تبليغاتX
زندگی ما - طبعی است مشوش تر از باد خزان در من ... وز باد گرو برده در بی سر و سامانی
روزمرگی های زندگی یک زوج
Daisypath Ticker

خوبيم ! مشغول گذراندن دوره آرامش زندگي هستيم كه نمي دانيم مال قبل از طوفان است يا بعد از طوفان ! اما هر چه هست خيلي عقشولانه و خوب است ... دوشنبه پنجمين ماهگرد ازدواجمون بود ! يعني 5 ماه از زندگي مشترك ما مي گذرد ! واقعا زمان چه مي رود و ما چه نمي رسيم !!!!

خلاصه كه ما بعد از اين 5 ماه براي اولين بار ماهگرد خود را به خاطر داشتيم و تصميم گرفتيم كه براي خودمان جشن بگيريم و به همين منظور من تصميم گرفتم كه كوفته بپزم اون هم از نوع تبريزي ...

مواد را به اندازه 4 كوفته تهيه كردم اما چرا 10 كوفته شد خدا مي داند !  دلم مي لرزيد كه اگر اين گلوله هاي برنجي و لپه اي را در آب جوشان بياندازم از هم بپاشد كه به مدد كتاب آشپزي نپاشيد و حالا مشكل جديدي پيش رو بود ! بزرگترين قابلمه من به اندازه 6 تا كوفته جا داشت !  اما اونقدر اين كوفته ها خوب و مهربانند كه حد ندارد و اصلا در اين مقوله به ما انسان ها شبيه نيستند ! در همان جاي تنگ هر 10 تا كنار هم نشستند و با هم پختند  و ما هم از مادر و خواهر پويا به صرف كوفته دعوت كرديم تا جشنمان كامل شود !

بعدش هم فيلم Just Married   را ديديم و بستني خورديم و خلاصه جشن كوچك خوبي داشتيم !

توي قسمتي از همين فيلم بود كه اقاي پيري مي گفت ماه اول زندگي مشترك سختترين ماه است ! حالا من مي گويم ظاهرا 3-4 ماه اول خيلي سخت است و اصطكاك خيلي خيلي زياد اما بعدش همه چيز خوب و روان مي شود و زندگي به روال مي افتد و روزگار خوش مي شود ! خلاصه كه هر كس گفته ماه اول ماه عسل است شكر خورده و به قبر اجدادش خنديده ! البته ماه اول آشنايي واقعا عسل است و هيچ چيز هيچ وقت مثل آن يك ماه اول نمي شود ! بگذريم ...

چيزي كه خيلي هيجان زده ام مي كند سرعت قابل ملاحظه ام در انجام امور خانه داري است ! انصافا دستم خيلي روان شده و كارهايم سريع پيش مي رود ! آن زمان ها ( همان اوايل ازدواج را مي گويم مادر ! ) ساعت 6:30 بيدار مي شد تا براي ساعت 7:15 صبحانه را حاضر داشته باشم و ناهار پويا هم آماده باشد ! اما حالا ساعت 7 بيدار مي شوم و ساعت 7:10  همه چيز حاضر است و مي نشينم كنار پويا و صبحانه خوردنش را نگاه مي كنم و هي ته دلم قيلي ويلي مي رود ...

اين هم كه در پست قبلي گفتم خيلي تنبلم مربوط به كارهاي خانه و خانه داري نمي شود ! خانه كوچك ما هميشه تميز و مرتب است  و هميشه بوي غذايش بلند است و هميشه چاي داغ داريم  و خلاصه كه هميشه همه چيز سر جاي خودش است ! اين تنبلي در كارهاي شخصي است ! مثلا من هنوز اون پايان نامه كذايي را تحويل نداده ام و آخ كه از بردن اسمش هم دلم مي لرزد ! ...

بعضي وقت ها فكر مي كنم ساخته شده ام براي خانه داري و اصلا مهندسي صنايع به هيچ كجاي زندگي من نمي خورد !  البته براي بهينه سازي امور جاري گاهي به درد مي خورد اما واقعا فكر مي كنم اگر رشته ديگري خوانده بودم مثلا عمران يا معماري با علاقه بيشتري دنبال كار بودم !  البته من رشته صنايع رو با عشق انتخاب كردم و تا آخرين روز دانشگاه هم با عشق درس خوندم اما اين عشق به درد ايران نمي خورد و در ايران هر مهندسي مي تواند كار مهندسي صنايع را انجام دهد و به هيچ كجاي كار هم لطمه اي نخورد ! خلاصه كه اين طور

 

پ.ن : از روزي كه دهه فجر امسال شروع شده دارم فكر مي كنم كه اگر ما هم آن سالها بوديم و دانشجو بوديم شايد همين كار را مي كرديم و شايد نتيجه هم همين مي شد ! اما مانده ام انگشت به دهان كه حالا كه ما همسن پدران آن وقت هاييم چرا ساكتيم و چرا ياران دبستاني ما در هر طرف به تملق و پاچه خواري نظام استحماري مشغولند ؟ چرا ؟ ... هيچ نمي فهمم ! فقط ياد شهري افتاده ام كه پادشاه در چاه آبشان داروي فراموشي ريخته بود و مردم هر روز فراموشكار تر و بي عار تر مي شدند ... اونقدر فشار زندگي هايمان زياد شده كه ديگر حتي به ياد نظام و جمهوري و ... هم نمي افتيم ! ... ساكت مي شويم  

+   چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 |  8:37 قبل از ظهر  |  مریم  | 
 
صفحه نخست
نامه
گذشته ها
درباره این خونه
ما ، مریم و پویا یک زوج خیلی خوشبخت هستیم !
می خواهیم اینجا از زندگی مشترکمون بنویسیم . مثل یک دفتر خاطرات! خاطراتی که دوست نداریم فراموش کنیم ، چه تلخ و چه شیرین . خاطرات یه زندگی مشترک! با همه سختی ها و خوبی هاش. ما 5 اردیبهشت 84 رسما همسر شدیم و از روز 16 شهریور 85 هم زیر یه سقف زندگی می کنیم !

گذشته ها
صاحب خونه ها
مي خونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM