تبليغاتX
زندگی ما
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

آقا تکاندیم ! بالاخره تکاندیم آن هم چه تکاندنی ! اساسی و از زیر و رو تکاندیم و حالا همه جا برق می زند و ما دلمان قنج می زند      

اصلا نمی دونم امسال چه ام شده بود !  همین من بودم که تا پارسال به مامان بیچاره غر می زدم که ای بابا چه کاریه و مگه خدا عید و تعطیلی رو گرفته که حالا آخر سالی بدو بدو باید بتکانیم !  اما امسال هی داد کشیدم و بعضی وقت ها هم اشک ریختم و هر روز راس ساعت 7 خوابم پرید و گورش رو گم کرد  و هی حساب و کتاب که کی تمام بشه بهتره  و بالاخره تمام شد ! طفلک پویا هی می گفت مریم جان حالا یه روز دیرتر تموم بشه !  چیزی نمی شه که ! (حالا خوبه بیچاره نمی گفت تو عید و منظورش تا 29ام بود ) اما من به حالت وحشیانه هجوم می بردم که نه !!!!!!!!! باید تموم بشه  و این گونه بود که تا دیروز ساعت 4 همه خانه تکانده شد و تا شب هم گوشت و برنج و روغن و ماهی قرمز و سبزه و ... خریده شد و گوشت ها حتی پاک شد و شسته و بسته بندی رفت داخل فریزر و من و پویا ساعت 1 بامداد غش کردیم !                

طفلکم امروز هم رفته سر کار !  تف به این دولت افراط و تفریطی ! تازه ایران خودرو فاکس زده که 29ام هم کاره !  می خواد به تعهداتش عمل کنه !               

همین الان که اینجا نشسته ام هنوز ملحفه های شسته شده را روی تشک و بالش ها نکشیده ام ! هنوز دست و پایم را نتکانده ام !  می خوام برم بیرون رشته پلویی بخرم و شب اخر سال رشته پلو بخوریم ( به حق چیزهای نخورده ) تخم مرغ هایم هم داخل کتری دارند بالا و پایین می پرند و باید رنگ شوند !             

دیرو خودم ساعت 9 صبح بلند شدم و پویا را ساعت 10 بیدار کردم که پاشو وگرنه می رم یه کارگر دیگه می گیرم  تنبل ! بیچاره لقمه صبحانه در دهان مبلها را بلند می کرد که زیرش را جارو بزنم و بعدش هم فرش ها را شامپو فرش کشید و دیوارهای سرویس ها را شست و آخر سر هم کف حال را با دستمال وایتکسی برق انداخت !  ( همه این ها در حالی است که جمعه و شنبه هم کوزت وار کار کرده بودیم ) من هم در همین راستا پس از اتمام جارو کشی به آشپزخانه پرداختم و کف را چنان سابیدم که مثل بلور شد  و پس از آن هم کف سرویس ها رو برق انداختم و آخر سر هم خودم را شستم و رفتم ارایشگاه !  موهام رو هم تکوندم و کوتاه کردم ! ( خدا به دور روز شهادتی و مو کوتاه کردن ؟  خب آرایشگره ارمنی بود و شهادت بیل می رفت و وقت دیگه ای هم نداشت          )

تازه دیروز خانواده پویا شله زرد ( آقا ما یه جا دیدیم نوشته بود شعله زرد ؟ اما فکر کنیم شله زرد درست باشد ! چون هم شل استو هم زرد و ربطی به شعله ندارد  ) پزون داشتن و من برای اولین بار در طی دوره عروس بودنم یه نه محکم به دعوت ناهارشون گفتم و عرض کردم که کار داریم اما از اونجایی که نمی شه از شله زرد گذشت  عصری رفتیم سهممان را گرفتیم و بعد هم رفتیم منزل مادرمان سهم ماهی قزل آلایمان ( ما از همه چیزهایی که دو خانواده می خورند سهم داریم هنوز ) را گرفتیم و بعد هم رفتیم خرید و بعد هم رفتیم شهر کتاب که قول می دهم این کار پویا تنها جهت دق دادن ما بود  که عهد کرده ایم تا کتاب نخوانده داریم  کتاب نخریم ! البته یه شعر پریای شاملو خریدیم که بسی به ما مزه داد !             

دیگه اینکه عیدتون مبارک ! صد سال به از این سالها ! هر روزتان نوروز و اینها !                   

این عکس پایینی رو هم گذاشتم چون هم عاشق آن سیبهای تپل و گلهای نرگسم که مژده می دن بهار اومد و هم اینکه عاشق اون خانومم !           از وقتی چیزی سرم می شد عاشق لپ های سرخ و چشمای عسلی و لبهای غنچه این خانوم بودم تا اینکه خدا مادرشوهرم را به من داد که با این خانومه مو نمی زنه و فقط ابروهاش پیوندی نیست و من روزی 1000 بار خدا رو شکر می کنم که مامان پویا این همه برای من خاطرات خوش به همراه داره !             

پ.ن همگانی:ما که رفتیم تا سال دیگه اما خدا وکیلی عید بیاین آپ دیت کنین به خدا اینترنت اونقدرها هم گرون نیست که همه اش از محل کارتون می نویسین ! ما با عیدانه در روزهای نخست سال جدید می آییم !              

پ.ن خصوصی : آقا پویا ما از اینکه شش ماه کنار شما بودیم و امسال هم می خواهیم اولین عید مشترک خود را کنار هفت سین دو نفره خودمان آغاز کنیم  و از اینکه شما مرد خانه ما هستید  و می خواهید سر هفت سین برای ما دعا بخوانید و اینها دلمان یه طورایی حالش خیلی خوب است  و هی بشکن و بالا می اندازد  ! در هر صورت از همه کمک هایتان در راستای تکانیدن و بودنتان در کنارمان کمال تشکر را دارا می باشیم !                       

+   دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 |  3:29 بعد از ظهر  |  مریم  | 

1-اندر احوالات نبودن ما

ما بودیم کی گفته نبودیم ؟ فقط چند روزی غایب بودیم که باعث و با نی اش این کامپیوتر خوشگل ما بود که پاک قاط زده بود ! حالا هم دارم تند تند می نویسم که تا پویا نیومده و باز یه انگولی بهش نرسونده که بره تا یه هفته دیگه یه آپ طولانی کرده باشم ! دلم خنک بشه ....

2-اند احوالات خانه تکانی

ما هنوز نتکانده ایم ! یعنی فقط بعضی نقاط را تکانده ایم و بقیه هنوز دست نخورده مونده و اگر بخواهیم به امید آقامون بمونیم که همه اش را باید سپرد دست خدا و دلت رو پاک کن تمیزه ! کارگر هم که نمن ؟ وسواس نمی ذاره اعتماد کنم بهشون ! امروز هم از 8 صبح داریم می شوریم و تازه کمی نشسته ایم که حالمان جا بیاید و بعد برویم به ادامه شستمان ! فعلا بعضی چیزها را در سفید کننده یا همون وایتکس خودمون خیسانده ایم تا خوب برق بیفتد البته اگر نپکد !

3-اندر احوالات ننه سرما و آخرهای عمرش

دلش نیومد ما رو همین جوری بی یادگاری بذاره و بره و گفت حالا بیا یه سرمایی بخور حیفی ! آی مریض بودم ! (شرر جونم تو هم که مریض بودی مادر) دور از جون همه عین مگس پیف پاف خورده ! حال نداشتم از جام بلند شم اما دکتر کیلو چند ؟ هی گفتم خوبم و موندم تو خونه ! چی ؟ ترس ؟ من و ترس ؟ نه بابا ! گفتم چرا الکی پول دوا و دکتر بدیم ! خیلی نامردین اگه فکر کنین من از آمپول می ترسم ! با همه این احوالات چشم بازار و بوستان را خوب درآوردم و جیب خودم و پویا را هم تکاندم ! این یکی از همان نقاط تکانده شده بود که گفتم !

4-اندر باب شکواییه

آقا من شاکی ام از این همه تبلیغ الکی این مواد شوینده ! این همه تبلیغ بی خود واسه چی می کنین ؟ ها آقای گلرنگ با خودتم ! اصلا هم تمیز نمی شوره ! حالا باز بانو یه چیزی ! این جام هم هی می گه فقط چند قطره ! البته 20 یا 30 و 40 هم چند تاست دیگه ! نصفش خالی شد تا چند تا دونه چیز نا قابل را شستیم ! این سافتلن هم که دیگه گندش رو در آورده ! هی گفت تو محفظه باقی نمی مونه ! حالا که مونده و خشک شده و چسبناک شده من چه گلی به سرم بگیرم آخه ؟ها ؟

5- اندر احوالات بقیه نقاط تکانده شده

دیروز هم رفتیم پیش هما خانم و صورتمان را تکاندیم ! ای خوب و براق شده جاتون خالی ! دیگه اینکه بعد از صد سال بالاخره جای سی دی خریدیم و سی دی ها از اقصی نقاط خانه جمع شد ! باورم نمی شه که ما بیشتر از 180 تا سی دی و دی وی دی داریم ! چه خبره بابا ! دیگه اینکه گاز را با کلیه دیوار ها و زیر و بم و هود و غیره شستیم و بنابراین فعلا آشپزی تعطیل است ... باز هم اینکه کتابخانه را تمیز کردم و یکی از کمدهای لباس و دیگه چی ؟ هیچی فعلا همین ها !

پ.ن : ما با بعضی ها چهارشنبه هفته قبل رفتیدیم بیرون و خیلی به ما خوش گذشت و دوست جونمون برامون یه کتاب اورده بود که شد رفیق روزهای مریضی و رختخواب ما و تمامش کردیم ! البته یه نصفه روز شد ! خیلی مرسی دریا جونم کتابت رو خوردم !

+   پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 |  12:32 بعد از ظهر  |  مریم  | 

ای بابا ! این وبلاگ نوشتن ما هم شده قضیه بهشت ایرانی ها ! یه روز کی برد نیست ! یه روز آفیس نیست ! یه روز این دو تا هست و آنتی ویروس نیست و خلاصه ما خیلی وقته بی خبر بودیم از این دنیای مجازی !

چهارشنبه هفته گذشته تولد وبلاگ گوگولی خودم بود ! تولدت مبارک وبلاگی ! امیدوارم صد ساله بشی و منم همین طوری عاشقانه دوستت داشته باشم !

من حدودا چهارساله که وبلاگ نویسی حرفه ای رو شروع کردم ! اما سه تا وبلاگم رو به هر دلیلی تعطیل کردم و حالا فقط یه دونه از اون قدیمی ها مونده که گاهی تویش می نویسم و خلاصه هست برای خودش ... اما اینجا خونه من و پویا با هم دیگه است ! هر چند که پویا جونم نمی نویسه اما همیشه اینجا رو می خونه و من حتی بعضی وقت ها فقط واسه اینکه حرفم رو به پویا بزنم می نویسم و اونم می خونه و خلاصه که اینجا خونه حرف های ما با هم دیگه است !

ما یه عالمه اینجا دوست های خوب داریم ! یه نگاه به لیست کنار صفحه اینو تایید می کنه ! همه اونهایی که تو این لینک ها هستن رو دوست می دارم ! چه منو بشناسن و چه نشناسن ! اصلا بعضی هاشون نمی آن و وبلاگ منو نمی شناسن اما من چون می خونمشون لینکشون اینجا هست ! هیچوقت با تبادل لینک الکی حال نکردم و به نظرم لیست پیوندهای یه وبلاگ نشانگر طز فکر یه نویسنده وبلاگ است و مثل وقتی که می گن آدم رو از روی دوستاش باید شناخت وبلاگ رو هم می شه با پیوند هاش شناخت و خلاصه اینکه دوست جون های کنار صفحه خیلی دوستتون می دارم !

از قدیمی ترین وبلاگ هایی که همیشه باهاشون بودم ساروی کیجای نازنین از روزی که شروع کرد به نوشتن و می خواست ناهار سبزی پلو و ماهی درست کنه ، آلوچه خانوم و باربد قندی قندی که از قبل از تولد باربد باهاشون آشنا شدم ، پرگلکی که از زمانی که برای فوق درس می خوند می شناختمش و نوشی و جوجه هاش که با نوشی چند باری چت کرده بودم و عاشق آلوشا بودم ! من این وبلاگ ها رو همیشه می خونم اما برای بعضی ها تا حالا پیغام نذاشتم ! برای ساروی کیجا هم تا قبل از تاسیس اینجا چیزی نمی نوشتم و فقط می خوندم !اینها رو گفتم که توضیح بدم اگه یه وقتی چیزی نمی نویسم دلیل بر نخوندن نیست بلکه من اگر واقعا حرفی داشته باشم می نویسم و اگر نداشته باشم سکوت می کنم به جای اینکه بنویسم جالب بود و منم آپم و این حرف ها ...

من عاشق وبلاگ خوانی هستم ...با شادی های شماها شاد و با نگرانی هاتون نگران می شم و خلاصه اینکه وبلاگ یه بخش از زندگی من شده و بهترین دوست ها رو اینجا دارم ! دوست هایی که همیشه آرزو داشتم تو دنیای واقعی داشته باشم اینجا دارم و از این بابت خوشحالم !

پ.ن1: دو روز ما نبودیم بعضی ها اسباب کشی کردن و رفتن یه جای جدید و گفتن آدرس ندین و اینها ...

پ.ن2: دلم برای سارا این جین کوک تنگ شده ! می دونم که یه جای دیگه وبلاگ زده اما هر صد ماه یه دفعه می نویسه و دلتنگی ما رو رفع نمی کنه ! برگرد

پ.ن3: مهسا خانم عزیز از وبلاگ خاطرات خانواده ، مامان شادمهر و آرتای عزیز دل ! دلم خیلی برای نوشته هات تنگ شده اما متاسفانه وبلاگت فیلتر شده و منم بلد نیستم با فیلتر شکن کار کنم ! دلم واسه چشمای شیطون شادمهر یه ذره شده ! امیدوارم روزهای خوبی تو مملکت غربت داشته باشید ! ممنون که به یاد ما هم هستید

+   سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 |  0:49 قبل از ظهر  |  مریم  | 

من برگشتم ! اونقدر هم بهم خوش گذشته كه اصلا نمي تونم بگم چقدر ! فقط خيلي خوشحالم و حسابي هم فول انرژي ! پنجشنبه ساعت 8 صبح راه افتاديم و بعد از چند ايستگاه توقف براي سوار كردن باقي گروه رفتيم به سمت بهشت موعود و درياي نازنين من !

امام زاده هاشم هم يه توقف كوتاه به صرف چاي و شكلات داشتيم و بعد رفتيم تا آكام شهر ! وسايل رو گذاشتيم و رفتيم ناهار و بعد هم دريا ! برگشتيم ويلا و استراحت كرديم و آقايون رفتن دنبال خريد سور و سات قليون و شام و بعد از اين دو فعاليت هم باز رفتيم دريا كه البته خيلي سرد و تاريك بود !بعد هم اومديم ويلا و فيلم lack house رو ديديم و خوابيديم !

جمعه صبح پس از صبحانه رفتيم تاب سواري و بعد هم مشغول طبخ برنج و جوجه شديم و بعد هم باز قلبون و استراحت و شب هم رفتيم يه دوري تو شهر نور زديم و خريد كرديم و رفتيم ايران تافته كه حتي يه جنس ايراني هم نداشت و شام هم ميرزا قاسمي و سوپ درست كرديم ! بعد هم باز بساط قليون و ديگه هيچ كي هم نيومد بريم دريا و من اونقدر گفتم دريا كه خودم هم خسته شدم ! اون شب فيلم جادوگر ( انگليسيش رو يادم نيست)  و chain saw 2 رو ديديم و 4 صبح خوابيديم ! من ساعت 9:30 بيدار شدم و چون ديدم هيچ كي بيدار نيست لباس پوشيدم و رفتم لب دريا ! يه نيم ساعت بعد پويا اومد و بعد باز رفت و برام چايي و نسكافه و كيك آورد و كلي با هم عقشولانه لب دريا صبحانه خورديم و بعد هم دوتايي رفتيم تاب بازي و بعد هم با بچه ها باز لب دريا ! بعد از ناهار و قليون هم كه راه افتاديم سمت خونه و شام هم جاجرود قزل آلا خورديم !

اين بود سفر نامه من ! دلم مي خواست عكس بذارم اما فتوشاپ نداريم و حجم عكس ها هم خيلي زياده ! قول مي دم تو پست بعد جبران كنم ! ديروز و امروز هم مشغول جمع و جور كردن بودم اما اونقدر بهم خوش گذشته كه هيچي به اين زودي ها خسته ام نمي كنه !

 

پ.ن 1: همون روز 29 بهمن و بعد از نوشتن اون پست پويا برام يه گاو خريد كه كلاه قرمز و زنگوله داره و اسمش هم منگوله است ! من چي خريدم ؟ هان ؟ صدا نمي آد ؟

 

پ.ن 2 : هميشه هم تكنولوژي چيز خوبي نيست ! شمال يعني دريا و طبيعت نه توي خونه به مدد لب تاپ فيلم ديدن و به طور پيوسته بلوتوس بازي كردن ! عزيزان من دريا را دريابيد !

 

پ.ن 3 : وسواسي بودن با تميز بودن ؟ مسئله اين است ! وقتي مي بيني همسفرانت لم دادن روي ملحفه هاي تخت و مي رن سر كابينت ها و از ظرف ها خيلي راحت استفاده مي كنن و با جوراب روي موكت ها مي دوند و بعد تو با خودت بشقاب و ليوان و قاشق و چنگال و چاقو و حتي قاشق چاي خوري و ملحفه و دمپايي بردي حس مي كني وسواس داري يا تميزي ؟

+   دوشنبه هفتم اسفند 1385 |  1:22 بعد از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM