![]() |
![]() |
|
روزمرگی های زندگی یک زوج
|
|
همه چي از روزي شروع شد كه يه متن خيلي خيلي عاشقانه خوندم ! حسوديم شده بود ! خيلي حسوديم شد ! هي نشستم و سعي كردم يادم بياد آخرين باري كه اين طوري دوست داشته شدم كي بوده ؟ اما يادم نيومد ! دستام رو مشت كرده بودم و كف دست هام از فشار ناخن هام مي سوخت ! بلند شدم و همه ناخن هام رو گرفتم ... كوتاه كوتاه ! بعد برگشتم و سر خودم رو تو آشپزخونه گرم كردم ! اما همين طوري روزها و ماه ها جلوي چشمم مي اومدن و مي رفتن ! كي اين همه تنها و مستاصل شده بودم ؟ نفهميدم از كي دارم مثل يه سايه زندگي مي كنم و هي الكي مي خندم و هيچ نقطه اميد و دلخوشي توي دلم نيست و توي تنهايي خودم هم با خودم صادق نيستم ! يادم نيومد ... يادم نيومد از كي ياد گرفتم طوري باشم كه ديگران مي خوان ! صبور ... سنگين ... سرگردان بعد اون سرگيجه لعنتي اومد و منو با خودش برد و من باز هم از خواب كه بيدار شدم غذا پختم و رفتم مهموني و سعي كردم همه رو خوشحال كنم اما دلم مچاله بود ! خيلي زخم خورده و درمانده بودم اما باز هم نقابم رو زدم رو صورتم و به همه كارها سر و سامان دادم و به روي خودم هم نياوردم ... ديشب از همه روزها داغون تر بودم ! از صبح بيرون بودم تا 8 شب ! بعد هم حتي يه لجظه ننشستم تا سر شام و بعد هم تا 12 باز هي دويدم ! اما يه چيزي خيلي تو دلم سنگين بود ! شب هم كه رفتم بخوابم مثل هر شب اشك هاي بي صدا رفتن روي بالش و خوابم برد ! صبح هم مثل هميشه بلند شدم ... ناهار پويا رو گذاشتم و صبحانه اش رو اماده كردم اما اونقدر بي حس و رمق بودم كه زودي بعدش رفتم توي تخت و خوابم برد ! خواب ديدم نشستم و دارم داد مي كشم داد مي زدم و گريه مي كردم ! همه حرف هايي كه توي دلم بود فرياد مي كشيدم و همه تنفرم رو هوار مي زدم ! ... مشت مي كوبم به در پنجه مي سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چيز ... |
|
+
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | 2:22 بعد از ظهر | مریم |
|
|
اومدم بگم اصلا اشکالی نداره که ما نمی تونیم تو این وبلاگ برنامه ریزی عضو بشیم.این شرطی که حتما باید وبلاگمون توی پرشین باشه خیلی سخته ! من که نمی تونم این وبلاگ رو با کلی دم و دستگاه از اینجا جمع کنم و برم اونجا ! برای همین هم امروز من یه وبلاگ برنامه ریزی ساختم و هر کدوم از بچه های بلاگفایی که دوست داره برنامه هاش رو با ما هم در میون بذاره برام ایمیل بزنه تا عضو بشه ! البته بچه های جاهای دیگه هم می تونن چون اینجا پیش شرط نداره ! این هم آدرسش برنامه ریزی پ.ن : براي عيد فقط يه دونه ماهي خريدم ! بيچاره خيلي خوشگل نيست و از اون دم هاي مكش مرگ من هم نداره اما خيلي دلبره ! هفته پيش پويا گفت اگه مي خواي نگهش داري از تو اين تنگ فسقلي درش بيار و بذارش تو يه ظرف بزرگ ! منم انداختمش تو يه سالاد خوري خيلي بزرگ ! درسته كه حالا دنياش خيلي بزرگ شده اما باز هم راهي به جايي نداره ! ديشب فكر مي كردم كه چقدر من و اين ماهيه مثل هميم ! هر دو تا مون تو دنياي خودمون هي مي چرخيم و به هيچ جا هم نمي رسيم ! |
|
+
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 | 6:28 بعد از ظهر | مریم |
|
|
حالا كه فكر مي كنم مي بينم نه ! اولا كه اميدوارم همه سال خيلي خيلي خوب و پر از موفقيتي داشته باشين ! ديگه اينكه ما سال تحويل خونه خودمون بوديم و تا ساعت 4 هم بيدار بوديم
ديگه اينكه ما همه عيد رو خونه بوديم اينكه مي گم ديگه واسه اينه كه من از سر عروسي كلي چاق شدم و انگار تو خونه پدرم گرسنه بودم و تازه به نون و نوايي رسيدم هي خوردم و نتيجه اينكه حال خودم هم داره از خودم به هم مي خوره ! از بحث رژيم كه بگذريم مي رسيم به اينكه من امروز رفتيدم آرايشگاه ديگه فعلا همين ها ! آها يه چيز ديگه اينكه خيلي دلم مي خواد تو اين وبلاگ برنامه ريزي عضو بشم حالا فعلا منتظرم تا جواب درخواستم رو بگيرم ! اينم خودش مي تونه يه شروع خوب ديگه باشه ! مثل شروع رژيم كه با آشنايي من با وبلاگ رژيم شروع شد ! پ.ن 1: ما ، يعني من و پويا روز يازدهم با يه دوست خيلي خيلي عزيز و يه عالمه تعارفي و خجالتي رفتيم فيلم ميهمان رو ديديم و منم قشنگترين عيدي امسالم رو از اين دوست مهربون گرفتم ! اميدوارم هميشه و هر جا هست شاد و خوشحال باشه ! پ.ن 2 : اين چند روزي كه ننوشتم همه اش داشتم فكر مي كردم |
|
+
شنبه هجدهم فروردین 1386 | 9:33 بعد از ظهر | مریم |
|
|
صفحه نخست نامه گذشته ها |
| درباره این خونه |
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم ! |
| گذشته ها |
| صاحب خونه ها |
| مي خونم |
|
|
|
RSS
|