشتني خريد و 5شنبه هم داره منو مي بره شمال! اونم با آدمهايي كه من دوستشون مي دارم ! آي حال مي ده ! ديشب تا ساعت دو از ذوقم نقشه مي كشيدم و به كارهايي كه مي خوام تو اون سه روز بكنم فكر مي كردم و البته تفكراتم رو بلند بلند مي گفتم و هي هم از پويا نظر مي خواستم ! طفلك پويا ... تا حالا منو اين همه ذوقناك نديده بود حتي موقع دبي رفتن !

ديگه اينكه چند وقته كامپيوتر به هم ريخته و منم واسه همين آپ نكردم و كي برد رو هم پويا عوض كرده و حروف فارسي نداره و يه كم تايپ كردن برامون سخت شده ! ...

يه چند وقتي هم  هست كه مي رم يه بنگاه خيريه و تو درس بچه ها بهشون كمك ميكنم ! واسه همين هم سرم شلوغ شده و بايد هي درس بخونم .از سه شنبه هم يه بازارچه دارن كه آدرسش رو براتون مي ذارم ! اگر تونستيد حتما بياين ! جدا از كمكي كه به بچه هاي بي سرپرست و خانواده هاي بد سرپرست مي شه انواع غداهاي آماده و مربا ها و ترشي هاي خونگي رو مي فروشن كه مي تونين حالشو ببرين و تميزيش رو هم من تضمين مي كنم ! چون من وسواسي رفتم و آشپزخونه رو ديدم ! شيريني هاي خونگي و سوهان عسلي خونگي هم داره و از خجالت شكم به مدتي بيرون مي آين ! اين هم آدرسش : اقدسيه – كوي ناز – پلاك 9 يا پاسداران - اقدسيه - بعد از بازار صدف - ك. نيلوفر - پ. ۸  سه شنبه 1/12 تا شنبه 5/12 از ساعت 10 صبح تا 4 بعد از ظهر  راستي سمنو هم دارن ! خودشون پختن !

آخ جون شمال ! آخ جون .....

 

 

 

+   یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 |  2:54 بعد از ظهر  |  مریم  | 

خوبيم ! مشغول گذراندن دوره آرامش زندگي هستيم كه نمي دانيم مال قبل از طوفان است يا بعد از طوفان ! اما هر چه هست خيلي عقشولانه و خوب است ... دوشنبه پنجمين ماهگرد ازدواجمون بود ! يعني 5 ماه از زندگي مشترك ما مي گذرد ! واقعا زمان چه مي رود و ما چه نمي رسيم !!!!

خلاصه كه ما بعد از اين 5 ماه براي اولين بار ماهگرد خود را به خاطر داشتيم و تصميم گرفتيم كه براي خودمان جشن بگيريم و به همين منظور من تصميم گرفتم كه كوفته بپزم اون هم از نوع تبريزي ...

مواد را به اندازه 4 كوفته تهيه كردم اما چرا 10 كوفته شد خدا مي داند !  دلم مي لرزيد كه اگر اين گلوله هاي برنجي و لپه اي را در آب جوشان بياندازم از هم بپاشد كه به مدد كتاب آشپزي نپاشيد و حالا مشكل جديدي پيش رو بود ! بزرگترين قابلمه من به اندازه 6 تا كوفته جا داشت !  اما اونقدر اين كوفته ها خوب و مهربانند كه حد ندارد و اصلا در اين مقوله به ما انسان ها شبيه نيستند ! در همان جاي تنگ هر 10 تا كنار هم نشستند و با هم پختند  و ما هم از مادر و خواهر پويا به صرف كوفته دعوت كرديم تا جشنمان كامل شود !

بعدش هم فيلم Just Married   را ديديم و بستني خورديم و خلاصه جشن كوچك خوبي داشتيم !

توي قسمتي از همين فيلم بود كه اقاي پيري مي گفت ماه اول زندگي مشترك سختترين ماه است ! حالا من مي گويم ظاهرا 3-4 ماه اول خيلي سخت است و اصطكاك خيلي خيلي زياد اما بعدش همه چيز خوب و روان مي شود و زندگي به روال مي افتد و روزگار خوش مي شود ! خلاصه كه هر كس گفته ماه اول ماه عسل است شكر خورده و به قبر اجدادش خنديده ! البته ماه اول آشنايي واقعا عسل است و هيچ چيز هيچ وقت مثل آن يك ماه اول نمي شود ! بگذريم ...

چيزي كه خيلي هيجان زده ام مي كند سرعت قابل ملاحظه ام در انجام امور خانه داري است ! انصافا دستم خيلي روان شده و كارهايم سريع پيش مي رود ! آن زمان ها ( همان اوايل ازدواج را مي گويم مادر ! ) ساعت 6:30 بيدار مي شد تا براي ساعت 7:15 صبحانه را حاضر داشته باشم و ناهار پويا هم آماده باشد ! اما حالا ساعت 7 بيدار مي شوم و ساعت 7:10  همه چيز حاضر است و مي نشينم كنار پويا و صبحانه خوردنش را نگاه مي كنم و هي ته دلم قيلي ويلي مي رود ...

اين هم كه در پست قبلي گفتم خيلي تنبلم مربوط به كارهاي خانه و خانه داري نمي شود ! خانه كوچك ما هميشه تميز و مرتب است  و هميشه بوي غذايش بلند است و هميشه چاي داغ داريم  و خلاصه كه هميشه همه چيز سر جاي خودش است ! اين تنبلي در كارهاي شخصي است ! مثلا من هنوز اون پايان نامه كذايي را تحويل نداده ام و آخ كه از بردن اسمش هم دلم مي لرزد ! ...

بعضي وقت ها فكر مي كنم ساخته شده ام براي خانه داري و اصلا مهندسي صنايع به هيچ كجاي زندگي من نمي خورد !  البته براي بهينه سازي امور جاري گاهي به درد مي خورد اما واقعا فكر مي كنم اگر رشته ديگري خوانده بودم مثلا عمران يا معماري با علاقه بيشتري دنبال كار بودم !  البته من رشته صنايع رو با عشق انتخاب كردم و تا آخرين روز دانشگاه هم با عشق درس خوندم اما اين عشق به درد ايران نمي خورد و در ايران هر مهندسي مي تواند كار مهندسي صنايع را انجام دهد و به هيچ كجاي كار هم لطمه اي نخورد ! خلاصه كه اين طور

 

پ.ن : از روزي كه دهه فجر امسال شروع شده دارم فكر مي كنم كه اگر ما هم آن سالها بوديم و دانشجو بوديم شايد همين كار را مي كرديم و شايد نتيجه هم همين مي شد ! اما مانده ام انگشت به دهان كه حالا كه ما همسن پدران آن وقت هاييم چرا ساكتيم و چرا ياران دبستاني ما در هر طرف به تملق و پاچه خواري نظام استحماري مشغولند ؟ چرا ؟ ... هيچ نمي فهمم ! فقط ياد شهري افتاده ام كه پادشاه در چاه آبشان داروي فراموشي ريخته بود و مردم هر روز فراموشكار تر و بي عار تر مي شدند ... اونقدر فشار زندگي هايمان زياد شده كه ديگر حتي به ياد نظام و جمهوري و ... هم نمي افتيم ! ... ساكت مي شويم  

+   چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 |  8:37 قبل از ظهر  |  مریم  | 

هفته گذشته با همه تعطيلات خوشگلي كه داشت اما خيلي معمولي گذشت !  شب تاسوعا كه آقا پويا تشريف بردن هيئت و البته هي به منم گفتن بيا و من گفتم حال ندارم و نرفتم و موندم خونه براي آقامون آشپزي كردم  و خونه رو مرتب كردم و حمام رفتم تا اومد ! روز تاسوعا هم من از صبح رفتم خونه مامانم اينا و پويا هم رفت هيئت تا شب و عاشورا هم من خونه بودم و پويا هيئت ! شب شام غريبان هم خونه مامان پويا بوديم و اين بود شرح مختصري از تعطيلات ! البته پويا چهارشنبه و پنجشنبه شب هم هيئت بود و شب جمعه با دوستش اومد خونه و با هم فيلم اره 2 رو ديديم  و جمعه هم به فرموده جناب مستطاب كه صله رحم واجب است و عزاداري مستحب رفتيم خونه مامانشون و اونجا فيلم خانواده فاكر رو ديديم و شب هم با مامان اينهاي من رفتيم رستوران سنتي و ديزي زديم به معده !       

اين از روزانه هامون !       

اما مي رسيم به اينكه هوا چقدر گرم شده بيخودي  و ما هي داريم خفه مي شيم باز هم بيخودي ! آخه وسط بهمن و اين همه گرما ! مثل ارديبهشت شده ! گرمه !       

يه عالمه كار عقب مونده دارم كه هر روز هم تعدادشون بيشتر مي شه . نه اينكه وقت نداشته باشيم ها ! وقت دارم اما حال ندارم ! تنبلي هم حدي داره ! ديگه شورشو در آوردم ! هر روز كلي كار واسه خودم رديف مي كنم و شب كه مي شه هيچ كاري نكردم ! آخه اين يعني كه چي ؟ دارم اينجا مي نويسم كه هي منو نصيحت كنين بگين دست از تنبلي بردار خانوم تنبل !        

ديگه حرف زدنم نمي آد !     

 

پ.ن 1 : يه فرشته كوچولو كه خيلي منتظر تولدش بودم حدود 10 روز پيش دنيا اومده ! خيلي دوستش دارم و براش آرزوي روزهاي خوب و خوش مي كنم !         

 

پ.ن 2 : هزار سالي منتظر كتاب آلوچه خانوم بودم كه نكنه چاپ بشه و مثل كتاب نوشي و جوجه هاش ناياب بشه !  اما خب نشد ! حالا آقاي همخونه لطف كردن و دارن كتاب رو تو وبلاگ مي نويسن ! اگه قول مي دين بعد از چاپ هواي نويسنده رو داشته باشين برين اينجا و لذت ببرين !       

 

پ.ن 3 : يكي دو هفته پيش كلي گشتيم دنبال پياز و بالاخره هم خريديم !  اما خورديم به بازار غذاهاي امام حسين و آشپزخونه نيمه تعطيل شد !  از اونجايي كه خونه ما خيلي گرمه ديروز من و پويا با جنگل کوچیکی توي خونه مون روبرو شديم ! حالا به نظرتون مي شه اين پيازها رو خورد ؟ يا بايد ريختشون تو سطل و باز رفت دنبال پياز ؟         

+   شنبه چهاردهم بهمن 1385 |  3:51 بعد از ظهر  |  مریم  | 

قدسیان آسمانی سوختند

چشم بر مولای محشر دوختند

عصر عاشورا

+   یکشنبه هشتم بهمن 1385 |  3:19 بعد از ظهر  |  مریم  | 

آي آي دستم درد مي كنه ! دستم درد مي كنه ! مامانننننننننننننننن !

نه خير من اصلا لوس نيستم  اما دستم اونقدر درد ميكنه كه از صبح مسكن خوردم و هيچ كاري هم نكردم ! شست دستم باد كرده ! هي هم ياد مامان بزرگم مي افتم كه بنده خدا مي گفت انگشتم زق زق ( به ضم ز ) مي كنه ! آخ كه تازه فهميدم زق زق يعني چي !           خدا نصيبتون نكنه !

در راستاي دست درد دو سه روزه كه امورات خانه داري را تعطيل كرده ايم  هي كتاب مي خوانيم و هي چشمانمان از مسكن خواب مي رود و خلاصه آي چرتي شده ايم براي خودمان !                

از روزمرگي ها هم خبري نيست جز اينكه چهارشنبه رفتيم چشم پزشكي و بعدش هم رفتيم پيتزا پتروي نازنينمان كه پيتزا بخوريم ! رفتيم كه خاطراتمان را كمي شخم بزنيم اما متاسفانه خيلي توي حالمان خورد و با يه پيتزاي مزخرف و يه محيط خيلي كثيف روبرو شديم !  دلم براي طعم پيتزاهاي پترو با آهنگ گل گلدون من و اون درخت كريسمس نازنين خيلي تنگ مي شه !   واقعا چرا رستوران هاي خوب هي رو به افول مي رن و هي ما مجبوريم سر خاطرات نوستالژيكمان  كلاه بگذاريم كه دفعه بعد حتما درست خواهد شد و ديگر دفعه بعدي هم نيايد كه نكنه به تيپ خاطراتمان صدمه وارد شود !   حالا ديگر پيتزا فروشي هاي نوستالژيك به بوف پاسداران و خاتون خلاصه مي شود ! خداحافظ پتروي عزيز من ....

دستم درد مي كنه !

ديگه اينكه پنج شنبه هم با همين دست ناقص كل خانه را شستيم  ( يا به قول كارگر قديممان شوشتيم )تا حالا شده عاشق مواد شوينده بشين ؟ ما عاشق پودر كف شوي رخشا و پودر لباسشويي تاژ و كف دست شوي اوه و انواع و اقسام رافونه ها هستیم ! اخ كه چقدر اين رافونه ها خوبن ! الهي خدا خير بده به اونهايي كه اختراعش كردن و موجبات خوشبويي و تميزي هر چه بيشتر خونه و زندگي رو  فراهم كردن ! شب جمعه هم دوست پويا مهمونمون بود و به ما كه خيلي خوش گذشت جاي شما خالي !

دستم درد مي كنه !

جمعه خيلي خيلي مي خواستم بريم بهشت زهرا ! هم پيش آرين و هم پيش پسر عمه ام ! اما از اونجايي كه هيچ كس با ما همراه نشد براي رفتن پيش آرين و ديگه اينكه به علت بلد نبودن جغرافياي بهشت زهرا نفهميدم رمز 31-53-34 كجاي بهشت زهرا مي شه ! خلاصه كه نرفتيم و به جاش رفتيم خونه مامانم و عصري هم رفتيم بوستان ! من يه پالتوي خيلي خوشگل خريدم كه البته اميدوارم به سر نوشت بقيه پالتوها دچار نشه و به گوشه كمد لباس ها بسنده نكنه !  باز هم خوش گذشت و جاي همه خالي !

ديشب هم رفتيم براي پويا سفارش عينك داديم و بعد هم دو تا فلافل خوشمزه و به قول خواهرم چرك خورديم كه بسي حالمان به گشت اما هنوز هم دستم درد مي كنه ! آي دستم درد مي كنه .........

+   یکشنبه یکم بهمن 1385 |  3:13 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM